دوست داشتی؟
رمان ارباب رعیتی و عاشقانه دزد ناموس سعیده براز

رمان دزد ناموس

  • زبان فارسی
  • 657.4K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان دزد ناموس

ارباب روستایی که کابوس شب های نوعروسان روستاست و در شب عروسی عروس ها را مال خود می کند، با دیدن دختری شهری که نامزد دارد ، به شکل غافلگیرکننده ای اسیر عشق او می شود و با نقشه جلو می رود و نامزد دختر را مجبور به جدایی می کند و او را به عمارت خود می آورد. اما کانی دختر شهری تمام خیالات ارباب را به هم می ریزد.

پارت اول

از ماندن کنار زمین کشاورزی خسته شدم و از آنجایی که کاری هم برای کمک از دستم برنمی آمد از محمد فاصله گرفتم تا نگاهی به اطراف زمین بیاندازم. برای منی که در شهر بزرگ شدم و به غیر از حیاط خانه مان جای دیگری گل و گیاه ندیده ام، دیدن این اراضی پر از گندم نعمتی بود.
به قسمتی از زمین ها رسیدم که یه قطعه ی سرسبز بود و پر بود از محصولات کشاورزی، گوجه، هندوانه و سبزی و دور تا دور زمین هم گل آفتابگردان کاشته شده بود.
شروع به کندن گوجه فرنگی ها می کنم تا برای نهار با این گوجه های تازه املت خوشمزه ای درست کنم که میان بوته های گوجه، لاکپشتی را می بینم.
-وای خدا لاک پشت صحرایی!!!
با ذوق و دقت از کناره ی لاکش، لاکپشت را می گیرم و بلند می کنم و حواسم هست که دستم نزدیک یا زیر دمش نباشد تا احیانا اگه قصد اجابت مزاج داشت روی دستم نریزد چون شنیده بودم باعث زخم شدن دست می شود.
همین طوری که به لاک پشت نگاه می کنم، گوجه هایی را که جمع کردم را هم داخل دامن کُردی ام می ریزم. صحنه ی خنده داری رقم زده بودم. پایین پیراهنم را بالا آورده بودم طوری که شلوار کُردی ام کاملا معلوم بود اما خب باید چه کار می کردم؟
باید یک جوری گوجه ها را با خودم می بردم و هم اینکه نمی شد از خیر لاک پشت گذشت حتما باید این وروجک را به محمد نشان می دادم.
از وقتی که برادرم به جرم قتل غیر عمد به زندان افتاده بود یک روز خوش ندیده بودم نه من نه خانواده ام. محمد هم که دید من حالم کنار خانواده روز به روز بدتر می شود. تصمیم گرفت از پدر و مادرم بخواد من را همراه مادرش به روستای پدریشان بفرستد تا حال و هوایم عوض شود و هم اینکه محمد گندم های زمینشان را درو کند.
با اینکه رسم بود، دختر و پسر قبل از عروسی باهم به جایی نروند اما مادرِ محمد که زن عمویم هم می شد به پدرم اصرار کرد که اجازه ام را بدهد و خودش در این سفر مراقبم خواهد بود.
بالاخره با اصرارهای زن عمو اجازه داد همراهشان بیایم، بماند که مادر چقدر تهدیدم کرد که مبادا به محمد نزدیک شوم و از آن جایی که هنوز به هم محرم نشده بودیم این مساله و تهدیدهای مادرم را درک می کردم اما خودم بارها و بارها به چشم دیده بودم که خواندن خطبه عقد هیچ تاثیری در سختگیری های بزرگترها نداشت، انگار فقط برگزاری مراسم عروسی مهم بود.
به هر حال من قصد نزدیک شدن به او را نداشتم و همان نگاه هایی که بینمان رد و بدل می شد برایم کافی بود.
البته اگر می خواستیم به فاصله ی یک متری یکدیگر هم نزدیک شویم زن عمو چنان خودش را به ما می رساند که من احساس می کردم مانند روح سبک است و یا حس ششم دارد که همیشه سر بزنگاه و درست زمانی که محمد نزدیکم می شد، سر می رسید.
در حالی که پایین لباس کردی ام را در دست داشتم به زمین کشاورزی نزدیک می شوم. محمد پدر نداشت و چون پسر بزرگتر بود باید هر سال خودش برای دروی گندم ها سر زمین می آمد و به غیر از این موضوع با صاحب زمین کناریشان مشکل داشت و چون همسایه شان همیشه در روستا زندگی می کرد در نبود محمد محصولات زمین را خراب می کرد یا گاوها را در زمین رها می کرد، یک بار هم گندم ها را به آتش کشیده بود.
محمد چون سنی نداشت و پدر هم بالای سرش نبود جرات مقابله با او را نداشت اما سعی می کرد سالی چندبار به روستا بیاید تا نشان دهد زمینش را بی سر و سامان رها نکرده است.
به زمین که می رسم، لاک پشت را بالا می گیرم.
-محمد ببین.
محمد که مشغول کار بود عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد و اول به لاک پشتی که در دستم بود نگاه کرد اما بعد دامن بالا رفته ام را دید و با اخم اشاره کرد دامنم را رها کنم.
-خب حالا گوجه چیدم سطل نداشتم بریزم توش، ریختم تو دامنم. الان میرم تو کَپر گوجه ها رو میریزم تو سطل.
به سمت کپر ها با همان حالت دامن و لاک پشت به دست می روم که سواری با سرعت به زمین کشاورزی نزدیک می شود، می خواهم پیراهنم را رها کنم اما دلم نمی آید گوجه ها خاکی شوند من خیال درست کردن املت را با این گوجه ها در سر می پروراندم.
(کَپر: آلاچیقی که با شاخه ی درختان برای استراحت در صحرا درست می شود.)
در این صحرا درختی هم وجود نداشت که حداقل پشتش پنهان شوم. همان طور با پیراهنی که لبه اش در دستم است از جلوی سوار عبور می کنم و بدون اینکه نگاهش کنم، آرام سلام کردم و به سمت کپر
می روم.
نمی دانم چرا با اینکه از جلویش عبور کرده بودم، هنوز سنگینی نگاهش را پشتم احساس می کردم.
همیشه در این مواقع که توجه کسی کاملا به من معطوف است، دست و پایم در هم گره می خورد اما این بار سعی می کنم جلوی غریبه آبروداری کنم.
داخل کپر سطلی پیدا می کنم و گوجه های تازه و خوش رنگ را داخلش می ریز، یکی از آن ها را به دو نیم تقسیم می کنم و جلوی لاکپشت می گذارم و از داخل کپر بیرون می آیم تا ببینم آن مرد اسب سوار سرزمین محمد چه کار دارد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان دزد ناموس

