دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و معمایی سایه ی لیلا اثر سعیده براز

رمان سایه ی لیلا

  • زبان فارسی
  • 254.2K 👁
  • 1K ❤️
  • 604 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه سایه ی لیلا

لیلا زن بیوه‌ای که با نگاه بد مردم محله‌اش روبرو هست و از قضاوت های مردم در عذابه. با ورود غریبه ای مرموز به زندگی‌اش داستان زندگی‌اش تغییر میکند غریبه‌ای که همیشه هواشو داره و اونو به زندگی امیدوار میکنه ولی خودشو نشون نمیده و از طریق مجازی با لیلا در ارتباطه.

پارت اول

در آپارتمان را قفل می کنم که همسایه ی طبقه ی بالا وارد راه پله می شود، سلام می کنم و قصد احوال پرسی گرمتری دارم که با دیدن اخم هایش پشیمان می شوم، حتی
نمی دانم جواب سلامم را داد یا نه؟
البته در این چند ماه اخیر از این رفتارها کم ندیده ام و باید تقریبا به این مسائل و برخوردها عادت می کردم اما چه کنم که این گونه تغییر رفتار و سرد شدن از طرف افرادی که روزی باهم صمیمی و مهربان بودیم، قابل درک نیست. مخصوصا که من در اتفاقی که افتاد هیچ دخالتی نداشتم!
از خانه خارج می شوم و به سمت نانوایی می روم با اینکه سعی می کردم زیاد از خانه بیرون نروم تا در دید مردم محله نباشم اما باز هم به خاطر مایحتاج روزانه مجبور به ترک خانه می شدم چرا که کافی بود زبان به شکوه و شکایت بگشایم تا همه ی آن کسانی که از همان ابتدا دهان به نصیحت گشوده بودند، ملامتم کنند و به حرفشان برسند که دیدی (ما گفتیم تو نمی توانی و گوش نکردی.) در صف نان که می ایستم. با دیدن نگاه های بیش از اندازه ی شاگرد نانوا شالم را جلو می کشم، گرچه از ابتدا هم خیلی موهایم بیرون نبود اما به هر حال با نگاه های او ناخودآگاه دستم به سمت شالم رفت و با خودم فکر می کنم شاید وضعیت ظاهرم مناسب نیست که این گونه نگاهم می کند.
عاقبت نگاه هایش کار دستش می دهد و آن قدر حواسش پرت بود که نانوا پس گردنی نثارش کرد.
زن جلویی ام برگشت و با غضب نگاهم کرد و زیر لب حرفی زد، متوجه حرفش نشدم اما مطمئن بودم قربان صدقه ام نرفته است!
به اندازه ی نیاز دو هفته ام نان میخرم تا مجبور نباشم بیشتر به نانوایی بیایم و به خاطر نگاه های شاگرد نانوا حرف بشنوم.نان ها را به خانه می برم تا بتوانم مابقی خریدهایم را انجام دهم. سر برج بود و حقوقم را واریز کرده بودند و مشکلی بابت پول نداشتم.
به فروشگاه می رسم سریع چرخی برمی دارم و همه ی مایحتاجم را از داخل قفسه ها برمی دارم در حال خرید کردن هستم که صدای گفت و گویی از آن سمت قفسه ها می شنوم.
-بدبخت، اونا دارن با بدبختی و مشقت زندگی می کنن، اون وقت خانوم اومده با خیال راحت خرید.
تحملم طاق می شود از صبح چند مرتبه از سوی اطرافیان ناراحت شده بودم در صورتی که حقم نبود.
پودر لباسشویی را هل می دهم تا از آن سمت قفسه بیرون بیفتد. با این کارم هر دو زن صورت من را از میان قفسه
می بینند و خیلی زود راهرو را ترک می کنند.
آهی می کشم.
چرا همیشه باید دست زوری بالای سر آدم ها باشد تا کار نادرست انجام دهند، این وسط تکلیف اشرف مخلوقات بودن چه می شود؟!
با اعصابی بهم ریخته و تنی خسته خریدهایم را به خانه
می برم و این بار به قصابی می روم تا گوشت بخرم.
قصاب که مردی پنجاه ساله بود با دیدنم گل از گلش شکفت و آن قدر گرم احوال پرسی کرد که همه ی مشتری های داخل مغازه متوجه رفتار صمیمی اش با من شدند.
هر چه سعی کردم با جواب های یک کلمه ای جوابش را بدهم تا دیگر ادامه ی حرف هایش را نزند، انگار نطقش باز شده باشد.
چند کیلو گوشت خریدم تا حالا حالاها مجبور نباشم دوباره با آقای قصاب وراج رو به رو شوم.
دستِ آخر با اصرار و تعارف زیاد کارت را گرفت و حساب کرد و لیست اعصاب خُردی های امروزم قشنگ کامل شد.
شاگرد نانوا، مرد قصاب و زن های فضول محله در فروشگاه.
می خواهمدعا کنم زن هایی مثل من زیاد شوند تا دیگر من مثل خاری در چشم این مردم نباشم ولی خب دلم نمی آید، دختری مثل من در اوج جوانی همسرش را از دست بدهد.
خریدها را داخل کابینت و یخچال می‌چینم و مشغول خرد کردن و بسته کردن گوشت ها می شوم. کارم که تمام می شود یک کنسرو لوبیا چیتی برای خودم باز می‌کنم و جلوی تلویزیون می نشینم و درحالی که سریال محبوبم را تماشا می کنم، غذایم را می خورم.
از وقتی حمید فوت کرده بود دل و دماغ آشپزی نداشتم و بیشتر اوقات غذای حاضری و کنسروی می خوردم. از وقتی تنها شده بودم اشتهایم را از دست داده بودم و اگر به خاطر سلامتی ام نبود همان دو لقمه را هم نمی خوردم. 
حمید که رفت انگار سر دلم سنگ بزرگی گذاشته باشند، نه میلم به غذا می رفت، نه میلم به زندگی، بی هدف فقط نفس می کشیدم تا زنده باشم.
گوشی ام را دست می گیرم تا با چت کردن با دوستانم حال و هوایم کمی عوض شود.
مشغول پیام دادن هستیم، از آنجا که بعد از ازدواجِ من با حمید به این محله آمدم از دوستانم دور ماندم و دلم به همین صحبت های از راه دور خوش بود.
ما نمی توانستم در همان ابتدای زندگی در محله ی پدری من خانه بخریم به همین دلیل حمید تصمیم گرفتیم در حومه شهر خانه بگیریم تا ارزش پولمان حفظ شود و بعد از چند سال که پس انداز کردیم و به محله ی خودمان بازگردیم.
و من حالا این خانه و سر پناه را مدیون این طرز فکر او بودم.
به صفحه ی گوشی خیره شده ام و پیام های دوستانم را می خوانم، پیامی دریافت می کنم که از طرف یک فرد ناشناس است و هیچ پروفایلی ندارد.
-سلام
در جوابش می نویسم.
-شما؟
-یه آشنا.
حوصله ی موش و گربه بازی ندارم، حتما مزاحم بود، می خواهم بلاکش کنم که می نویسد.
-امروز تو فروشگاه خوب حال اون دوتا خانمو گرفتی.
با خواندن این جمله ترس تمام وجودم را پر می کند.
-شما کی هستین؟
-گفتم که یه آشنا که حواسش بهت هست!
سریع بلاکش می کنم. از ترس داخل خانه قدم می زنم، حتم دارم برادرشوهرم باشد، در این مدت حضوری کم مزاحمم نشده و تهدیدم نکرده بود، حتما حالا می خواست از این راه به من نزدیک شود و یک آبروریزی راه بیندازد.
بعد از فوت حمید فقط با فقدان نبودنش رو به رو نشدم تهدید از سمت خانواده اش هم بود و من در این چند ماه با چنگ و دندان توانستم حق و حقوقم را حفظ کنم.
خانوداه اش می خواستند بعد از پسرشان من تمام دارایی او را دو دستی تقدیمشان کنم، زهی خیال باطل.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان سایه ی لیلا
  • نسیم

