دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اراذل اوباش اثر سعیده براز

رمان اراذل اوباش

  • زبان فارسی
  • 272.9K 👁
  • 282 ❤️
  • 753 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان اراذل اوباش

خانواده ی شیخی که پسرانش گنده لات یک محل هستند وتقریبا کل محل را دردست دارند برای استقبال از پسربزرگشان که به جرم قاچاق موادمخدر در زندان کشور ونزوئلا ده سال حبس کشیده است می روند ودراین بین زنداداش کوچکترش اصلا به فرودگاه نمی رود واین شروع ماجرایی می شود که گنده لاتهای محل با زن های درون خانواده شان دارند.

پارت اول

به نام خداوند آفریننده داستان و عشق
«اراذل اوباش»
خسته و کوفته وارد آپارتمان می شوم، عجیب است که از طبقه ی اول صدایی شنیده نمی شود. به طبقه ی دوم می روم و لباس هایم را عوض می کنم. آن قدر خسته و گرسنه ام که خیلی زود به طبقه ی پایین می روم تا زودتر غذایم را بخورم و بعد برای استراحت به طبقه ی خودمان برگردم. از زمانی که عروس این خانواده شده بودم باید همگی سر یک سفره غذا می خوردیم و تنها غذا خوردن در این خانواده امری نا به جا بود، البته هرازگاهی این قانون را دور می زدم اما الان با این تن خسته جانی در بدن نداشتم تا خودم غذا درست کنم.
چند لحظه ای جلوی در ورودی واحد مکث می کنم و باز هم صدایی از داخل به گوش نمی رسد.
کنجکاو وارد خانه می شوم.
-سلام.
کسی پاسخ نمی دهد.
-کسی خونه نیست؟
باز هم پاسخی نمی شنوم، سری به اتاق ها و آشپزخانه می زنم و درست در همان لحظه شکوفه به گوشی ام زنگ می زند.
تماسش را بی پاسخ می گذارم که پیام می دهد.
-زن داداش ما همه اومدیم فرودگاه استقبال داداش، پروازش جلو افتاده بود، تو هم زودتر بیا.
بی اعتنا گوشی ام را سایلنت می کنم، همینم مانده بود که به استقبال عطا به فرودگاه بروم!
سری به آشپزخانه می زنم و در قابلمه های غذا را یکی یکی بر می دارم.
-اوف به به مادرشوهر جان چه کرده برای ورود عزیز دردونه اش!!!
موسیقی آرام بی کلامی پلی می کنم و مشغول غذا کشیدن برای خودم می شوم. تنها حُسن آمدن عطا این بود که این خانه بعد از مدت ها خالی شد و من توانستم در سکوت و آرامش و در تنهایی غذایم را بخورم.
بعد از خوردن غذایم بشقاب و لیوانم را شستم و بعد به طبقه ی خودمان رفتم. همه ی چراغ ها را خاموش کردم و به اتاقم رفتم. ابتدا در اتاقم را قفل کردم و بعد روی تخت دراز کشیدم.
پنجشنبه ها را دوست داشتم چون بوی تعطیلی می داد و شب پنجشنبه ای که به صبح جمعه منتهی می شد را بیشتر دوست داشتم، یک خواب راحت و بدون دغدغه ی یک روز تعطیل.
با بلند شدن سروصدا از طبقه ی پایین متوجه آمدن اهل خانه می شوم اما با گذاشتن هندزفری در گوشم و گوش دادن به پادکستی سروصدا ها دیگر مانع خوابیدنم نمی شوند.
صبح با صدای آواز خواندن یاکریمی از خواب بیدار می شوم، دستی به گوشم می کشم، هندزفری در طول شب از گوشم خارج شده بود و حالا صبح به این زودی یاکریم از خواب بیدار شده بودم.
چند باری روی تخت غلت می زنم، پتو را روی سرم می کشم اما بی فاقده است. چون همیشه همین حوالی بیدار می شوم دیگر بدنم خود به خود در این ساعت هوشیار و بیدار می شود.
عاجز و کلافه به جلوی پنجره می روم، دلم می خواهد پنجره را باز کنم تا یاکریمی که خوابم را بهم زده و خروس بی محل روز تعطیلم شده است را بترسانم و فراری بدهم.
اما با دیدن تخم سفید رنگی که در لانه اش قرار دارد از این کار پشیمان می شوم. گویا فعلا باید پذیرای این مهمان ناخوانده باشم.
به حمام می روم و دوش می گیرم و بعد با حوله نم موهایم را می گیرم، آن قدر در این مدت ریزش مو داشته ام که دیگر نیازی به سشوار برای خشک کردن موهایم نیست.
پیراهن و شلواری می پوشم و بالاجبار مینی اسکارفی به سر می کنم نه برای حجاب جلوی اعضای خانواده ی شوهرم، بلکه برای پوشاندن موهای کم پشتم و پوست کف سرم که کاملا نمایان بود.
آرام در اتاق را باز می کنم تا اعلا از خواب بیدار نشود، اعلا که معلوم است خوای هفت پادشاه را می بیند، غرق خواب است و متوجه خروج من از آپارتمان نمی شود.
حوصله نداشتم در خانه ی خودمان صبحانه بخورم، چون به هر حال سروصدا ایجاد می شود و سروصدا ایجاد شدن برابر بود با بیدار شدن اعلا!!!
خوشبختانه در طبقه ی پایین نیز کسی بیدار نبود و همگی در خواب ناز به سر می بردند اما نان سنگک تازه روی میز آشپزخانه خلاف این را نشان می داد.
مشغول چیدن میز آشپزخانه برای خودم می شوم، از آن جایی که از دیشب چشمم به هیچ کدام از اهالی این خانواده نخورده است حسابی سرحال و شادابم و قصد دارم به نحو احسن از خودم پذیرایی کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان اراذل اوباش

