دوست داشتی؟
رمان عاشقانه،خانوادگی, رمان نسیم آرامش, نویسنده سعیده براز

رمان نسیم آرامش

  • زبان فارسی
  • 98.5K 👁
  • 564 ❤️
  • 402 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه نسیم آرامش

نسیم، دختری جوان و سرزنده، در گرداب سرنوشتی پیچیده گرفتار شده است. او بی‌خبر از عشقی پنهان که سال‌ها در دل پسر همسایه‌شان، جوانی کم‌سن و سال‌تر از خودش، ریشه دوانده، دل به رییسش می‌سپارد و نامزد او می‌شود. در این میان، رازی بزرگ در سینه نسیم سنگینی می‌کند؛ رازی که با نامزدش در میان می‌گذارد، غافل از آنکه این اعتراف، سرآغاز فصلی جدید و ناگوار در زندگی‌اش خواهد بود. افشای این راز، رابطه‌ی نسیم و نامزدش را به پرتگاه جدایی می‌کشاند و آرزوهایش را بر باد می‌دهد. در این میان، پسر همسایه که سال‌ها عشق خود را پنهان کرده بود، بار دیگر کورسوی امیدی در دلش روشن می‌شود. اما آیا این امید، ریشه در عشقی واقعی دارد یا صرفاً خیال‌پردازی یک جوان خام است؟ آیا او با شنیدن راز نسیم، همچنان بر عشق خود پایبند خواهد ماند یا سنگینی این راز، او را نیز از ادامه‌ی راه باز می‌دارد؟ داستان نسیم، روایتی است از عشق‌های پنهان و آشکار، رازهای سر به مهر، و تصمیم‌هایی سرنوشت‌ساز که مسیر زندگی انسان را دگرگون می‌کنند. آیا نسیم در این میان، راهی برای رسیدن به خوشبختی خواهد یافت؟ و آیا پسر همسایه، شهامت آن را خواهد داشت که با وجود همه چیز، عشق خود را به اثبات برساند؟

