دوست داشتی؟
رمان تکاور اثر کلثوم حسینی

رمان تکاور

  • زبان فارسی
  • 22.7K 👁
  • 122 ❤️
  • 80 💬

خلاصه رمان عاشقانه تکاور

همه چیز از شب مرموز و ترسناک شروع شد. از یک عشق قدیمی تا تباه کردن ثمره آن عشق. آتشی ‌که به پا شد و قتل‌عامی دردناک… پروای‌ای که از دل مهر و محبت به قعر جهنم ِسرد و بی‌روح فرو آمد و مردی که مردانه ایستاد پای عزت او… تقابل نفرت و عواطف میان انبوه دشمنان قسم‌خورده و کینه‌توز.

قسمتی از متن رمان تکاور

پشت بندش قهقه سرخوشانه‌اس سر می‌دهد. گردن امیریل به طرفش کج می‌شود و نگاه حدقه زده پروا پس از شنیدن جمله؛ روی گردن امیریل سنکوپ می‌کند.
گردنی که زنجیر چرمی با پلاک شیشه‌ای از دایره شکل شیر، به دور گردن‌ مردانه‌اش چشمک می‌زد. حتی پشت تا زیر لاله گوشش؛ طرح خالکوبی تیغ و شیر هم در تیراس نگاهش قرار داشت.
یک هو در دل‌ش درمانده فریاد می‌کشد.
" من‌و می‌کشه به‌خدا می‌کشه؟!"
لحن خشک امیریل خنثی در فضای خفقان، بی‌روح می‌پیچید.
- الان چی‌کارش کنم؟
گوشه لب سیروس حرصی بالا می‌رود.
- از یه‌ساعت؛ یه چهل‌ دیقه‌ای مونده، اون ماسک‌ماسکت‌و ور دار بیار.
امیریل با بی‌تفاوتی از جایش بلند می‌شود و بدون حرف اضافه از اتاقک خارج می‌شود.
حین ماساژ دادن مچ‌دستش؛ نگاه پروا هم به دنبالش کشیده می‌شود اما سیروس زمخت صدایش می‌زند.
- هی کوچولو؟
ترسیده گردن‌اش بی‌اختیار به طرف‌ش متمایل می‌شود که سر اسلحه کمری دوباره به طرفش نشانه می‌گیرد و حین ناباوری درجا سنکوپ می‌کند.
- چی‌کار می‌کنی...؟!
اما سیرویس بی‌اهمیت به وحشت دخترک؛ منتظر می‌ماند. ثانیه‌ها به شمارش تندی بدل می‌شود و امیریل با تلفن ماهواره‌ای دوباره داخل اتاق می‌شود.
خونسردانه حینی که شماره پدر پروا را می‌‌گیرد؛ به طرف دخترک لرزانی که به سختی روی پاهایش بند می‌بود؛ ریلکس نزدیک می‌شود و سر ِ تلفن را به طرف پروا می‌گیرد و بدون ملاحظه دستور می‌دهد.
- زر اضافه بزنی فاتحه‌ت خونده‌ست.
با دو دو زدگی و بلع ِ مداومت بزاق دهانش؛ تلفن بی‌سیم مشکی را دو دستی با لرزش چنگ می‌زند. امیریل عقب می‌ایستد و مصرانه حینی که چهار انگشتش را دورن جیب شلوارش فرو می‌کند و با جفت شصت‌هایش؛ طرح جیب مخفی‌اش را لمس می‌کند.
چشمان آب‌آورده پروا به زحمت از او کنده می‌شود در ری‌اکشن مرگ‌باری؛ از شنیدن صدای آقاجانش؛ مبهوت با بُهت پچ می‌زند:
- آقاجون...!
صدای آقاجانش لرزان و بریده به راحتی به گوش سیروس می‌رسد.
- پروا...! باباجان‌... خودتی بابا؟
بزاق دهانش را به زحمت می‌بلعد و همزمان داغان و تحلیل‌رفته پشت دست عرق نشسته روی پیشانی‌اش را پس می‌زند:
- آقاجون، خودمم، اونا..
سیروس بی‌محابا بلند می‌غرد.
- زر اضافه موقوف! بنال...
سرگردان و عاجز با درماندگی نالان می‌کند:
- آقاجون... اینا چی می‌خوان؟
صدایی از پشت خط به گوشش نمی‌رسد. متعجب و گیج پچ پچ می‌کند:
- آقاجون...؟
بغض خش‌دار پدر دم گوشش طنین می‌اندازد:
- پروا بابا، ببخش... ببخش دخترم...
چنان تهی می‌شود و جا می‌خورد که لبان‌ش بی‌اراده از هم فاصله می‌گیرند و عاجزانه آنی التماس‌وار لب می‌زند.
- آقاجون...!
