دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اراذل اوباش اثر سعیده براز

رمان اراذل اوباش

  • زبان فارسی
  • 250.4K 👁
  • 274 ❤️
  • 675 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه اراذل اوباش

خانواده ی شیخی که پسرانش گنده لات یک محل هستند وتقریبا کل محل را دردست دارند برای استقبال از پسربزرگشان که به جرم قاچاق موادمخدر در زندان کشور ونزوئلا ده سال حبس کشیده است می روند ودراین بین زنداداش کوچکترش اصلا به فرودگاه نمی رود واین شروع ماجرایی می شود که گنده لاتهای محل با زن های درون خانواده شان دارند.

پارت اول

به نام خداوند آفریننده داستان و عشق
«اراذل اوباش»
خسته و کوفته وارد آپارتمان می شوم، عجیب است که از طبقه ی اول صدایی شنیده نمی شود. به طبقه ی دوم می روم و لباس هایم را عوض می کنم. آن قدر خسته و گرسنه ام که خیلی زود به طبقه ی پایین می روم تا زودتر غذایم را بخورم و بعد برای استراحت به طبقه ی خودمان برگردم. از زمانی که عروس این خانواده شده بودم باید همگی سر یک سفره غذا می خوردیم و تنها غذا خوردن در این خانواده امری نا به جا بود، البته هرازگاهی این قانون را دور می زدم اما الان با این تن خسته جانی در بدن نداشتم تا خودم غذا درست کنم.
چند لحظه ای جلوی در ورودی واحد مکث می کنم و باز هم صدایی از داخل به گوش نمی رسد.
کنجکاو وارد خانه می شوم.
-سلام.
کسی پاسخ نمی دهد.
-کسی خونه نیست؟
باز هم پاسخی نمی شنوم، سری به اتاق ها و آشپزخانه می زنم و درست در همان لحظه شکوفه به گوشی ام زنگ می زند.
تماسش را بی پاسخ می گذارم که پیام می دهد.
-زن داداش ما همه اومدیم فرودگاه استقبال داداش، پروازش جلو افتاده بود، تو هم زودتر بیا.
بی اعتنا گوشی ام را سایلنت می کنم، همینم مانده بود که به استقبال عطا به فرودگاه بروم!
سری به آشپزخانه می زنم و در قابلمه های غذا را یکی یکی بر می دارم.
-اوف به به مادرشوهر جان چه کرده برای ورود عزیز دردونه اش!!!
موسیقی آرام بی کلامی پلی می کنم و مشغول غذا کشیدن برای خودم می شوم. تنها حُسن آمدن عطا این بود که این خانه بعد از مدت ها خالی شد و من توانستم در سکوت و آرامش و در تنهایی غذایم را بخورم.
بعد از خوردن غذایم بشقاب و لیوانم را شستم و بعد به طبقه ی خودمان رفتم. همه ی چراغ ها را خاموش کردم و به اتاقم رفتم. ابتدا در اتاقم را قفل کردم و بعد روی تخت دراز کشیدم.
پنجشنبه ها را دوست داشتم چون بوی تعطیلی می داد و شب پنجشنبه ای که به صبح جمعه منتهی می شد را بیشتر دوست داشتم، یک خواب راحت و بدون دغدغه ی یک روز تعطیل.
با بلند شدن سروصدا از طبقه ی پایین متوجه آمدن اهل خانه می شوم اما با گذاشتن هندزفری در گوشم و گوش دادن به پادکستی سروصدا ها دیگر مانع خوابیدنم نمی شوند.
صبح با صدای آواز خواندن یاکریمی از خواب بیدار می شوم، دستی به گوشم می کشم، هندزفری در طول شب از گوشم خارج شده بود و حالا صبح به این زودی یاکریم از خواب بیدار شده بودم.
چند باری روی تخت غلت می زنم، پتو را روی سرم می کشم اما بی فاقده است. چون همیشه همین حوالی بیدار می شوم دیگر بدنم خود به خود در این ساعت هوشیار و بیدار می شود.
عاجز و کلافه به جلوی پنجره می روم، دلم می خواهد پنجره را باز کنم تا یاکریمی که خوابم را بهم زده و خروس بی محل روز تعطیلم شده است را بترسانم و فراری بدهم.
اما با دیدن تخم سفید رنگی که در لانه اش قرار دارد از این کار پشیمان می شوم. گویا فعلا باید پذیرای این مهمان ناخوانده باشم.
به حمام می روم و دوش می گیرم و بعد با حوله نم موهایم را می گیرم، آن قدر در این مدت ریزش مو داشته ام که دیگر نیازی به سشوار برای خشک کردن موهایم نیست.
پیراهن و شلواری می پوشم و بالاجبار مینی اسکارفی به سر می کنم نه برای حجاب جلوی اعضای خانواده ی شوهرم، بلکه برای پوشاندن موهای کم پشتم و پوست کف سرم که کاملا نمایان بود.
آرام در اتاق را باز می کنم تا اعلا از خواب بیدار نشود، اعلا که معلوم است خوای هفت پادشاه را می بیند، غرق خواب است و متوجه خروج من از آپارتمان نمی شود.
حوصله نداشتم در خانه ی خودمان صبحانه بخورم، چون به هر حال سروصدا ایجاد می شود و سروصدا ایجاد شدن برابر بود با بیدار شدن اعلا!!!
خوشبختانه در طبقه ی پایین نیز کسی بیدار نبود و همگی در خواب ناز به سر می بردند اما نان سنگک تازه روی میز آشپزخانه خلاف این را نشان می داد.
مشغول چیدن میز آشپزخانه برای خودم می شوم، از آن جایی که از دیشب چشمم به هیچ کدام از اهالی این خانواده نخورده است حسابی سرحال و شادابم و قصد دارم به نحو احسن از خودم پذیرایی کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان اراذل اوباش
  • زهرا