  • سلام

    در پارت 772

    لطفاً پارت هدیه بزارین برای رمان *** *** پا رت هدیه زیاد میزایشتین ممنون

    دیروز
  • م

    در پارت 472

    به این اعلا عوضی کثیف نمیاد برادر عطا باشه،به نظرم اون زندانم به جای اعلا تاوان پس داده،خلاف به عطا اصلا نمیاد 😡🙏🏻

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 472

    وای شکوه،شکوه،شکوه فقط خفه شو 😡😡

    ۳ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 760

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 760

    میگم نکنه شکوه نیست یکی دیگس بد مشکوکه شوکت و بگو آفرین بهش خوشمان آمد باریک

    ۴ روز پیش
  • Rosa

    در پارت 460

    چقدر یک نقر میتونه وقیح و اشغال و بی خاصیت باشه

    ۵ روز پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    حالا توپارت بعدی بیشتروبیشترازوقیح بودنش متعجب میشی

    ۴ روز پیش
  • Rosa

    در پارت 460

    اعلای ک.ثافتت اعلای پبپبدنبنبدبتبد بینا.موسس

    ۵ روز پیش
  • ماهرخ

    در پارت 750

    چه شکوه عاقل شده . سعیده جون به رمان های قبلیت توی پارت گذاری بیشتر لطف داشتیا

    ۱ هفته پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    آخه اونا کامل بودن😁بعدمیذاشتم توپارتها دستم بازبود ولی اینو آنلاین مینویسم

    ۷ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 750

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • ریحانه

    در پارت 750

    کم کم داره از َشکوه خوشم میاد😂😂

    ۱ هفته پیش
  • معصومه

    در پارت 750

    خیلی رمان داره جالب میشه کاش هرروز پست داشت🥲

    ۱ هفته پیش
  • ثنا

    در پارت 720

    خسته نباشی عزیزم❤️

    ۱ هفته پیش
  • فرزانه

    در پارت 462

    دلم به حال شکوفه خیلی میسوزه که بخاطر بی عقلی و رفتار های نادرست اعلا باعث بشه از ازدواج متنفر شده😔

    ۱ هفته پیش
  • فرزانه

    در پارت 462

    اصن موندم چی بگم.. به اعلا اصن مرد نمیگن اسم همه ی مردهارو خراب کرده. خوبه شوهر خواهر من بعد ۷ سال آدم شد..

    ۱ هفته پیش
  • م

    در پارت 465

    مادر و پسر واقعا شور پررویی رو درآوردن،بیچاره عطا از این همه وقاحت و بی شرمی اینا هنگ کرده 😡🙏🏻

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