دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اراذل اوباش اثر سعیده براز

رمان اراذل اوباش

  • زبان فارسی
  • 255.2K 👁
  • 276 ❤️
  • 697 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه اراذل اوباش

خانواده ی شیخی که پسرانش گنده لات یک محل هستند وتقریبا کل محل را دردست دارند برای استقبال از پسربزرگشان که به جرم قاچاق موادمخدر در زندان کشور ونزوئلا ده سال حبس کشیده است می روند ودراین بین زنداداش کوچکترش اصلا به فرودگاه نمی رود واین شروع ماجرایی می شود که گنده لاتهای محل با زن های درون خانواده شان دارند.

پارت اول

به نام خداوند آفریننده داستان و عشق
«اراذل اوباش»
خسته و کوفته وارد آپارتمان می شوم، عجیب است که از طبقه ی اول صدایی شنیده نمی شود. به طبقه ی دوم می روم و لباس هایم را عوض می کنم. آن قدر خسته و گرسنه ام که خیلی زود به طبقه ی پایین می روم تا زودتر غذایم را بخورم و بعد برای استراحت به طبقه ی خودمان برگردم. از زمانی که عروس این خانواده شده بودم باید همگی سر یک سفره غذا می خوردیم و تنها غذا خوردن در این خانواده امری نا به جا بود، البته هرازگاهی این قانون را دور می زدم اما الان با این تن خسته جانی در بدن نداشتم تا خودم غذا درست کنم.
چند لحظه ای جلوی در ورودی واحد مکث می کنم و باز هم صدایی از داخل به گوش نمی رسد.
کنجکاو وارد خانه می شوم.
-سلام.
کسی پاسخ نمی دهد.
-کسی خونه نیست؟
باز هم پاسخی نمی شنوم، سری به اتاق ها و آشپزخانه می زنم و درست در همان لحظه شکوفه به گوشی ام زنگ می زند.
تماسش را بی پاسخ می گذارم که پیام می دهد.
-زن داداش ما همه اومدیم فرودگاه استقبال داداش، پروازش جلو افتاده بود، تو هم زودتر بیا.
بی اعتنا گوشی ام را سایلنت می کنم، همینم مانده بود که به استقبال عطا به فرودگاه بروم!
سری به آشپزخانه می زنم و در قابلمه های غذا را یکی یکی بر می دارم.
-اوف به به مادرشوهر جان چه کرده برای ورود عزیز دردونه اش!!!
موسیقی آرام بی کلامی پلی می کنم و مشغول غذا کشیدن برای خودم می شوم. تنها حُسن آمدن عطا این بود که این خانه بعد از مدت ها خالی شد و من توانستم در سکوت و آرامش و در تنهایی غذایم را بخورم.
بعد از خوردن غذایم بشقاب و لیوانم را شستم و بعد به طبقه ی خودمان رفتم. همه ی چراغ ها را خاموش کردم و به اتاقم رفتم. ابتدا در اتاقم را قفل کردم و بعد روی تخت دراز کشیدم.
پنجشنبه ها را دوست داشتم چون بوی تعطیلی می داد و شب پنجشنبه ای که به صبح جمعه منتهی می شد را بیشتر دوست داشتم، یک خواب راحت و بدون دغدغه ی یک روز تعطیل.
با بلند شدن سروصدا از طبقه ی پایین متوجه آمدن اهل خانه می شوم اما با گذاشتن هندزفری در گوشم و گوش دادن به پادکستی سروصدا ها دیگر مانع خوابیدنم نمی شوند.
صبح با صدای آواز خواندن یاکریمی از خواب بیدار می شوم، دستی به گوشم می کشم، هندزفری در طول شب از گوشم خارج شده بود و حالا صبح به این زودی یاکریم از خواب بیدار شده بودم.
چند باری روی تخت غلت می زنم، پتو را روی سرم می کشم اما بی فاقده است. چون همیشه همین حوالی بیدار می شوم دیگر بدنم خود به خود در این ساعت هوشیار و بیدار می شود.
عاجز و کلافه به جلوی پنجره می روم، دلم می خواهد پنجره را باز کنم تا یاکریمی که خوابم را بهم زده و خروس بی محل روز تعطیلم شده است را بترسانم و فراری بدهم.
اما با دیدن تخم سفید رنگی که در لانه اش قرار دارد از این کار پشیمان می شوم. گویا فعلا باید پذیرای این مهمان ناخوانده باشم.
به حمام می روم و دوش می گیرم و بعد با حوله نم موهایم را می گیرم، آن قدر در این مدت ریزش مو داشته ام که دیگر نیازی به سشوار برای خشک کردن موهایم نیست.
پیراهن و شلواری می پوشم و بالاجبار مینی اسکارفی به سر می کنم نه برای حجاب جلوی اعضای خانواده ی شوهرم، بلکه برای پوشاندن موهای کم پشتم و پوست کف سرم که کاملا نمایان بود.
آرام در اتاق را باز می کنم تا اعلا از خواب بیدار نشود، اعلا که معلوم است خوای هفت پادشاه را می بیند، غرق خواب است و متوجه خروج من از آپارتمان نمی شود.
حوصله نداشتم در خانه ی خودمان صبحانه بخورم، چون به هر حال سروصدا ایجاد می شود و سروصدا ایجاد شدن برابر بود با بیدار شدن اعلا!!!
خوشبختانه در طبقه ی پایین نیز کسی بیدار نبود و همگی در خواب ناز به سر می بردند اما نان سنگک تازه روی میز آشپزخانه خلاف این را نشان می داد.
مشغول چیدن میز آشپزخانه برای خودم می شوم، از آن جایی که از دیشب چشمم به هیچ کدام از اهالی این خانواده نخورده است حسابی سرحال و شادابم و قصد دارم به نحو احسن از خودم پذیرایی کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان اراذل اوباش