    0

    رمانت حرف نداره لطفا پارت هدیه رایگان

    ۲ ساعت پیش
  • Rosa

    در پارت 380

    اعلای حر.می خیان.تکارر

    ۲ روز پیش
  • Rosa

    در پارت 330

    کاش میفتاد قطع نخا میشد زنیکه ایش

    ۲ روز پیش
  • Rosa

    در پارت 320

    کاش راهی بود صنم طلاق میگرفت اعلا مالی نیست این وسط بیادو خیانتم بکنه ک داره میکنع احساس میکنم

    ۲ روز پیش
  • Rosa

    در پارت 310

    داشم عطا خوب زدیی حقته زنیکه اتوبانی

    ۲ روز پیش
  • Rosa

    در پارت 301

    عطا واقعا عاقله اعلای احم.ق لیاقت صنمو نداره

    ۲ روز پیش
  • ماچیتا

    در پارت 370

    این اعلا چه ادم رو مخیه ها

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 382

    خب از قرار معلوم اعلا عشق جدید پیدا کرده که کاملا عملیه برای همین از صنم ایراد می گیره 😠

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 371

    چه دل خجسته ای داره ها،بچه چی میگه تو این خانواده قشنگ،کلا اعلا باید نسلش منقرض بشه،بچه می خواد چکار 😮

    ۲ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 670

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 670

    انقد دلم میخواد این اعلا رو یه فصل کتک بزنم تا دلم خنکشه چرا هیچ *** پیدا نمیشه این و بزنه اخه

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 362

    فکر نکنم با اون تیپ برای عیادت رفته باشه،نکنه اون پولم برای همون بوده که الان قراره ببینه 🤔

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 352

    این اعلا خودش محله رو بهم نریره،رسیدگی به امورات محله پیشکشش،یکی می خواد خودشو جمع کنه 😏

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 341

    پس کار درستی کرد،می مردم چیزی نمی شد اما اینجوری یه ذره دچار عواقب کارش می شه تا کمتر مثل جوراب شوهر عوض کنه 😅

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 331

    چه کارایی می کنه عطا حوصله نعش کشی داری،معلوم بود اونا تحمل اون وزن عظیم رو ندارن 😁🙏🏻

    ۲ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