پارت شصت و دوم :

-الان رها شدی از بندش؟
پوزخندی زدم...
سوالی بود که خودم هم بار هار و بارها از خودم می‌پرسیدم
من واقعا تونسته بودم فراموشش کنم؟؟
بزاق دهنم رو پایین فرستادم و بدون اینکه جواب قاطعی به سامیار بدم لب زدم:
-میشه دیگه راجب بهش حرفی نزنیم؟؟
من نمیخوام به گذشته ام برگردم میخوام حال رو زندگی کنم!!!
سکوت کرد
انگار خودش هم نمیخواست به گذشته های سنگین برگرده
جلوی یه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️