    0

    سلام پارتها باز میشن ولی بعد یه ثانیه صفحه سفید میشه چرا؟

    ۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    گلی شاید نت ضعیفه یه بار دیگه امتحان کن نشد به پشتیبانی پیام بده

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    در پارت 740

    خیلی قشنگ بود کاشکی بچه دار هم میشدن ،ولی بابت جادو ،جمبل،دعا همه ی اینا حقیقت کامله چقد قشنگ تو داستان اشاره کردی بانو خوشگله

    ۲ ماه پیش
  • .Ftmh.

    0

    زیبا و متفاوت

    ۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    مرس فاطمه جونم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    من نتونستم رمان روکامل دانلود کنم 😕

    ۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    دانلود نمیشه هرپارت ولی رایگان بازه شایدنتت ضعیفه

    ۲ ماه پیش
  • سپهر

    0

    سلام چجور میتونم پارت ۲۶ به بعد رو بخونم؟

    ۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    سلام عزیزدل رمان تکمیل شده ورایگانه شاید نتت ضعیف

    ۲ ماه پیش
  • الی

    در پارت 270

    تازه من دوست داشتم که خیلی پولدار باشه

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    در پارت 741

    ممنونم از رمان زیباتون

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    در پارت 500

    داستان خیلی از مشکلات رو بیان می کنه مشکلاتی که تقریبا همه باهاش سر و کار دارن در کنارش عاشقانه ای داره دلگرم کننده که همون امید زندگی این دو تا شخص شده تفاوت توی هر دو شخصیت با گذشت زمان حس میشه... خیلی خوشحالم بابت خوندنش ممنونم از نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • بانو

    در پارت 741

    خیلی زیبا بود

    ۲ ماه پیش
  • Zoha

    در پارت 742

    عالییییی بود عزیزم.. خیلی کیف کردم🥰🥰🫠

    ۳ ماه پیش
  • پریسا

    در پارت 742

    قشنگ بود دستت نویسنده درد نکنه

    ۳ ماه پیش
  • ماهک

    در پارت 743

    واقعا واقعا رمان خوبی بود🌷😊 در از فهموم و زیبایی... پر از توصیفات🥰 درد...رنج...شادی و غم رو تو این رمان تجربه کردیم و لیلا و شهاب زندگی کردیم.❤️ واقعا واقعا فوق العاده بود🔥🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • ماهک

    در پارت 640

    عالی بود. ممنون از نویسنده⭐🩷

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 742

    ممنون برای رایگان کردن رمان. زیبا بود.

    ۳ ماه پیش
  • م

    در پارت 742

    خیلی عالی بود،تشکر برای رایگان کردن رمان خانم براز 👏👏👏🙏🏻🖤

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