نسیم آرامش به قلم سعیده براز
پارت دوم :
با این حرف مادر بقیه دیگر حرفی نزدند. به محض ورودم سفره پهن می شود.
ـ تو خونه ی ما همه چیز بر عکسه باید منتظر کوچک ترین عضو خانواده باشیم، ببینیم کی میاد، اون موقع شام بخوریم.
ـ آقا جون من که گفتم منتظر من نمونید، هر وقت خواستین غذاتونو بخورید.
ـ بله شما فرمودید ولی مادرتون گوش نمیده. پس شب ها سر وقت بیا خونه تا شامو زود بخوریم، من عادت به دیر خوردن شام ندارم.
ـ چشم آقا جون، بازم شرمنده.
ـ غذاتو بخور پدر سوخته.
با پدر سوخته ای که از دهان آقا جان خارج می شود، می فهمم که همه چی در امن و امان است و دیگر ناراحتی در کار نیست.
پای تلویزیون نشسته ام اما اصلا حواسم به برنامه ی تلویزیون نیست و فکرم مدام پی نسیم است و این که چه کاری انجام دهم تا به چشمش بیایم.
خانواده ی خوب و پر جمعیتی دارم. پدرم در تولید بچه کم نگذاشته بود و مادر هم کاملا همکاری کرده بود که الان چهار خواهر و برادر بودیم.
برادر بزرگترم ازدواج کرده بود و ما بقی مجرد و در خانه ی پدری بودند.
با شنیدن اسم پدر و مادر نسیم، حواسم پی حرف های مادر رفت.
ـ می گم آقا مهراب.
ـ بله فاطمه خانم.
ـ امروز مریم خانم می گفت....
ـ مریم کیه؟
ـ مریم خانم زن آقا مصطفی.
ـ اها.
ـ می گفت شرکتی که دخترش کار می کنه دنبال یه نفر می گردن برای شرکت، کارشم سخت نیستتحصیلات بالایی هم نمی خواد.
ـ خوب.
ـ بلکه با مهدی حرف بزنی راضی بشه واسه یه مدت بره سر این کار و بیکار نمونه، خوب نیست
از صبح تا شب تو کوچه است.
با این حرف مادر سریع از جایم بلند شدم و به سمت حیاط رفتم.
ـ کجا پسرم؟
ـ در خونه ی آقا مصطفی اینا، می خوام ببینم کاری که گفتین چه شرایطی داره؟
ـ بسم ا... این کی حرف های ما رو شنید؟
ـ ولش کن بزار بره ، یه بار این زبر و زرنگ شد تو تعجب می کنی؟
در حالی که پشت کفشم را بالا می کشیدم، دستی به مو هایم کشیدم و خودم را در آیینه ی آویزان شدهروی دیوار حیاط نگاه کردم. لامصب مو که نیست، سیم ظرفشویی.
یادم می آید یک بار که سرم شکسته بود و خونریزی داشت، شب موقع خواب مگسی برای خوردن خون های جمع شده ی دور زخم روی سرم آمده بود اما نتوانسته بود راه برگشت را پیدا کند و لایمو هایم گیر کرده، آن قدر وز وز کرد که در خواب داشتم دیوانه می شدم و فکر کردم مثل نمرود
وارد مغزم شده و در آن حال به هزار چیز فکر کردم، این که من بت پرست یا کافر نبودم چرا باید پشه وارد مغزم شود و این که با علم نوین می توان پشه را از مغز بیرون آورد.
در حال فکر کردن به این چیز های مسخره بودم و مدام کمک می خواستم که برادرم علی برق را روشن کرد و با دیدن مگس، کمی مو هایم را از هم باز کرد و مگس زندانی شده بالاخره آزاد شد.
ـ مو نیست که زندان گوانتاناماست.
ـ نه این که مو های خودت خیلی لخته.
ـ خف بابا بگیر بخواب نصفه شبی زابرامون کردی.
با تمام توانم مو هایم را صاف می کنم بلکه صاف بماند و وارد کوچه می شوم.
