دوست داشتی؟
رمان ارباب رعیتی و عاشقانه دزد ناموس سعیده براز

رمان دزد ناموس

  • زبان فارسی
  • 623.6K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه دزد ناموس

ارباب روستایی که کابوس شب های نوعروسان روستاست و در شب عروسی عروس ها را مال خود می کند، با دیدن دختری شهری که نامزد دارد ، به شکل غافلگیرکننده ای اسیر عشق او می شود و با نقشه جلو می رود و نامزد دختر را مجبور به جدایی می کند و او را به عمارت خود می آورد. اما کانی دختر شهری تمام خیالات ارباب را به هم می ریزد.

پارت اول

از ماندن کنار زمین کشاورزی خسته شدم و از آنجایی که کاری هم برای کمک از دستم برنمی آمد از محمد فاصله گرفتم تا نگاهی به اطراف زمین بیاندازم. برای منی که در شهر بزرگ شدم و به غیر از حیاط خانه مان جای دیگری گل و گیاه ندیده ام، دیدن این اراضی پر از گندم نعمتی بود.
به قسمتی از زمین ها رسیدم که یه قطعه ی سرسبز بود و پر بود از محصولات کشاورزی، گوجه، هندوانه و سبزی و دور تا دور زمین هم گل آفتابگردان کاشته شده بود.
شروع به کندن گوجه فرنگی ها می کنم تا برای نهار با این گوجه های تازه املت خوشمزه ای درست کنم که میان بوته های گوجه، لاکپشتی را می بینم.
-وای خدا لاک پشت صحرایی!!!
با ذوق و دقت از کناره ی لاکش، لاکپشت را می گیرم و بلند می کنم و حواسم هست که دستم نزدیک یا زیر دمش نباشد تا احیانا اگه قصد اجابت مزاج داشت روی دستم نریزد چون شنیده بودم باعث زخم شدن دست می شود.
همین طوری که به لاک پشت نگاه می کنم، گوجه هایی را که جمع کردم را هم داخل دامن کُردی ام می ریزم. صحنه ی خنده داری رقم زده بودم. پایین پیراهنم را بالا آورده بودم طوری که شلوار کُردی ام کاملا معلوم بود اما خب باید چه کار می کردم؟
باید یک جوری گوجه ها را با خودم می بردم و هم اینکه نمی شد از خیر لاک پشت گذشت حتما باید این وروجک را به محمد نشان می دادم.
از وقتی که برادرم به جرم قتل غیر عمد به زندان افتاده بود یک روز خوش ندیده بودم نه من نه خانواده ام. محمد هم که دید من حالم کنار خانواده روز به روز بدتر می شود. تصمیم گرفت از پدر و مادرم بخواد من را همراه مادرش به روستای پدریشان بفرستد تا حال و هوایم عوض شود و هم اینکه محمد گندم های زمینشان را درو کند.
با اینکه رسم بود، دختر و پسر قبل از عروسی باهم به جایی نروند اما مادرِ محمد که زن عمویم هم می شد به پدرم اصرار کرد که اجازه ام را بدهد و خودش در این سفر مراقبم خواهد بود.
بالاخره با اصرارهای زن عمو اجازه داد همراهشان بیایم، بماند که مادر چقدر تهدیدم کرد که مبادا به محمد نزدیک شوم و از آن جایی که هنوز به هم محرم نشده بودیم این مساله و تهدیدهای مادرم را درک می کردم اما خودم بارها و بارها به چشم دیده بودم که خواندن خطبه عقد هیچ تاثیری در سختگیری های بزرگترها نداشت، انگار فقط برگزاری مراسم عروسی مهم بود.
به هر حال من قصد نزدیک شدن به او را نداشتم و همان نگاه هایی که بینمان رد و بدل می شد برایم کافی بود.
البته اگر می خواستیم به فاصله ی یک متری یکدیگر هم نزدیک شویم زن عمو چنان خودش را به ما می رساند که من احساس می کردم مانند روح سبک است و یا حس ششم دارد که همیشه سر بزنگاه و درست زمانی که محمد نزدیکم می شد، سر می رسید.
در حالی که پایین لباس کردی ام را در دست داشتم به زمین کشاورزی نزدیک می شوم. محمد پدر نداشت و چون پسر بزرگتر بود باید هر سال خودش برای دروی گندم ها سر زمین می آمد و به غیر از این موضوع با صاحب زمین کناریشان مشکل داشت و چون همسایه شان همیشه در روستا زندگی می کرد در نبود محمد محصولات زمین را خراب می کرد یا گاوها را در زمین رها می کرد، یک بار هم گندم ها را به آتش کشیده بود.
محمد چون سنی نداشت و پدر هم بالای سرش نبود جرات مقابله با او را نداشت اما سعی می کرد سالی چندبار به روستا بیاید تا نشان دهد زمینش را بی سر و سامان رها نکرده است.
به زمین که می رسم، لاک پشت را بالا می گیرم.
-محمد ببین.
محمد که مشغول کار بود عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد و اول به لاک پشتی که در دستم بود نگاه کرد اما بعد دامن بالا رفته ام را دید و با اخم اشاره کرد دامنم را رها کنم.
-خب حالا گوجه چیدم سطل نداشتم بریزم توش، ریختم تو دامنم. الان میرم تو کَپر گوجه ها رو میریزم تو سطل.
به سمت کپر ها با همان حالت دامن و لاک پشت به دست می روم که سواری با سرعت به زمین کشاورزی نزدیک می شود، می خواهم پیراهنم را رها کنم اما دلم نمی آید گوجه ها خاکی شوند من خیال درست کردن املت را با این گوجه ها در سر می پروراندم.
(کَپر: آلاچیقی که با شاخه ی درختان برای استراحت در صحرا درست می شود.)
در این صحرا درختی هم وجود نداشت که حداقل پشتش پنهان شوم. همان طور با پیراهنی که لبه اش در دستم است از جلوی سوار عبور می کنم و بدون اینکه نگاهش کنم، آرام سلام کردم و به سمت کپر
می روم.
نمی دانم چرا با اینکه از جلویش عبور کرده بودم، هنوز سنگینی نگاهش را پشتم احساس می کردم.
همیشه در این مواقع که توجه کسی کاملا به من معطوف است، دست و پایم در هم گره می خورد اما این بار سعی می کنم جلوی غریبه آبروداری کنم.
داخل کپر سطلی پیدا می کنم و گوجه های تازه و خوش رنگ را داخلش می ریز، یکی از آن ها را به دو نیم تقسیم می کنم و جلوی لاکپشت می گذارم و از داخل کپر بیرون می آیم تا ببینم آن مرد اسب سوار سرزمین محمد چه کار دارد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان دزد ناموس

