افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و سوم :
منتظر مونده بودم سامیار برسه که یهو سر و کله اش پیدا شد با ترمزش جلوی پام سریع توی ماشین نشستم
-بدو...بدو زود برون برو به آدرسی که میگم...
-چیشده مهوا اتفاقی افتاده؟؟
-میگم برو هیچ حرف اضافه ای نزن
تا رسیدن به بیمارستانی که مامان آدرس داره بود تمام تنم میلرزید
انگار زره ای از وجودم درحال جدا شدن بود
داشتم ازهم میپاچیدم
قلبم ریتمش رو از دست داده بود و بی امان میکوب
لطفا صبر کنید...