دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اراذل اوباش اثر سعیده براز

رمان اراذل اوباش

  • زبان فارسی
  • 290.5K 👁
  • 302 ❤️
  • 802 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

خانواده ی شیخی که پسرانش گنده لات یک محل هستند وتقریبا کل محل را دردست دارند برای استقبال از پسربزرگشان که به جرم قاچاق موادمخدر در زندان کشور ونزوئلا ده سال حبس کشیده است می روند ودراین بین زنداداش کوچکترش اصلا به فرودگاه نمی رود واین شروع ماجرایی می شود که گنده لاتهای محل با زن های درون خانواده شان دارند.

پارت اول

به نام خداوند آفریننده داستان و عشق
«اراذل اوباش»
خسته و کوفته وارد آپارتمان می شوم، عجیب است که از طبقه ی اول صدایی شنیده نمی شود. به طبقه ی دوم می روم و لباس هایم را عوض می کنم. آن قدر خسته و گرسنه ام که خیلی زود به طبقه ی پایین می روم تا زودتر غذایم را بخورم و بعد برای استراحت به طبقه ی خودمان برگردم. از زمانی که عروس این خانواده شده بودم باید همگی سر یک سفره غذا می خوردیم و تنها غذا خوردن در این خانواده امری نا به جا بود، البته هرازگاهی این قانون را دور می زدم اما الان با این تن خسته جانی در بدن نداشتم تا خودم غذا درست کنم.
چند لحظه ای جلوی در ورودی واحد مکث می کنم و باز هم صدایی از داخل به گوش نمی رسد.
کنجکاو وارد خانه می شوم.
-سلام.
کسی پاسخ نمی دهد.
-کسی خونه نیست؟
باز هم پاسخی نمی شنوم، سری به اتاق ها و آشپزخانه می زنم و درست در همان لحظه شکوفه به گوشی ام زنگ می زند.
تماسش را بی پاسخ می گذارم که پیام می دهد.
-زن داداش ما همه اومدیم فرودگاه استقبال داداش، پروازش جلو افتاده بود، تو هم زودتر بیا.
بی اعتنا گوشی ام را سایلنت می کنم، همینم مانده بود که به استقبال عطا به فرودگاه بروم!
سری به آشپزخانه می زنم و در قابلمه های غذا را یکی یکی بر می دارم.
-اوف به به مادرشوهر جان چه کرده برای ورود عزیز دردونه اش!!!
موسیقی آرام بی کلامی پلی می کنم و مشغول غذا کشیدن برای خودم می شوم. تنها حُسن آمدن عطا این بود که این خانه بعد از مدت ها خالی شد و من توانستم در سکوت و آرامش و در تنهایی غذایم را بخورم.
بعد از خوردن غذایم بشقاب و لیوانم را شستم و بعد به طبقه ی خودمان رفتم. همه ی چراغ ها را خاموش کردم و به اتاقم رفتم. ابتدا در اتاقم را قفل کردم و بعد روی تخت دراز کشیدم.
پنجشنبه ها را دوست داشتم چون بوی تعطیلی می داد و شب پنجشنبه ای که به صبح جمعه منتهی می شد را بیشتر دوست داشتم، یک خواب راحت و بدون دغدغه ی یک روز تعطیل.
با بلند شدن سروصدا از طبقه ی پایین متوجه آمدن اهل خانه می شوم اما با گذاشتن هندزفری در گوشم و گوش دادن به پادکستی سروصدا ها دیگر مانع خوابیدنم نمی شوند.
صبح با صدای آواز خواندن یاکریمی از خواب بیدار می شوم، دستی به گوشم می کشم، هندزفری در طول شب از گوشم خارج شده بود و حالا صبح به این زودی یاکریم از خواب بیدار شده بودم.
چند باری روی تخت غلت می زنم، پتو را روی سرم می کشم اما بی فاقده است. چون همیشه همین حوالی بیدار می شوم دیگر بدنم خود به خود در این ساعت هوشیار و بیدار می شود.
عاجز و کلافه به جلوی پنجره می روم، دلم می خواهد پنجره را باز کنم تا یاکریمی که خوابم را بهم زده و خروس بی محل روز تعطیلم شده است را بترسانم و فراری بدهم.
اما با دیدن تخم سفید رنگی که در لانه اش قرار دارد از این کار پشیمان می شوم. گویا فعلا باید پذیرای این مهمان ناخوانده باشم.
به حمام می روم و دوش می گیرم و بعد با حوله نم موهایم را می گیرم، آن قدر در این مدت ریزش مو داشته ام که دیگر نیازی به سشوار برای خشک کردن موهایم نیست.
پیراهن و شلواری می پوشم و بالاجبار مینی اسکارفی به سر می کنم نه برای حجاب جلوی اعضای خانواده ی شوهرم، بلکه برای پوشاندن موهای کم پشتم و پوست کف سرم که کاملا نمایان بود.
آرام در اتاق را باز می کنم تا اعلا از خواب بیدار نشود، اعلا که معلوم است خوای هفت پادشاه را می بیند، غرق خواب است و متوجه خروج من از آپارتمان نمی شود.
حوصله نداشتم در خانه ی خودمان صبحانه بخورم، چون به هر حال سروصدا ایجاد می شود و سروصدا ایجاد شدن برابر بود با بیدار شدن اعلا!!!
خوشبختانه در طبقه ی پایین نیز کسی بیدار نبود و همگی در خواب ناز به سر می بردند اما نان سنگک تازه روی میز آشپزخانه خلاف این را نشان می داد.
مشغول چیدن میز آشپزخانه برای خودم می شوم، از آن جایی که از دیشب چشمم به هیچ کدام از اهالی این خانواده نخورده است حسابی سرحال و شادابم و قصد دارم به نحو احسن از خودم پذیرایی کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 302 رای
5 ★
78%
4 ★
19%
3 ★
2%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان اراذل اوباش

