دوست داشتی؟
رمان تقاص دل‌‌بستن اثر سحربانو69

رمان تقاص دل‌‌بستن

  • زبان فارسی
  • 84.7K 👁
  • 213 ❤️
  • 177 💬

خلاصه رمان :

بهار دانشجوی دندان‌پزشکی، دختر زیبا و مهربونیه که حمایت سه‌تا برادر باغیرت و متعصب رو پشتش داره. به مردی دل می‌بنده که سراسر وجودش غرور و خشونت نشسته. یه ارتباط شکل می‌گیره که یه سرش محبت، مظلومیت، لطافته و یه سرش غرور و کله‌شقی. وقتی پای احساس میاد وسط, حالا که قراره دلا به هم نزدیک بشن, حقایقی رو میشه که پای برادرای بهار به ماجرا باز میشه. وقتی حرف غیرت و تعصب وسط باشه هیچی نمی‌تونه جلوی یه مرد رو بگیره…

قسمتی از متن رمان تقاص دل‌‌بستن

- مرسی. متین ماشینو ببر، من با مهسا میرم.
- ممنون عزیزم، ماشین خبر کردم. فعلاً خانوما.
با رفتن متین مهسا نفسش را بیرون فوت کرد و نشست.
- عزیزم‌عزیزم گفتناش مال شماست. موفق باشیدش مال منه.
- دیوونه. پاشو بریم با استاد نقوی داریم.
از تریای کیلینیک بیرون زدند و به سراغ بیمارهایشان رفتند.
کار می‌کرد و چشمش به دهان و دندان بیمار بود؛ ولی حواسش به راننده‌ی شاسی بلند مشکی‌پوش و پیش قلب هیجان‌زده‌اش.
چشمانش را بست و نفس کلافه‌ای کشید.
- آخ.
با عجله چشمانش را باز کرد و عذرخواهی کرد.
***
دستش روی دکمه‌های ماشین حساب می‌چرخید؛ ولی همه‌ی فکر و حواسش پیش دیشب و حرف‌های مادرش بود.
حر‌ف‌هایی که انگار نباید می‌شنید، حرف‌هایی که باید سه سال پیش می‌فهمیدشان.
حتی نمی‌توانست باور کند که مادرش از علاقه‌اش به نیکا خبر داشته است. همه می‌دانستن که نیکا را می‌خواهد و بین او و مهرزاد برادر بزرگ‌ترش را انتخاب کرده بودند حتی خود نیکا.
چطور توانستند بین دواحساس مشترک فرق بگذراند. چطور توانستند انتخاب کنند؟ چرا با زندگیش بازی کردند؟ چرا مهرزاد انتخاب شد؟
- همتون نامردین.
با عصبانیت زیر ماشین حساب زد و بلند شد. کنار پنجره ایستاد و به فضای سبز کنار رستوران نگاه کرد.
کلافه دست بین موهایش کشید.
- تو چرا نیکا؟
از اتاق بیرون زد و سرکی به آشپزخانه کشید. همه‌چیز سر جایش بود. همه در حال انجام کارهایشان بودند. غذاها در حال پخت و سرو شدن، ظرف‌های سالاد آماده بود و سلفون کشیده شده بودند و بچه‌ها روی میز اُردر منتقلشان می‌کردند. رستوران امشب شلوغ بود. میزها تندتند پر و خالی می‌شدند. نگاهی به سالن انداخت. از دوربین‌های مدار بسته سالن بالا را که کافی‌شاپ دنجی بود زیرنظر گرفت. نسبت به رستوران خلوت‌تر بود. وقت شام بود و کیک و قهوه کفاف معده‌ها را نمی‌داد.
از در رستوران بیرون زد و وارد پارک کوچک کنار رستوران شد. گوشی‌اش‌ زنگ خورد.
- حال ندارم شایان.
- نمی‌گفتی هم مشخص بود. کجایی؟
- رستوران.
- باز چه مرگته؟
- بی‌خیال شایان. میگم خوب نیستم.
- خوبت می‌کنم داداش. پاشو بیا این‌وری.
نفسش را کلافه بیرون داد.
- نه میرم خونه.