صدای خش خشی به گوش هنگ کرده‌اش می‌رسد و لحن پرعجز پدر از قعر چاه داغان می‌آید.
- دست من نیست جان‌بابا... هیچ کارای از دست من برنمی‌آد، من... من... شرمنده‌ام باباجـ...
قطره اشکی از زیر مژگان فرو رفته‌اش با درد سرازیر می‌شود؛ آه از نهادش برمی‌خیزد و لبان‌ش میان دندان‌هایش محاصره می‌شوند که تلفن به شدت از میان دستش کشیده می‌شود و غرش سیروس؛ برق از سر و تن‌اش از جا می‌پراند.
- پس نمی‌خوای جون دخترت‌و نجات بدی؟
ناباورانه تحلیل می‌رود، پاهایش نمی‌توانند وزن‌‌ تن‌اش را تاب آوردند که بی‌اراده روی زمین زانو می‌زند و سرش با هق‌هق خفه‌ای میان دستانش چنگ می‌شوند.
امیریل با اخم نگاهش می‌کند اما فریاد بلند سیروس با کشیدن ماشه؛ تیله‌های سیاهش را در قاب یخی به طرف مرد افسارپاره کرده می‌کشاند.
- تو به گور بابات خندیدی زپرتی!
لحن جدی و اتمام آخر پدر دخترک را که می‌شنود؛ از تاسف و افسوس پوزخند می‌زند. صدای شلیک و رهاشدن گلوله می‌پیچد متعاقب آن بوی باروت در فضای سنگین و دلهره‌آور پخش می‌شود اما... جیغ از ته خنجره دردآور و نالان دخترک؛ هوشیارش می‌کند ... از میان بازوی دخترک چنبره زده از اصابت گلوله با بازویش؛ شیار خون آستین فرم مدرسه‌ایش را از خون آلوده می‌کند.
امیریل غضبناک کلاه‌اش را پس می‌زند و ناراضی زیرلب می‌غرد.
- خوب نیست، بد شد!
پروا بی‌حال مثل مار به خود می‌پیچد از فرط سوزش بازویش؛ رنگ به رو ندارد و مدام لب‌هایش را زیر دندان‌هایش می‌گزد تا لب به ناله باز نکند. اما درد لعنتی و سوزش عجیبی؛ تمام ته‌مانده انرژی‌اش را می‌گیرد و کم کم پلک‌هایش روی هم بسته می‌شود. گام‌های بلندی در میان تاریکی و تاردیدگی متوجه نزدیک شدن پسری می‌شود که خیلی محو و تار از پشت پرده اشک می‌بیند.
امیریل جلوی پای او، رو زانو می‌نشیند و با احتیاط شانه‌اش را آهسته تکان می‌دهد.
- هی، زنده‌ای؟
با ضعف و عاجز بی‌اراده نجوا می‌کند:
« تورو به خدا کمکم کن. من‌و بکش... بکش‌و راحتم کن»
اخم‌های درهم تنیده امیریل به وضوح پیوند کورتری پیدا می‌کنند. قهقه شیطانی از پشت سرش؛ دندان‌هایش را روی هم می‌فشارد.
« پاشو پسر، باس شیخ رو خبر کنی، این‌جا یه عروسک منتظرشه...»
نامحسوس جیب مخفی‌اش را لمس می‌کند و زیرچشمی به صورت بی‌روح دخترک زل می‌زند.
با حفظ اخم و جذبه‌اش، دو انگشتش را زیر بینی‌ پروا نگه می‌دارد. مکث‌کرده از هرم نفس‌ش؛ با اطمینان دستمال نخی را از جیب تی‌شرتش بیرون می‌آورد. مقابل چشمان باریک‌شده مرموزی بی‌اعتنا دور بازوی دخترک را با همان دستمال می‌بندد و با یک حرکت؛ پروا را بلند می‌کند به قصد خارج شدن از اتاق به طرف درب می‌رود که صدای خشمگین مرد مانع‌اش می‌شود:
- کجا...!
امیریل خونسرد و بی‌تفاوت در میان درگاه بم و ملاحظه‌گر جواب می‌دهد.
- بیهوشه؛ می‌برم گلوله رو در بیارم.
پوزخند بدی می‌زند و با گام بلندی خود را به امیریل می‌رساند:
- با اجازه کی؟
خود را نمی‌بازد و ریلکس با چشمان یخی‌اش به چهره برافروخته سیروس چشم می‌دوزد:
- من از کسی اجازه نمی‌گیرم، فراموش نکن.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تکاور
  • نازنین