  • م

    در پارت 891

    پررو چطوری تونسته بی اجازه وارد اتاقش بشه،کاوان خیلی راحت ازش گذشت،حتی از اسد و رشید،باید یه تنبیهی می شدن،خیلی ضایع شد ولی باز از رو نمی ره نکبت 😮😠🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • هانیه

    در پارت 891

    لایک خوشمان آمد ✌🏻

    ۴ روز پیش
  • رضوانه

    در پارت 881

    بی صبرانه منتظرم که کاوان همچین کاوه رو ضایع کنه که نتونه سرشو هیچ وقت توی جمع بلند کنه

    ۱ هفته پیش
  • رضوانه

    در پارت 881

    میشه هفته ای دو پارت رایگان کنید ؟🙃

    ۱ هفته پیش
  • آمنه

    در پارت 881

    خیلی دوست دارم که به کانی اجازه بدهند که مجازاتی برای کاوه در نظر بگیره اخه بدون اجاره به اتاق سوگلی ارباب رفته و گرنه که اون علم غیب نداره این رسم پیش ما هست که طلب شرافت رو باید بدهد چون ممکنه در وضعیت بدی باشه

    ۲ هفته پیش
  • آمنه

    در پارت 882

    ممنون بانو واقعا پارتهای اربابی رو عالی مدیریت میکنید خیلی عالی یعنی قابل توصیف نیست من زیاد رمان اربابی میخوانم که ارباب یا ارباب زاده عاشق خدمتکار هستن و این رمان در واقع جدای اونهاست اخه دختر ما مظلوم نیست و کلی شیطنت داره حاضر جواب و کنجکاو هست وخوب بیان کردید که اطلاعات داره

    ۲ هفته پیش
  • م

    در پارت 882

    این احمق از کجا فهمید کیوان ابنجاست،حقشه حسابی ضایع بشه فضول 😁🙏🏻💙

    ۲ هفته پیش
  • رضوانه

    در پارت 871

    باز که این کانی خانوم اسلحه شو دستش گرفت این آفتابه و الاغ جدایی ناپذیرن😂😂

    ۲ هفته پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😅😅😅

    ۲ هفته پیش
  • م

    در پارت 872

    تو کجایی ارباب بی خیال ایشون توی عملیات نجات ویژه به وسیله آفتابه بودن،عملیات با موفقیت انجام شد 🤭🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • رضوانه

    در پارت 862

    خدا از این شوهرا نسیب همه دخترا بکنه الهی آمین 🤲

    ۳ هفته پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😅😅😅😅😅

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 861

    اونا که آدم نیستن کلا،اونی آدمه که قلبی داره که عاشق می شه و به احساس و دوست داشتنیاش توجه داره،والا ،چه فیلسوفی بودم خبر نداشتما 🤣🙏🏻❤️

    ۴ هفته پیش
  • هانیه

    در پارت 861

    جوری که کاوان جذابهه🙃

    ۴ هفته پیش
  • م

    در پارت 851

    خیلی عالی بود،خیلی شخصیتشون جالب و دوست داشتنیه،تشکر از خانم براز ❤️🙏🏻😍

    ۱ ماه پیش
  • بهار

    0

    سلام ببخشید من وقتی رمان در حال تایپ بود تک تک پارتاشو با خرج کردن سکه خوندم، ولی الان که دوباره میخوام بخونمش پارتاش قفله بازه😶😶 یعنی چی؟

    ۱ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    سلام گلم به پشتیبانی پیام بدین

    ۱ ماه پیش
  • م

    در پارت 841

    خیلی عالی،تشکر نویسنده عزیر،کاوه خوب ضایع شد ولی باز از رو نمی ره 🙏🏻😁

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