پارت اول

صدای گربه ی بیچاره کل کوچه را برداشته. باز بچه ها شیطنتشان گل کرده و گربه های محله را
اذیت کردند، اما این بار دیگر نوبر بود.
به کف پای گربه ی بیچاره می خواستند گردو بچسبانند.
ـ اصغر سرشو محکم بگیر یه وقت گازم نگیره، الان می خوام چسب آبکی و بزنم زیر پاش.
ـ گرفتمش زود باش، کم فس فس کن.
به موقع به بالای سرشان می رسم و پس گردنی نثار هر دویشان می کنم و گربه را از دستشان می گیرم.
ـ این کار ها چیه دیوونه ها، زود برید گمشید تا حسابتونو نرسیدم.
به فاصله ی چشم بر هم زدنی بچه ها فرار می کنند. می خواهم گربه را زمین بگذارم که همان لحظه نسیم از جلویم رد می شود و نچ نچ کنان می گوید:
ـ مهدی از تو دیگه بعید بود، زورت به گربه رسیده، با چسب و گردو می خوای چیکار کنی؟
ـ من.......
ـ نمی خواد حرف بزنی، خودم می دونم می خواستی گربه ی بیچاره رو اذیت کنی واسه خنده و باگردو براش کفش پاشنه دار درست کنی.
نسیم حرفش را می زند و به سرعت از جلویم رد می شود، می دانم هر چقدر سعی کنم توضیح دهمدیگر فایده ای ندارد چرا که شواهد بر علیه حرف های من است.
بعد از رفتن نسیم آهی می کشم و در گوش گربه می گویم:
ـ نمی دونم چرا من همیشه باید جلوی نسیم خیط بشم، همیشه باید آبروم جلوش بره.
بعد گربه را روی زمین می گذارم و به محض آزاد کردنش مثل موشک از من دور می شود.
با نسیم هم محله ای هستیم. هر دو، سال های زیادی در این محله زندگی کرده ایم و تقریبا از قدیمی های این محله حساب می شویم.
پانزده سالم بود، با بچه ها گوشه ای جمع شده بودیم و در حال خالکوبی زدن روی بدنمان بودیم، ممد برایمان خال می کوبید، سوزنش را در پوستمان فرو می کرد و بعد روی زخم هایمان جوهر می ریخت.
همه به صف ایستاده بودیم و منتظر بودیم تا نوبتمان شود، به خیالمان اگر خال روی بدنمان می کوبیدیم زود تر مرد می شدیم و بیش تر تحویلمان می گرفتند.
آن روز برای اولین بار نسیم به چشمم آمد، بالای سرمان ایستاد و گفت:
ـ می دونید با این کارتون امکان داره ایدز بگیرید؟
در مورد ایدز شنیده بودیم اما فکر نمی کردیم ایدز بگیریم چرا که ممد از سوزن های جداگانه برای هر کس استفاده می کرد.
ـ خانم برو اونور مزاحم کارمون نشو، من کارمو بلدم از سوزن های جداگانه استفاده می کنم.
نسیم بند کیفش را روی دوشش جابه جا کرد و بعد به ظرف رنگ یا همان جوهر اشاره کرد.
ـ سوزن هات جداگانه است ولی سر همه ی سوزن ها رو داخل یه ظرف میزاری.
با شنیدن این حرف همه از زدن خالکوبی منصرف شدند و ممد که بازارش کساد شده بود، زیر لب لعنتی گفت.
نسیم آن روز بیست و پنج ساله بود و من پانزده ساله آمد و روبه رویم ایستاد.
ـ با این کار ها هیچکی مرد نشده. اگه می خوای خالکوبی کنی برو یه جای مطمئن با آینده ی خودت بازی نکن.
نسیم درست در چشم هایم خیره شده بود و خبر نداشت با آن خیرگی چه به روز من تازه به بلوغ رسیده آورد.
برای اولین بار آن قدر در تمنای داشتن کسی بودم که خانواده ام از حال و احوالم می ترسیدند، مادرمدام پیش دعا نویس می رفت و برایم دعا می نوشت و داخل بالشتم می گذاشت، بلکه دعا ها اثر کنند و پسرش مثل قبل شود.
مثل قبل هم می شدم اما اثر دعا نبود، دلم می خواست کار هایم را انجام دهم تا بتوانم به خاستگاری نسیم بروم.
دیپلمم را به زور گرفتم و سریع به سربازی رفتم. در این مدت و در این سال ها دلهره داشتم مباداازدواج کند، چرا که سنش مناسب ازدواج بوداما نمی دانم از شانس و اقبال من بود که نسیم فعلا قصدازدواج نداشت.
صبح ها ساعت هشت از خانه بیرون می آمد و به سرکار می رفت و شب ها ساعت هشت به خانهبرمیگشت.
پدر و مادر مسنی داشت که برای برآوردن احتیاجات زندگی حقوق بازنشستگی پدرش کفافشان را نمی داد و نسیم به سرکار می رفت تا احتیاجاتشان را برطرف کند.
خواهر بزرگ تری هم داشت که خیلی از خودش بزرگ تر بود و فاصله سنی زیادی داشتند.
خواهرش ازدواج کرده بود و فرزند هم داشت و حالا فقط نسیم در خانه کنار پدر و مادرش بود.
در تمام این سال ها به هر بهانه ای جلوی نسیم سبز می شدم بلکه به چشمش بیایم اما این فاصله سنی لعنتی همیشه باعث می شد برای نسیم نامرئی باشم، انگار اصلا مرا نمی دید و مرا به عنوان مرد حساب نمی کرد.
با حال و روز دمغ به خانه رفتم و در حیاط دست و صورتم را شستم. به محض وارد شدنم به خانهمادر به استقبالم آمد.
ـ سلام پسرم، مادر به قربونت بشه الهی خوش اومدی.
ـ یوسف گمگشته تشریف آوردن، نور به چشم های مادر برگشت.
این جمله را محدثه خواهر بزرگم می گوید و بقییه هم می خندند.
ـ خوبه خوبه کم حسودی کنید. مهدی ته تغاری، ته تغاری هم عزیز می شه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان نسیم آرامش
  • asma

    در پارت 450

    واقعا لذت بردم ممنون از نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • سودابه

    در پارت 450

    واقعا داستان قشنگ و آموزنده ای داشت دوسش داشتم. خسته نباشید میگم به خانم نویسنده و همچنین تشکر میکنم که فرصت رایگان خوندن این داستان زیبارو به خواننده ها دادن.