سعیده براز : ۲ هفته پیش

قیمت دزدناموس و براتون کم کردم**برید رمانو بخرید وبصورت کامل بخونید

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان دزد ناموس
  • بهار

    0

    سلام ببخشید من وقتی رمان در حال تایپ بود تک تک پارتاشو با خرج کردن سکه خوندم، ولی الان که دوباره میخوام بخونمش پارتاش قفله بازه😶😶 یعنی چی؟

    ۳ ساعت پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    سلام گلم به پشتیبانی پیام بدین

    ۳ ساعت پیش
  • م

    در پارت 841

    خیلی عالی،تشکر نویسنده عزیر،کاوه خوب ضایع شد ولی باز از رو نمی ره 🙏🏻😁

    دیروز
  • م

    در پارت 832

    این کاوه احمق چطور هنوز چشمش دنبال کانیه وقتی اینا منتظرن اول حامله بشه تا عقدش کنن 😮🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • سحر

    در پارت 1490

    قشنگ بود، قلمتون مانا نویسنده عزیز

    ۲ هفته پیش
  • م

    در پارت 821

    باز این کاوه نکبت نظر داد،لابد از تو باید اجازه می گرفت 😏🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 1490

    سعیده جان واقعا لذت بردم عالی بود قلمت مانا موفق باشی رمانت خیلی جذاب و شیرین بود 🩷🧡💛💚💙🩵💜🤎❤️

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 1350

    بیچاره بچه با سرمه چیکارش کرده الهی 🥰

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 1230

    وی وی وی وای خفه شدم دختر خیلی باحالی 🤣

    ۳ هفته پیش
  • 🩵🩵🩵

    0

    واقعا خیلی رمان قشنگی بود.

    ۳ هفته پیش
  • پارت هدیه

    1

    پارت هدیه لطفااا نویسنده جونم

    ۳ هفته پیش
  • هانیه

    در پارت 812

    نویسنده جونمم الهی من دورت بگردم. توروخدااا رمان رو رایگان کن بتونیم بخونیمش 😭😭 دختر من عاشققق قلمتم. الان تنها چیزی که می تونه حالم رو خوب کنه رمان تو هستش🥺🥺

    ۳ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 1490

    بسیار عالی بود خدا قوت سعیده جان ..دست مریزاد 👏 واقعا لذت بردم قلمت مانا عزیزم ..موفق و موید باشی 🌺🥰

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 811

    این کاوه نکبت کارو زندگی نداره از وقتی کانیو دیده دیگه بست نشسته اینجا 🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • مژگان

    0

    سلام چرا پارت جدید نمیذارین

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 801

    خان هم باشی آخرش شب که شد سر فرود تعظیم میکنی شامل همه ی آقایون میشه البته نازشم باید بخری صد البته

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