- دیشب کجا بودی؟
- متین همه‌چیو گفته بهت. دیگه چی می‌پرسی؟
- نرو خونه. بیا اینجا، بهت بد نمی‌گذره.
- امشب اصلاً.
- پس دو پرس از اون باقالی پلو با ماهیچه‌هات ببر خونه. من میام اون‌ور.
- تو نمی‌فهمی حال و حوصلتو ندارم یعنی چی؟
- نه متاسفانه. سیستمش روم نصب نیست.
یک فحش زیر لبی بهش داد و گوشی را قطع کرد. چنگی بین موهایش کشید و چشمانش را بست. شایان خوب می‌شناختش. اگرخانه تنها می‌ماند قطعاً یک بلایی سر خودش می‌آورد.
یک ساعت بعد با دو دست باقالی پلو، ماهیچه و سالاد موردعلاقه شایان خانه بود. زل زده بود به گوشت خوش‌رنگی که بین پیاز داغ فراوان و زعفران غلتیده بود؛ ولی گوشش پر از حرفهای مادرش بود. حرف‌هایی که باورهایش را به هم ریخته بود. مادری که بین بچه‌هایش انتخاب کرده بود، مادری که احساسش را نادیده گرفته بود، مادری که دید این مهیار هیچ‌وقت مهیار قبلی نشد؛ ولی باز هم هیچ تلاشی نکرد.
شایان بالاخره سیر شد. پایش را رو میز انداخت. سیگارش را درآورد و گوشه لبش گذاشت.
- بعد از این غذای چرب و تپل فقط سیگار می‌چسبه.
- مامانم می‌دونست نیکارو می‌خوام.
شایان سیگارش را آتش زد.
- همه می‌دونستن.
دود سیگارش را حلـ*ـقه‌حلـ*ـقه بیرون داد و چشمانش را باریک کرد.
- ولی شد زن مهرزاد.
- خو حالا که چی؟ بعد سه سال عزای چیو گرفتی؟
نگاه پردردی به شایان انداخت. نگاهی مثل اینکه تو که از حال دلم با خبری تو دیگه چرا؟
- حالا رفتی خِر مامانه رو گرفتی که چرا نیکا رو واسه من نگرفتین؟ خب اون موقع مهرزاد جای تو شاکی می‌شد.
کلافه بلند شد ایستاد و سیگاری آتش‌ زد و شروع کرد در سالن راه رفتن.
انگار با خودش حرف می‌زد.
بلند و پرتوقع، کلافه و عصبی.
- آخه چطور یه مادر می‌تونه فرق بذاره بین احساسات بچه‌هاش. وقتی می‌دونه دوتاشون به یه نفر دل بستن، چطور می‌تونه یه نفرو انتخاب کنه.
بلند داد زد:
- ‌آخه به تو هم میگن مادر.
شایان سیگارش را درجا سیگاری تکاند و گوشه‌ی لبش گذاشت. از بطری کمی نوشیدنی زردرنگ در لیوان ریخت و کنار مهیار رفت. سیگار را از او گرفت و لیوان را دستش داد.
-بسه دیگه، کاریش نمیشه کرد.
-دیگه هیچی و باور ندارم. اون از کار نیکا که ریـ*ـد به هرچی عشق و عاشقیه...
پوزخندی زد و گفت:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان تقاص دل‌‌بستن

  • دخترک رمان خون

    0

    چرا اینجوری بود کو ادامش حداقل فصل ۲ می نوشتی اصلا تکلیف هیچ *** مشخص. نشد بعدم خاله ی بهار یزد بود ولی خیلی سریع میرفتم میومدن معلوم نبود چی به چی شد تهش قلمش ضعیف بود

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    6

    عزیرم میشه بگی شما چند سالته؟احتمالا شما هنوز قصه های شبکه پویارو دنبال میکنی که به این کار همچین نسبتی دادی،قلم ضعیف؟؟؟یعنی قوی تر و رساتر و سلیس تر از این نوشته هست واقعا؟

