رمان افسانهای از چمروش (چَمروش) - نسخه آفلاین
- به قلم سعیده نعیمی
- ⏱️۱۱ ساعت و ۴۳ دقیقه
- 21.6K 👁
- 463 ❤️
- 311 💬
در دورهی زمانی چند هزار سال پیش دختری به نام دِرمَنه در دورهی پادشاهی شاه هامین زندگی می کنه. خانوادهی اون جزو اشراف و طبقهی مرفه هستند. پدرش داروگر و جزو کاهنانی به نام «شِنایا»ست. یک روز درمنه به صورت اتفاقی متوجه میشه که پدرش جوانی رو برای مراسمی مخفی آماده میکنه. اون که تا به حال درمورد چنین مراسماتی نشنیده بوده کنجکاو میشه تا سر از کار پدرش دربیاره و به همراه دو تن از بردگان خانه زادشون، به معبد قدیمی میرند و متوجه حقیقتی پنهان میشند که از مردم مخفی شده...
-می روم به مادرم سر بزنم.
مادر را در تالار حوضچه یافتم. ماهره در حال شستن دست و صورت بچهها بود. سه خواهر و دو برادر قد و نیمقد داشتم که بازیگوشیهایشان تمامی نداشت. به روی هم آب میریختند و یکدیگر را خیس میکردند. مادر در قسمت نیمسایه، روی تختِ کنار حوض نشسته بود و موهایش را شانه می زد. با دیدن من دست از کارش کشید و پرسید:- برای غذا نیامده بودی حالت خوب است؟
- بله مادر جان بگذار کمکت کنم.
شانهی چوبی را گرفتم و موهای آبشار مانندش را شانه زدم. با هر شانه کشیدن، بوی حنا در بینیام میپیچید. مادر هر هفته موهایش را حنا می گذاشت و به همین خاطر گیسوانش مانند رشته های طلا میدرخشیدند. آینهی دستی را روبه روی صورتش گرفته بود و خودش را در آن نگاه می کرد. مادرم زن زیبایی بود و پدرم او را بسیار دوست میداشت. هرروز خودش شخصا داروهای سلامتیاش را آماده میکرد. ماهره صورت برادرم را که خیس از آب بود با پارچه ای خشک کرد و با لبخند به مادرم گفت:- بد اندیشان از شما به دور باشند. در کنار هم همچون ماه و خورشید هستید. درمنه روز به روز زیباتر می شود.
مادر آینه را کمی چرخاند و با شوق از داخل آن به من نگاه کرد:- دخترم حتی زیباتر از شهدختهای قصر است.
-اگر درمنه بخواهد اینگونه به زیباتر شدن ادامه دهد ممکن است شاهزاده نیز خواهان ازدواج با او شود.
هردو خندیدند و من به توصیفاتشان لبخند زدم. چشمان قهوهایِ درشت و مُوَرَبم، کاملا شبیه به مادر بود اما لبهای من کشیدهتر از او بود و صورتم را بیضی نشان میداد.
ماهره برادرم، راد را که از همه کوچکتر بود به آغوش کشید و با خود بیرون برد تا لباس هایش را عوض کند. شانه را پایین گذاشتم و موهای ضخیم مادر را به سه قسمت کرده و شروع به بافتن کردم.
- مادر؟
-بله؟
-در آیین و مراسم ما قربانی کردن وجود دارد؟
مادر به آرامی سر تکان داد:- البته که وجود دارد. گیاهِ هوم قربانی است که به خداوندگار تقدیم می کنیم تا سرزمینمان را از بلا و مصیبت به دور دارد.
-به جز گیاه هوم آیا مراسمی وجود دارد که نیاز باشد ما انسانی را قربانی کنیم؟
مادر حیرت زده کمی به عقب برگشت و گفت:- این رفتار در شأنِ انسانهای متمدن نیست. خون انسانی را ریختن زشت و ناپسند است. برای همین خداوندگار به ما لطف داشته و قربانیِ غیرخونینی مانند گیاه هوم را پذیرفته تا ما برای جلب رضایتش هرگز چنین عمل دهشتناکی مرتکب نشویم.
با اندوه و ناراحتی نجوا کردم:- حق با توست مادر قربانی کردن انسان ها کار وحشتناکی است.
-این مسئله را از کجا شنیدهای؟
نتوانستم حقیقت را به مادر بگویم. گفتم: -شنیدهام... فکر میکنم در یکی از داستانهای پیرزن نقال آن را شنیده بودم. برایم سوال بود که آیا ما هم در آیینمان قربانی کردن انسان را داریم یا خیر.
