پارت شصت و چهارم :

حتما بعد از این همه اصرار چیز مهمی برای گفتن داشت
مامان باز هم جلو اومد و بیخ گوشم پچ زد:
-بعدا هم راجب این پسره توضیح میدی که دنبالت خودت انداختی آوردی..
فقط به رفتن مامان نگاه میکردم که حامی جلو اومد و گفت:
-آبجی مهوا،حرفاشو بشنوی به مامان حق میدی...
-تو یکی دیگه چیزی نگو حامی
هرچی میکشم از دست جون تو میکشم
با رفتن حامی مامان و سامیار،
من موندم و شروینی که داش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • طاهره

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!