  • ستاره

    در پارت 920

    عطادیگه نمیتونی تحمل کنه میخوادخانومش واسه خودش باشه حقشون بعدازاون همه صبوری وتحمل اعلابه یه آرامشی برسن

    ۹ ساعت پیش
  • ریحان🥰🥰🥰

    در پارت 920

    اووصبر عطا تموم شده😂

    ۱۴ ساعت پیش
  • شهناز

    در پارت 920

    اوو عطا چه عجله ای داره😂😂

    ۲۲ ساعت پیش
  • شهناز

    در پارت 910

    قسمت صنم اولین بار عطا دیده بود و عاشقش بود خیلی برام جالب بود، و خیلی خوب بود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

    ۲۳ ساعت پیش
  • نگار

    0

    عالیه لطفا زودتر پارت بزارید ❤️❤️

    ۳ روز پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    بله حتما امشب به جبران پنج شنبه پارت داریم پارت فرداشب روهم دارم آماده میکنم

    ۲ روز پیش
  • ..م

    در پارت 533

    چقدر عطا فداکاره،بیست سال می خواسته جای اعلا حبس بکشه،ولی اعللا اصلا لیاقتشو نداشته،حتی زندگی عشق اونو تصاحب کرده 😠🙏🏻

    ۳ روز پیش
  • ماهرخ

    در پارت 900

    عاشقانه هاشون عالیه خداقوت عزیزم

    ۳ روز پیش
  • شهناز

    در پارت 900

    بیصبرانه منتظر پارت جذاب بعدیم که صنم اعتراف کنه کی اولین بار عطا رو دیده و عاشقش شده😍😍

    ۶ روز پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    آخ چشم شهنازجونم

    ۵ روز پیش
  • .. م

    در پارت 522

    واقعا صنم چطور می تونه این فکرو دربار عطا بکنه،خوبه از قبل ازش شناخت داشته و عاشقش بوده،درباره حبسش هم بی گناهیش ثابت شده 😮🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • ...

    0

    وای جناب نویسنده رمانتون بینضیره شخصیت عطا عشقه شخصیت صنم ک دیگه نگم براتون خیلی رمان فوقولعاده ایه من تاحالا مشابه این رمانو نخونده بودم اما تو زندکی واقعی زیاد شبیهش رو دیدم متاسفانه خلاصه کلام دسخوش عالیه بینظیره

    ۳ هفته پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون خوشحالم که دوست داشتی😍😍😍

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    در پارت 850

    کاش زود زود پست بزارید 💖

    ۳ هفته پیش
  • ..م

    در پارت 502

    عطا چرا بایداز صنم عصبانی باشه،بیشتر عذاب وجدان داره که صنم اینطور برای اون آینده و زندگیشو نابود شده 😔

    ۳ هفته پیش
  • ..م

    در پارت 503

    وای،بیچاره صنم،گیر چه نامرد سوءاستفده گری افتاده،همیشه بهش فکر می کردم چی باعث شده با اعلا ازدواج کنه،بخاطر این عشق زندگیش نابود شد 🥺

    ۳ هفته پیش
  • ریحانه

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۳ هفته پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ربحانه عزیزم😘😘😘

    ۳ هفته پیش
  • ریحانه

    در پارت 840

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️