    ۸ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    1

    ببین گلم من تو نظر کامنت بعدیم نوشتم ب چ دلیلی اینو گفتم و شما سعی کن طرز صحبت تونو درست کنی و اونقدری رمان خوندم ک بدونم کدوم خوبه کدوم بد

    ۵ ماه پیش
  • ..z

    0

    افرین به شما دقیقا

    ۱ ماه پیش
  • ادرینا

    2

    مگه پسرام رمان میخونن پشمام جزء عجایب ولی اگه واقعا هست خیلی باحاله 😂

    ۴ ماه پیش
  • میلاد

    1

    رمانش عالی بود واز نویسنده عزیز تشکر میکنم

    ۴ ماه پیش
  • ادرینا

    2

    عالی بود واقعا قلمش قوی بود و قشنگ عاشق شخصیت شایان شدم😂 واقعا ارزش خوندن رو دارع عالیع

    ۵ ماه پیش
  • مهیار

    1

    خیلی رمان زیبایی بود از منم شخصیت شایان خوشم اومد واقعا

    ۴ ماه پیش
  • آیماه

    3

    یکی از قشنگترین رمانی بود که تا الان خوندم داستان این رمان نسبت به بقیه شون عالی بود پیشنهاد میکنم حتما بخونید یه جاهاییش غیر قابل پیش بینی بود و خیلی خوشم اومد که مثل بقیه ی رمان ها آبکی نبود واقعا به درد فرد سن بالا میخوره که این رمان رو برای یک بار هم که شده بخونه و مطمئنم که خوشش میاد :)

    ۵ ماه پیش
  • امورف

    0

    بدنبود . نخوندی ام نخوندی. آواز چکاوک . عشق تا جنون. تب دلهره . اجبار اختیاری بخونید.

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    1

    نه میشه گفت خوب بود نه میشه گفت بعد متوسط روبه بالا بود،داستان که فقط توش اینهمه ماجراجوی فقط هم برای بهارمهیار،بنظرمن خیلی کش داده بودند بعد هم ازشخصیت بهار زیاد خوشم نیومد همش گریه مسخرهذبازی بود تا عشق وزندگی،انگارمهیارهم کی بود ،یه پسر لا ابالی حالم ازاین مردها وپسرابهم میخوره،بعضی جاهاحالم بدمی

    ۵ ماه پیش
  • تیناصالحی

    4

    رمان قشنگی بود آدم رو جذب میکنه ولی یه نکته برام قابل قبول نبود اینکه بهار دخترتحصلیکرده ای بود و مثلآ دکترمملکت بود چرا اقدر ساده بود و روابط اجتماعیش خوب نبود ولی بامتین خیلی خوب بود طرزحرف زدنش شوخی هاش ولی درکل شخصیتش ضدونقیض بود یه جاهایی خیلی کم جرعت و ترسو و خجالتی ولی یه جاهایی خیلی عادی

    ۶ ماه پیش
  • هانا

    2

    رمان قشنگی بود ارزش خواندن داشت 💜

    ۶ ماه پیش
  • Mehra

    3

    واقعا قشنگ بوددد😍

    ۶ ماه پیش
  • فریبا

    2

    سلام بسیار عالی

    ۷ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    داستان قشنگی بود بعضی جاهاش به دور از واقعیت بود ولی در کل جذاب بود

    ۷ ماه پیش
  • فندق

    1

    عالی بود عالی...چقدر قشنگ بود عشقشون...رمان قشنگی بود چقدر مردایی مثل مهیار جذاب و خواستنی اینجور مردها فقط بخاطر اخلاقشونه که خاصن امیدوارم که وجود داشته باشند فقط تو رمان نباشن

    ۸ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    3

    سری قبل که دانلود کردم تا پارت 7 و داشتم فکر کردم نصفه وای الان برام کامل دانلود شد رمان قشنگی بود دقیقا از پارت 7 به بعد قسمت های جالبش بود غیر مستقیم اشاره به متین و مهسا شد که احتمالا چی میشه ولی کاش نوشته میشد در یک کلمه قشنگ بود!!

    ۸ ماه پیش
  • محدثع

    1

    خیییلی خیلی قشنگه میسه یه رمان آفلاین خیلی قشنگ معرفی کنین

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️