    ۲ ماه پیش
  • سودابه

    در پارت 300

    طبیعیه دلم خواست ازدواج کنم؟😂

    ۲ ماه پیش
  • سودابه

    در پارت 250

    برخلاف نظر بعضی از دوستان که گفته بودن این دلیل خوبی نیست به نظر من دلیل خوبیه. متاسفانه هنوزم خیلیا این طرز فکرو دارن و دخترارو مقصر این چنین اتفاقات میدونن. ما کتاب و داستان و رمان میخونیم که دنیا که رو از دید یه شخصیت دیگه ببینیم نه اینکه با طرز تفکر خودمون قضاوت کنیم...

    ۲ ماه پیش
  • سودابه

    در پارت 140

    وااای خودمو جای نسیم میزارم واقعا سخته خو ده سال چیز کمی نیست از یه طرف خودمو جای مهدی میزارم میبینم نچ اینا باید بهم برسن. دوشخصیتی شدمممم

    ۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣🤣 ای خدا چقدر مخاطبهای بامزه ای دارم

    ۲ ماه پیش
  • سودابه

    در پارت 100

    الهیییی چقدر گناه داره این پسر

    ۲ ماه پیش
  • Saba

    در پارت 450

    همراه بودن مهدی به عنوان یک مرد داستان رو زیبا تر کرده بود 👌🏻

    ۳ ماه پیش
  • صریحا

    در پارت 450

    زیبا بود واقعا دست مریزاد خانم براز

    ۴ ماه پیش
  • صریحا

    در پارت 60

    از خانم براز هیچی بعید نیست!

    ۴ ماه پیش
  • رستا

    در پارت 50

    میشه رمان های رایگان تون رو بگید کدوم ها هستن،،؟اونایی ک وی آ پی هستن رو باید بزارم هروقت کاملا رایگان شد همه پارت ها باهم بخونم،نمیتونم نصفه نیمه بخونم و بعدش منتظر بمونم هفته۱پارت برام باز میشه، اینجوری سکته میکنم از کنجکاوی

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    همسایه قلبم به زلالی برکه

    ۱ سال پیش
  • صریحا

    در پارت 50

    تازه اگه رایگان بشه من اولویت اول رو یک سال و نیمه منتظرم کاملا رایگان بشه... یک سال و نیم!

    ۴ ماه پیش
  • صریحا

    در پارت 50

    خوشحالم که یه رمان رو هم از دیدگاه یه پسر نوشتید و جالبه برام درک تقریبا دقیقی از ذهن یه پسر دارید البته مسئله میل *** زیاد پسر ها توی رمان هاتون اکثرا منو تا امید می کنه و امیدوارم نظرتون نسبت به ما پسر ها رو کمی اصلاح کنید

    ۴ ماه پیش
  • صریحا

    در پارت 10

    تازه شروع کردم بخونم جالب به نظر میرسه

    ۴ ماه پیش
  • یلدا

    در پارت 411

    میخوام صد سال سیاه قلبت آروم نگیره بجای ایکنه بگی دلیل اشکام فرزاده تا فکر بد درباره ای مهدی نکنن خوشحالم میشی عنق بی خاصیت😒😏

    ۴ ماه پیش
  • عجببب

    در پارت 391

    نسیم چقدر بی معنی شده انگار سه سالشه نه سی سال😒😐💔

    ۴ ماه پیش
  • آیدا

    در پارت 91

    ایول به جلیل غیرتی 😉👏🏻

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