    0

    درود بنده رمان تکاور رو سه چهار سال پیش مطالعه کرده بودم و از همون زمان اسمش توی لیست رمانهایی که برام جذاب بودن قرار گرفت جزئیات، کارکترها و فضای داستان میشه گفت همه رو فراموش کردم و منتظرم بعد تموم شدن امتحانم دوباره از اول بخونم با قطعیت بیان میکنم، تکاور توی روند تکامل من خیلی کمک کننده بود

    ۳ هفته پیش
  • نازنین

    1

    اگر به دنبال چیزی هستید که بعد تموم کردنش کلتون از شدت درد ضربات کوبیده شدنش به دیوار بترکونتتون، تکاور رو پیشنهاد میکنم همچنین قلم فوق العاده روانی طور نویسنده عزیز و مجرب باعث زیبایی بیشتر تکاور شده

    ۳ هفته پیش
  • دریا

    1

    قشنگ بود دوست داشتم

    ۲ ماه پیش
  • آرام

    2

    این رمان عالیه لطفاً یه چندتا رمان عالی که تو این برنامه هست بهم بگین من تازه نصب کردم

    ۲ سال پیش
  • سلام رمان منفی چهار

    1

    واقعا مجموعه رمانی خوبی داره این برنامه من که راضیم

    ۲ سال پیش
  • ماهی

    4

    سلام من این رمان هارو به تازگی خوندم و عالییی بودن افسانه ای از چمروش _رفاقت ممنوع_تکنیک های مخ زنی _ قبلاً هم رمان های مگس_طالع دریا _منفی چهار_ در همسایگی گودزیلا_اسطوره و....

    ۲ سال پیش
  • rose

    1

    آییی منم همشونو خوندم واقعا شاهکار بودنن😭 چه تشابهه سلیقه ای😂

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    3

    قبلا این رمان رو خونده بودم خوشحالم که برای بار دوم خوندمش خیلی قشنگ وهیجانیه .از خوندنش لذت بردم .

    ۴ ماه پیش
  • فهیمه

    0

    خوب بود ولی اسرار رمان را درست مخفی نمی کرد

    ۱۱ ماه پیش
  • برزه

    2

    در کل رمان خوبی بود ولی یه سری ایرادات داشت که اگه رفع میشد خیلی خوب بود.مثلا:از شاخه ایی به شاخه پریدن. یا خیلی ادبی نوشتن. یا بی نتیجه بودن دوره هشت ساله پروا در صورتی که این دوره ها برای نیروی انتظامی و ... است و هرکسی نمیتونه این دوره ها روبگذرونه و بعد از دوره پروا وارد هیچ ارگانی نشد

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    مرد حسابی این چه رمانی بود مغزم رگ به رگ شد😳😪😭😖😵 💫🥴

    ۱ سال پیش
  • فرزانه

    0

    بسیار طولانی کش دار بود نویسنده تلاش قابل تقدیری جهت معمایی کردن داستان انجام داده بود اما دلنشین نبود خسته کننده شده بود

    ۱ سال پیش
  • ایدا

    0

    نویسنده زحمت کشیده رومان نوشته ولی خیلی بی سر وته بد حیف وقت وساعتی که گذاشتم نخونید لطفا

    ۱ سال پیش
  • دل

    0

    قلم قوی فقط مرجان خانوم الیخانی پگاه لیلی ضربعلی اگه دورست گفته باشم

    ۲ سال پیش
  • مژده

    2

    خیلی مزخرف بود همش از ی جایی به جایی دیگه می رسید فقط کشش داده بودن

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    5

    ایراد داشت . اولی اینکه خیلی غلط املایی داشت .دومی اینکه خیلی به نثر ادبی نوشته شده بود و واقعا گاهی جا ها روی مخ آدم بود و سومی اینکه پروا شخصیت خیلی ضعیفی داشت نسبت به ۸ سال آموزش .

    ۲ سال پیش
  • محمدی

    0

    رمان خیلی خوبی بود ولی فصل دوم هم بزارید

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    عالیییی،خیلی قشنگ بود.

    ۲ سال پیش
  • کوثر

    0

    بنظرم میتونست خیلی بهتر باشه قسمت های مبهم داشت و بهشون جوابی داده نشد تا آخر رمان و این اصلا جالب نیست

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!