به جلوی در خانه ی نسیم که می رسم کمی مکث می کنم و چند مدل فیگور می گیرم تا بدانم چه مدل ایستادن جذاب تر است. دست آخر با آمدن پدر نسیم جلوی در همه ی فیگور ها را فراموش می کنم.
ـ سلام آقا مصطفی خوبید؟
ـ سلام مهدی جان، ممنون.
آقا مصطفی که سکوت مرا دید، گفت:
ـ کاری داشتی مهدی جان؟
ـ بله، بله مادر گفتن تو شرکت دخترتون کار هست، اومدم ببینم با شرایط من جوره؟
ـ آهان، آره آره بزار نسیم و صدا کنم، کار خوبی کردی که پی شو گرفتی، بیکاری خیلی بده.
ـ بله شما درست می فرمایید.
آن قدر از خودم بدم آمد و خجالت کشیدم. تا به حال متوجه نشده بودم بیکاری من این قدر به چشم می آید.
ـ نسیم، نسیم.
صدای بلند نسیم آمد.
ـ بله بابا.
ـ بابا جان بیا جلوی در مهدی، پسر آقا مهراب کارت داره.
ـ با من؟
ـ بیا بابا خودش بهت توضیح میده.
آقا مصطفی که وارد خانه شد، دوباره مشغول فیگور گرفتن شدم اما با دیدن نسیم دست و پایم را گم کردم و سر جایم فقط ایستادم.
نسیم با بلوز و شلوار و یک شال روی سرش جلوی در آمد، یک لحظه عصبی شدم. یعنی همیشه این طور جلوی در می آمد؟؟
ـ مهدی!!! تو با من کار داری؟
ـ آره می خواستم بگم، شرکتتون هنوز به نیرو نیاز داره؟
نسیم با شنیدن این حرف به چهار چوب در تکیه داد و گفت:
ـ آهان، کارو و واسه خودت می خوای؟
ـ آره پس فکر کردی واسه چی اومدم این جا؟
ـ فکر کردم اومدی گربه ی خونمونو برداری یه بلایی سرش بیاری.
با این حرفش از عصبانیت رویم را برگرداندم که گفت:
ـ خوبه حالا شوخی کردم ناراحت نشو، ولی قبول کن اذیت کردن حیوون ها اصلا کار خوبی نیست.خواستم برایش توضیح دهم که قضیه از چه قرار است اما مگر فرقی هم می کرد نسیم که باور نمی کرد.
ـ حالا نیرو می خوان یا نه؟
ـ آره می خوان ولی شرکت نیست یه دفتر، دفتر اعزام دانشجو.
ـ شرایطشون چیه؟
ـ باید سربازی رفته باشی.
ـ رفتم.
نسیم متعجب نگاهم کرد و گفت:
ـ واقعا پس چرا من متوجه نبودت نشدم، از بس همیشه تو کوچه ای، حتی در نبودت چشم هام می دیدت.
بعد هم به حرف خودش خندید اما اخم های من حسابی در هم رفته بود، من را بگو که در طی مدت سربازی فکر می کردم چقدر جای خالی ام به چشمش آمده است.
نسیم با دیدن اخم های من خنده اش را تمام کرد.
ـ مدرک دیپلم داشته باشی کافیه، اخلاق خیلی برای رییس دفتر مهمه و ظاهر.
بعد هم به لباس هایم اشاره کرد و گفت:
ـ اصلا تیشرت نباید بپوشی، یه پیراهن رنگ ملایم بپوش. مو هاتم یکم اتو بکش.
ـ به مو هام چیکار دارن؟
ـ اونا کاری ندارن ولی مو های تو یه جوریه انگار خودت وقت گذاشتی این جوریش کردی. یه اتوبکش یه کم ظاهرت مرتب به نظر برسه.
ـ دست شما درد نکنه، یعنی الان شلخته به نظر می رسم؟
ـ والله چی بگم، کم نه.......
ـ خوب دیگه اگه حرفی نمونده که بگی، من برم.
لطفا صبر کنید...
فاطمه
0عالی عالی عالی