انتهای موهای مادر را با روبان گره زدم و شانه را به او پس دادم. پیشنهاد داد که موهای من را هم ببافد تا مرتب و آراسته باشم. موهای جلوی صورتم را با چند بافت به پشت سرم برد و با سنجاق و گیرههای متعلق به خودش محکمشان کرد. با ذهنی آشفته از کاری که پدر میخواست انجام دهد، سالن حوضچه را ترککردم.
به زودی شب از راه میرسید و من ناآرام، در حیاط جلویی خانه راه میرفتم. «یَشَنگ» برگهای درختان کُنار و لیمو را جارو میزد. او پسر بچهی ده سالهای بود که از پنج سالگی در خانه کارهای کوچک را انجام میداد و به همه جا رفت و آمد میکرد. نزدیکش شدم و گفتم:- یشنگ تو پسر زرنگ و خوبی هستی و همیشه کارهایت را به درستی انجام میدهی. حیاط غربی را هم جارو کردهای؟
با خوشحالی دست از کارش کشید و گفت:- بله بانو آنجا را هم جارو زدهام. اگر خودتان ببینید متوجه میشوید که یک ذره گردوغبار هم وجود ندارد.
دستی روی موهایش کشیده و لبخند زدم:- مطمئنم که همینطور است. پدرم را نیز دیدی؟
-بله وقتی که سر گل شاهدانه میچیدند ایشان را دیدم. اما زود کارشان تمام شد و به طبابت خانه رفتند.
- یَشَنگ مهمانان پدرم همیشه از در پشتی رفت و آمد میکنند؟
یشنگ وزنش را روی جارو انداخت و متفکر جواب داد:- بله. هرموقع بیماری به خانه بیاید برای اینکه آرامش خانه را به هم نزنند از در پشتی استفاده میکنند. اما بعضی اوقات وقتی که مهمانانشان ویژه و از اشراف باشند، یوکو نمی گذارد هیچکس به طبابت خانه نزدیک شود. یک بار که من نمی دانستم کسی به حضور ارباب رسیده رفته بودم تا راه آب را باز کنم اما وقتی یوکو من را دید عصبانی شد و بعد از رفتن مهمانها به کف پاهایم را شلاق زد. قسم می خورم نمیدانستم ارباب مهمان دارند.
نوازشش کردم:- می دانم تو پسر راستگویی هستی. ناراحت نباش. یوکو ذاتا آدم تند خویی است و زود عصبانی می شود.
صدای کوبیدن در بلند شد. یشنگ جارو را به تنهی درخت تکیه داد و برای باز کردن در به سمتش دوید. با شور و شوق فریاد زد:- آبتین! آبتین است. ماهره آبتین آمده است.
صدای آبتین را شنیدم که به او میگفت:- کمی آرامتر بانو را ناراحت میکنی... در این مدت که تو را ندیدهام حسابی قد کشیدهای.
-خودت هم تغییر کردهای شبیه مردها شدهای.
به داخل که قدم گذاشتند، خنده از صورت آبتین محو شد. سرش را پایین انداخت و سلام داد:- درود بانو.
یشنگ مانند قرقی به سرعت دوید تا ماهره را خبر کند. جلو رفتم و به آبتین لبخند زدم:- به خانه خوش آمدی. مادرت از دیدنت خوشحال میشود.
سر بلند کرد:- برای صحبت کردن با ارباب آمدهام.
-من با آفره صحبت کردهام به او هم گفتهام که به پدرم حرفی نمیزنم. از اینکه آفره بخواهد تنهایم بگذارد عصبانی بودم اما حالا آرامم. پدرم برای یک سال تو را آزاد کرده پس هر چه بخواهی میتوانی انجام دهی.
خنده به چهرهاش بازگشت:- متشکرم.
ماهره خودش را رساند و پسرش را سخت در آغوش گرفت:- بسیار دلم برایت تنگ شده بود پسرم... چه خوب که آمدی برایت خرمای بندی پختهام.
-می دانم آفره گفته بود.
کیسهای را به مادرش داد و با ذوق گفت:- با سکههایی که خودم به دست آوردهام اینها را برای تو خریدهام.
ماهره کیسه را باز کرد. داخلش چند گل سر و روبان رنگی بود. اشک در چشمانش جمع شد و آبتین را دوباره در بغل گرفت. از شادی آنها مسرور بودم اما هنوز نمیتوانستم درک کنم که چرا میخواهند اسمِ آزاد بودن بر رویشان باشد. مادرم هدایایی زیباتر از آنچه که آبتین خریده را به مادرش داده بود. ما با آنها مهربان بودیم و هر چه میخواستند میتوانستند از من و یا مادرم تقاضا کنند؛ پس نیازی به داشتن سکه های اضافه نداشتند. هردو با هم به مطبخ رفتند و من هم در مهتابی به تخت تکیه زدم. آفره از خانه بیرون آمد و سراندازم را نشانم داد:- ببین می پسندی؟
جای سوختگی را با گل سرخی پوشانده بود. تشکر کردم:- زیبا شده است.