سعیده براز : ۱۷ ساعت پیش

قشنگها میدونم یه مدت پارت نداشتیم ولی دارم جبران میکنم تا پارتهای بیشتری روبراتون بزارم**انشالله این هفته پارت هدیه هم میزارم😍😍😍

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان اراذل اوباش
  • Rosa

    در پارت 390

    شکوه شکافته شد🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    واقعا🤪

    ۳ ساعت پیش
  • سلام

    در پارت 681

    پارت جدید نداریم،،

    ۲ روز پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    چرا میخوام ۲پارت بشه یکم بیشتر بخونید

    ۳ ساعت پیش
  • ثنا

    در پارت 680

    عالی بود عزیزم خسته نباشی ❤️

    ۱۷ ساعت پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون ثنا

    ۳ ساعت پیش
  • نازنین

    در پارت 683

    این هفته فقط یک پارت داشتیم خانم براز🥲🥲😭😭

    ۳ روز پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    جبران میکنم نازنین جان

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 421

    خیلی عالی بود،پارت به پارت جذاب تر می شه،تشکر برای این پارتای قشنگ خانم براز عزیز 🙏🏻👏👏❤️🥰

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 422

    بالاخره صبر صنمم سراومد،چه نقشه ای داره برای اعلا توی این مهمونی 🤔

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 412

    این احمق دیگه چه پرروییه،ولی زیادی صنم رو دست کم گرفته،الان تصمیم صنم چیه،یعنی باز می خواد به زندگی با اعلا ادامه بده؟؟ 😠🙏🏻

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 402

    کاملا قابل حدس بود و صنم هم حتما فهمیده اما باز این عکس العمل از صنم بعید بود 😮😮

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 391

    وای خدا،از دست این صنم،خوبه درگوشی کفت عطا نشنید فقط،باز شکوه از رو برو نیست که نیست 🤣

    ۳ روز پیش
  • marall03

    0

    میشه پارت ۳۹ رو باز کنید پارت ۴۰ و ۴۱ رو باز کردید ولی اونو باز نکردید

    ۵ روز پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    بازشد

    ۵ روز پیش
  • marall03

    0

    خیلی ممنونم

    ۴ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 680

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۶ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 680

    آخیش بالاخره صنم از شر آفتی مثل اعلاراحت شد مرتیکه بی لیاقت حد نشناسه بی شخصیت

    ۶ روز پیش
  • شبنم

    در پارت 680

    سلام، چقدر کم بود اول واخر یک خطبه طلاق همین لااقل یک پارت اضافه میدادین

    ۶ روز پیش
  • ایلی

    در پارت 680

    چرا انقد پارت کووتاه بود

    ۶ روز پیش
  • سلام

    در پارت 670

    چرا پارت جدید نداریم🤔

    ۶ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