پارت چهل و دوم :

سیاهی از بین می رود و من دوباره صورت ترسناک مهدی را که از شدت عصبانیت قرمز شده را
می بینم.
بی حالی ام را که می بیند فاصله می گیرد و داخل پذیرایی قدم می زند و دست هایش را به هم
می مالد و با خودش حرف می زند.
ـ این درست نیست، نباید این جوری می شد، نسیم منو دوست داشت، نسیم اهل خیانت نبود............
همان طور که در حال قدم زدن و حرف زدن با خودش است از جایم بلند می شوم تا از مهدی دور

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    1

    احساس خوبی دارم دست نویسنده عزیزدردنکنه بابت رمان زیباش

    ۱ سال پیش
  • رقیه

    2

    افرین به نسیم که عاقلانه رفتار کرد دقیقه مناسب سنش واز شمام ممنونم سعیده جون که با محتوای عااالی باعث میشی که هم تا مرز سکته بریم هم تا مرز جنون لذت ببریم😄

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون رقیه😅

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    5

    قبلا۲بارخوندمش اشکهام میرخت الان هم این کارمهدی که کردهیچوقت تکراری نمیشه *** کمش بااینکه جونه یاغی مهدی تو۱۵سالگی که عاشق،شدبزرگترازنسیم شد🙏💋

    ۱ سال پیش
  • راز

    4

    مرسی دوستتون درد نکنه خوش قلم عالی بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️