کنارم نشست و پرسید:- از وقتی به خانه برگشتهایم اصلا سرحال نیستی. بیمار شده ای یا اتفاق دیگری افتاده است؟
دست زیر سرم زدم و گفتم:- بیمار نیستم فقط افکارم پریشان شده.
-می خواهی کمی بازی کنیم؟
-مثلا چه؟
-«پیشکُلی» چطور است؟ تخته را بیاورم؟
حوصلهی بازی را نداشتم اما سر تکان دادم:- بیاور.
تختهی ضخیمی که دوازده سوراخ گود، شبیه به کاسه داشت را از اتاق بردهها آورد و در مقابلم گذاشت. تخته را یوکو با حوصله و شکیل ساخته بود. پیشکُلی یکی از سرگرمیهای محبوب مردم عادی و بردهها بود که در زمانهای استراحتشان بازی میکردند. آفره درون هرکدام از سوراخهایی که در دو ردیف پنج تایی رو به روی هم قرار داشتند،پنج سنگِ کوچک ریخت. آنها سنگریزهها را از میان بستر رودخانه پیدا کرده بودند تا به یک اندازه و صاف باشند.
آفره پرسید:-اول تو شروع می کنی یا من؟
-تو شروع کن
سنگهای یکی از خانهها را برداشت و به ترتیب بین خانه های دیگر تقسیم کرد و وقتی که تمام شد سنگهای خانهای که سنگی در آن نینداخته بود را برداشت و آنها را هم روی خانههای دیگر تقسیمشان کرد. این کار را باید تا وقتی ادامه میداد که یکی از خانه ها کاملا از سنگ خالی میشد و سنگ هایی که او پخش میکرد در یک خانه، قبل از خانهی خالی تمام شود. آن موقع، تمام سنگ هایی که در خانهی بعدی اش وجود داشت را برنده میشد و در خانهی جایزههایش ذخیره میکرد.
برای بار چهارم سنگها را تقسیم میکرد که آبتین پیشمان آمد و گفت:- پیشْکُلی بازی میکنید؟
آفره سر بلند کرد:- آمدی؟ مادر را دیدهای؟
-اری از نزد او میآیم.
من خودم را کنار کشیدم و جایم را به او دادم:- تو بیا جای من با آفره بازی کن.
-بانو درمنه...
نگذاشتم حرفش را تمام کندو با تحکم گفتم:- من، تو و آفره تمام عمرمان با هم بودهایم فقط چند ماه دوری از هم باعث شده که احساس کنی باید نامم رابا لفظ بانو صدا کنی؟ بنشین آبتین...
اینبار با خنده و برای عصبانی کردن من گفت:- هرچه بانو امر کنند.
تا ساعاتی هردو مشغول بازی بودند. خانهی جایزه های آبتین پر از سنگ میشد و هر دور که بازی میکردند آبتین میتوانست خانه های بیشتری از سمت آفره را از آن خود کند و در آخر آفره شکست خورد. آبتین در حالی که برای آفره رجز خوانی میکرد تخته و سنگها را جمع کرد و با خود برد.
آفره با خشم نفسش را بیرون فرستاد:- با حقه بازی همیشه برنده میشود.
-حقه نمی زند او فقط سریعتر از توست و به سرعت سنگهای هر خانه را می شمارد و میفهمد که از کدام خانه شروع کند تا به خانهی خالی برسد.
پرنیا
1بی نظیر و فوق العاده ،برای بار دوم خوندمش .واقعا ارزش وقت گذاشتن رو داره ،سعیده جان رمانت به حدی جذابه که واقعا کلمه ای در خور براش پیدا نمیکنم ذهن و قلمت پرتوان 🥰💝
۳ هفته پیش
سعیده نعیمی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم ❤️❤️🌹🌹
۳ هفته پیشسما
0بهترین رمانی بود که تا حالا خوندم قلم نویسنده واقعا جادو میکرد🥹 کاش زود تر جلد دومش بیاد 🫠
۳ هفته پیشسارینا
0در حال حاضر جلد دومی ازش منتشر شده؟؟؟
۴ هفته پیش
سعیده نعیمی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خیلی ممنون از لطف ومحبت شما. جلد دومش هنوز منتشر نشده ولی پیشدرآمد رمان، یعنی رمان ماسیس داخل برنامه در حال پارتگذاری هست.
