دوست داشتی؟
رمان عاشقانه به سیاهی سرمه چشمانت اثر سعیده براز

رمان به سیاهی سرمه چشمانت

  • زبان فارسی
  • 286.8K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 704 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه به سیاهی سرمه چشمانت

سرمه تو بیمارستان به هوش میاد در صورتی که چیزی به خاطر نداره. اون توسط زنی میانسال به ویلایی برده میشه ودر اونجا با حقیقت تلخی رو به رو میشه و اون اینکه خدمتکار اون خونه است اما سرمه با اینکه فراموشی داره با این واقعیت کنار نمیاد و مدام با آقای اون خونه بحثش میشه.

پارت اول

با سردرد از خواب بیدار میشوم نوری که ازپنجره روی صورتم افتاده اذیتم میکند دست جلوی چشم هایم می گذارم تا جلوی نور را بگیرم که متوجه رنگ آبی لباس میشوم.
_ یکی اون پرده رو بکشه .
_حالت خوبه بیدار شدی؟
با دیدن زن غریبه ای که کنار تخت ایستاده است ،آشفته می شوم و صدایم را بلند می کنم.
_ تو دیگه کی هستی؟ من کجام ؟
زن دست روی سینه ام میگذارد.
_ آروم باش.
زن را نمیشناسم. سرم درد می کند و از اینکه نمیدانم کجا هستم استرس می گیرم. محکم زیردست زن می زنم و دستش را از روی سینه ام برمی دارم این کارم با درد شدیدی در دستم همراه میشود و خونی که با فشار از مچ دستم خارج میشود روی لباسهایم و تخت می پاشد. زن سراسیمه از اتاق خارج میشود و بعد از چند ثانیه همراه زن دیگری وارد اتاق می شود .
_چیکار کردی با خودت دختر؟
دست روی محل خونریزی می گذارم و جیغ می کشم .
_جلو نیا تا نگی من کجام و چی شده نمی ذارم بهم دست بزنید.
زن سرجایش می ایستد و آرام و شمرده شمرده می گوید:
_ توی تصادف داشتی سرت ضربه ی بدی خورده و حالا تو بیمارستانی .
پرستار به دستم اشاره میکند.
_ بزار جلوی خونریزی رو بگیرم این مدت به اندازه کافی خون از دست دادی بعد هرچی سوال داشتی جواب میدم.
با دیدن حجم زیاد خون تسلیم خواسته ی پرستار می شوم .خونریزی که بند می آید پرستار می رود تا دکتر را صداکند و من در این حین با وحشت به اطرافم نگاه میکنم و در جستجوی شخص یا چیزی آشنایی میگردم تا مرا از این سردرگمی در آورد .
دکتر که میآید و در حال معاینه کردن می پرسد:
_ خب بگو ببینم اسمت چیه؟
دهان باز می کنم تا اسمم را بگویم اما نمیتوانم یادم نمیآید با وحشت به دکتر نگاه میکنم دکتر متوجه حال و روزم میشود و سعی میکند آرامم کند.
_ نگران نباش به خاطر ضربه ی بدیه که به سرت خورده، به مرور حافظت برمی گرده .
بعد هم چیزی داخل پرونده مینویسد و همراه پرستار از اتاق خارج میشود.
از زنی که هنگام به هوش آمدن کنارم بود آیینه میخواهم تا جای زخم تصادف را ببینم با دیدن تصویر زن درون آینه با صدای بلند هق می زنم و گریه می کنم .
من حتی تصویر خودم را هم نمی شناسم !!!!
زن به دنبال پرستار می رود، آرام بخشی تزریق می کنند تا آرام شوم و من دوباره به خواب میروم.
این بار که بیدار میشوم کمتر سردرگمم حداقل این است که میدانم تصادف کردهام و حافظه ام را از دست داده ام و حالا در بیمارستانم.
همان زنی که لحظه اول به هوش آمدنم دیدم کنار تخت نشسته و خوابش برده است شاید، شاید مادرم است؟
دست روی دستش می گذارم که از خواب بیدار می شود با التماس به چشم هایش خیره می شوم و می گویم:
_ تو مادرمی آره؟ مادرمی دیگه وگرنه از روز اول اینجوری کنارم نمی موندی؟!
زن با ترحم نگاهم میکند و بعد سرش را پایین میاندازد.
_ نه من مادرت نیستم.
_ پس کی هستی؟ چرا خانواده ام اینجا نیستن؟ چرا برای دیدنم نیومدن؟
_ آروم باش امروز قراره مرخص بشی ،می برمت خونه اونجا جواب تمام سوالاتو میگیری .
_چرا الان حرف نمیزنی؟
_ اجازه ندارم باید خانم خودشون باهاتون حرف بزنن.
کلافه رویم را از زن برمی گردانم و به پنجره خیره می شوم و اشک می ریزم از اینکه هیچ چیز یادم نیست احساس وحشت می کنم از اینکه حتی یکی از اعضای خانواده ام تا به حال برای دیدن نیامده اند بیشتر می ترسم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان به سیاهی سرمه چشمانت
  • طیبه مرادی پور

    در پارت 20

    طیبه مرادی پور

    ۴ هفته پیش
  • زهره

    در پارت 770

    تا اینجا داستان قشنگ بود

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۴ ماه پیش
  • الی

    در پارت 70

    امیدوارم سرمه همسر هومین نباشه چون خیلی لوس میشه

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    در پارت 381

    پارت ها خیلی نامنظم هست اصلا سردرگم شدم

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    در پارت 321

    چرا پارت یهو قاطی شد؟!

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 152

    فک میکنم سرمه مادر چیکاست

    ۱ سال پیش
  • هستی

    در پارت 150

    نه باباااااا فک نکنممم من حس می کنم نهایتا با هامین ازدواج می کنه و مادر ناتنی چیکار میشه ولی چیکا از سرمه نیست یعنی طبیعتاً نباید باشه!

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 40

    خیلی خوبه قلمتون هم قویه

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 10

    قسمت اول که خیلی خوبه

    ۵ ماه پیش
  • محیا

    در پارت 520

    واقعا این هامین عجب بازیگرخوبیه نقشش رو خوب بازی میکنه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 350

    تا اینجا خوب بود

    ۸ ماه پیش
  • نرگس

    در پارت 770

    سعیده جون خیلی خوب بود من خیلی خیلی دوستش داشتم ولی به خاطر ما خواننده ها قسمت های بعد حداقل هفته ای یک بار رایگان لطفاً🥹دلم می خواهم بازم برگردم از اول بخونم ولی نمی تونم

    ۹ ماه پیش
  • عاطی

    در پارت 20

    قلمتون زیباست

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 340

    ممنون رمان خوبیه

    ۱۰ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 141

    خیلی دلم میخوادبدونم آخرش چی میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 120

    شخصیت هامین و مادرش خیلی مرموزن

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