پارت شصت و سوم :

منتظر مونده بودم سامیار برسه که یهو سر و کله اش پیدا شد با ترمزش جلوی پام سریع توی ماشین نشستم
-بدو...بدو زود برون برو به آدرسی که میگم...
-چیشده مهوا اتفاقی افتاده؟؟
-میگم برو هیچ حرف اضافه ای نزن
تا رسیدن به بیمارستانی که مامان آدرس داره بود تمام تنم میلرزید
انگار زره ای از وجودم درحال جدا شدن بود
داشتم ازهم میپاچیدم
قلبم ریتمش رو از دست داده بود و بی امان میکوب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!