۴ هفته پیشسارینا
0خدای من در یک کلام شاهکار بود.هم سیر داستان هم قلم بسیار زیباتون و هم ادبیات رمان .کاملا مشخص بود که برای خلق همچین اثر نابی، در کنار خلاقیت بسیار نویسنده، زحمت های بسیاری کشیده شده من باب استفاده از واژگان فارسی کهن و شناساندن اونا به خواننده .💜💕
۴ هفته پیشZizi
0بدون اغراق چند ساله که دارم رمان میخونم، شما جز چند تا نویسنده انگشت شماری هستین ک قلمتون رو دوست دارم،و از خوندن نوشته هاتون لذت میبرم، و بی صبرانه منتظر فصل دوم افسانه چمروشم
۴ هفته پیشلیدا
0سعیده جون عالی عالی عالی بود بالاخره تونستم بخونمش. دستت طلا.منتظر جلد دومش هستم. اینجا خیلی از *** بهتره.💗🌺
۴ هفته پیش
سعیده نعیمی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم خیلی خوش اومدی به جمعمون 🌹🌹❤️❤️🥰
۴ هفته پیشکوثر
1رمانتون واقعا از بهتریناس دست گلتون درد نکنه سعیده جان قلمت مانا 🩷 تروخدا جلد دوم کی میاد؟ بی صبرانه منتظرم🥲🥲
۴ هفته پیش
سعیده نعیمی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم ❤️❤️🙏رمان ماسیس تموم بشه برای جلد دوم چمروش تصمیم میگیرم
۴ هفته پیشSoso
2سلام بانوی خوش قلم .رمانتون بی نظیر بود خیییلی لذت بردم دمتون گرم عالی بود خدا قوت میگم فقط جلد دوم هم داره ؟اگه داره که بی صبرانه منتظرم
۶ ماه پیش
سعیده نعیمی | نویسنده رمان
سلام عزیزم ممنون از لطف شما🌹🙏 بله بعد از اتمام پیش درآمد چمروش(رمان ماسیس) جلد دوم رو مینویسم
۶ ماه پیشSoso
1عاااالی هستین مهربانو جان خیلی منتظرم زودتر که جلد دوم زودتر بیاد آگاهیتون توی نویسندگی تحسین بر انگیزه خدا قوت بانوی خوش قلم
۶ ماه پیشزهرا
0سلام هنوز نوشته نشده
۵ ماه پیشزهرا
1واقعا بین رمان های تاریخی که خوندم بهترین بود. اگه رمانی میشناسین که شبیه به این رمانه ممنون میشم معرفی کنین
۴ هفته پیش
سعیده نعیمی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم لطف دارید ❤️❤️ میتونید از بخش رمانهای آنلاین، رمان ماسیس که پیش درآمد چمروش هست رو دنبال کنید
۴ هفته پیشزهراا
3فقط من عاشق شیشم شدم؟ حس میکنم خودش اونقدر بد نبود و کمبود محبت داشت و از هوم مظلوم تر بود
۴ هفته پیشرافعه
0رمان خوبی بود بی صبرانه منتظر جلد دومش هستم امیدوارم آخر خوب تموم بشه
۳ ماه پیشZizi
8سلام نویسنده عزیز من الان چند ساله منتظر فصل دوم این رمان هستم کاش زودتر ادامش بیاد 🥲
۴ ماه پیشپروانه
0رمان خوبی بود نیمه دوم رمان رو بیشتر دوست داشتم و شخصیت هوم رو هم بیشتر از بقیه شخصیتها دوست داشتم.
۴ ماه پیش...
4جلد دوم کی میاد نویسنده عزیز
۴ ماه پیشفاطمه
2سلام دوستان عزیز شاید یک رمان تخیلی باشه اما واقعا رمان قشنگی بود من که از خواندنش لذت بردم خیلی ممنون از نویسنده عزیز
۴ ماه پیشندا
0عالی بود... عالیه عالیه عالی
۴ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده @saeidehnaeimi_ -
آیدی تلگرامی نویسنده ثبت نشده است -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
اشک خورشید ژانر : #عاشقانه #تخیلی #هیجانی #فانتزی
-
جدال نهایی(جلد پایانی رمان لیانا) ژانر : #عاشقانه #تخیلی #فانتزی
-
یابنده الماس (diamond finder) ژانر : #عاشقانه #تخیلی #فانتزی
-
کیتسونه ی آتشین ژانر : #عاشقانه #تخیلی #فانتزی
-
پادشاهی بی گناهان (جلد دوم شاهزادهای از آسمان) ژانر : #عاشقانه #تخیلی #فانتزی
عادله حسینی
1خیلی قشنگ و زیبا بود .ممنون از نویسنده