پارت چهل و چهارم :

مادر که می رود تازه دو هزاریم می افتد که منظور مادر لباس های باز تر است. کشوی لباس هایم
را باز می کنم اما هر چقدر با خودم کلنجار می روم، نمی توانم هیچ کدامشان را بپوشم چرا که دلم
نمی خواهد مهدی را از طریق جنسی به خود نزدیک کنم.
روی تخت خوابیده ام که صدای باز شدن در را می شنوم، چشم هایم را بسته نگه می دارم تا مهدی
متوجه بیدار شدنم نشود. پتو را سریع از روی خودم کنار می زنم.
مه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    2

    من گفتم الان میگه چیه میخایی هوتو ازسرراهت برداری

    ۱ سال پیش
  • م

    3

    مادر مهدی سایه نسیم رو باتیر میزد گفتم الان میگه به تو چه ربطی داره درباره خواهرزادم نظر میدی ،چطور یه دفعه ازاین رو به اون رو شد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️