دوست داشتی؟
مجموعه داستان زیبای لعنتی به قلم سعیده براز

(مجموعه داستان) زیبای لعنتی

  • زبان فارسی
  • 47.8K 👁
  • 393 ❤️
  • 190 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان اجتماعی (مجموعه داستان) زیبای لعنتی

مجموعهٔ «زیبای لعنتی» پرترهای از انسانهایی است که در تقاطع عشق، آسیب، و جامعه گیر افتاده‌اند. شش داستان این کتاب، با نگاهی رئالیسم و گاه تلخ، زخم‌های پنهان زندگی روزمره را میگشایند: از زنی که اسیر گذشته است (زیبای لعنتی) تا جوانی که اعتیادش واکنشی به ترومای کودکی است (مامان دیگه داد نزن). در این میان، رابطه‌های انسانی هم نجات‌بخش هستند و هم ویرانگر—چه در دوستی‌های خیانتکارانه (نیش دوستی)، چه در فرارهای نافرجام از واقعیت (اشتباه من). حتی امیدهای کوچک، مانند پیوند دو کودک طردشده (فلش) یا تلاش برای فرار از مسئولیتهای خانوادگی (کنکور با دوقلوها)، زیر سایهٔ سنگین شرایط اجتماعی کمرنگ میشوند. جوهرهٔ کتاب: این مجموعه نه‌تنها درام‌های شخصی، بلکه نقدی نامرئی بر بستر جامعه است—جایی که فقر، سنتهای خفه‌گر، و تنهایی، نقش «لعنت» را بر زندگی شخصیتها حک میکنند.

پارت اول

زیبای لعنتی
ساعت 6 صبح بود که با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم ،بی حوصله صدایش را قطع کردم و به دنبال کش مویم گشتم.
رو به آینه ایستادم و موهایم را محکم کشیدم و با کش بستم .
خمیازه کشان به سمت آشپزخانه رفتم تا بساط صبحانه را آماده کنم.... مهدی شب کار بود و وقتی صبح ها به خانه می آمد دوست نداشت خواب باشم.
قبل از چیدن میز صبحانه دوباره دستی به موهایم کشیدم تا مطمئن شوم هیچ تار مویی از موهایم جدا نشده باشد.
لخ لخ کنان به سمت دستشویی رفتم ،این ساعت بیدار شدن را اصلا دوست نداشتم ....آخر مگر اینجا پادگان بود؟؟!!
بی حوصله روی صندلی نشستم و منتظر آمدنش شدم .
او می آمد صبحانه را می خورد و بعد هم راحت می خوابید و این من بودم که دیگرخوابم نمی برد و مجبور بودم تمام وقت خودم را با برنامه های تلویزیونی مشغول کنم.
بلاخره آمد......از فکر و خیال دست کشیدم و در دل آرزو کردم که ای کاش شب کاریهایش به پایان برسد و روز کار شود.
به خاطر شب کاری و نخوابیدن چشمهایش ورم کرده بود و خون افتاده بود....خسته بود می دانستم.
سریع برایش چایی شیرین را در ماگ بزرگ مورد علاقه اش درست کردم و روی میز کنار دستش گذاشتم .
هر دو با هم در سکوت مشغول خوردن صبحانه شدیم.
با ضربه ای که روی میز زد از شدت ترس لقمه از دستم افتاد و با ترس به مهدی خیره شدم.
مهدی با چشمایش که پر بود از نفرت و انزجار به من خیره شده بود و یک تار مو را به من نشان می داد.
ـ موی تو روی میز صبحانه چیکار میکنه؟؟!
ـ مــــــن...........
ـ هیـــــس ، هیچی نگو......صد بار بهت گفتم اون موهات رو جمع کن .
ـ خُب جمع کردم....
ـ پس این چیه؟.....این چیه تو دستم ؟؟......هـــــــان......
با هان بلندی که گفت دوباره ترسیدم ،ولی ترجیح دادم جوابش را ندهم تا اوضاع بدتر از این نشود.
ـ یا این لعنتی ها رو جمع کن یا عرضه نگهداریشون رو نداری کوتاهشون کن!!
با شنیدن کلمه ی لعنتی از دهانش خاطرات گذشته به ذهنم هجوم آوردند.
مهدی عصبانی از سر میز بلند شد و لقمه ی درون دهانش را داخل سطل تف کرد.
ـ حالمون رو بهم زد با این موهاش.......
خیره به مسیر رفتن مهدی بودم ،ولی یاد و خاطره ی امین رهایم نمی کرد.
امین پسر عمویم بود....از همان دختر عمو ،پسرعموهایی بودیم که می گفتند عقدشان را در آسمان بسته اند.
هم بازی بچگی هم بودیم .....دوست و رفیق همیشگی ام بود.
خودمان قرارهایمان را با هم گذاشته بودیم ...او کار پیدا کند و من درسم را ادامه بدهم و بعد برای خواستگاری پا پیش بگذارد.
هر بار که موهایم را می دید ،قربان صدقه ام می رفت و یک شعر برای موهایم می گفت.
ـ من عاشق موهاتم .....مبادا یه روزی کوتاهشون کنی که من میمیرم.... این لعتنی ها منو روانی می کنند....این لعنتی ها رو خیلی دوست دارم....
و من لذت می بردم و می خندیدم و می خندیدم و حالا....
مهدی هم به موهایم لعنتی می گوید ، اما ....
امین برای داشتن سابقه ی کاری مجبور بود به عسلویه برود.
روزگارنخواست که امین بماندومهدی جایش راگرفت.
هنوز هم جای خالی دستان امین را لا به لای موهایم حس می کردم و این کمبود درد داشت ....درد....
فردای آن روز وقتی ساعت 6 صبح آلارم گوشی به صدا در آمد ؛کش موهایم را برنداشتم ...رو به روی آینه ایستادم .
بلندی موهایم تا پایین کمرم می رسید.
قیچی را بدون معطلی برداشتم ...موهایم را از کنار گوشم محکم گرفتم و.......
وکوتاه کردم.....
ساعت 6 صبح بود مهدی به گوشی ام زنگ میزد .....و امین رو به رویم در آینه به موهای در دستم نگاه می کرد و می گریست .
ومن با یک دسته موی مشکی در دستانم به سمت آشپزخانه می روم.
امین و مهدی هر دو به موهایم لعنتی می گفتند .
اما .....
این لعنتی کجا ؟! .....و آن لعنتی کجا؟!..........

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات (مجموعه داستان) زیبای لعنتی
  • Nil

    در پارت 160

    چرا سراغ مادرش نمیره؟ نمیدونم توی دنیای واقعی همچین ادمایی هستن یانه... ولی من صحرا و خانوادش و حمید رو اصلا درک نمیکنم.

    ۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    رمانش رونوشتم بروبخون کامل متوجه میشب

    ۲ ماه پیش
  • Nil

    در پارت 30

    منم بچه بودم سه چهار بار زنبور نیشم زده... این داستان رو دوست داشتم.

    ۲ ماه پیش
  • Nil

    در پارت 20

    فک کنم زنبوره جدی جدی نشسته بود به حرفای مریم گوش بده😂

    ۲ ماه پیش
  • Nil

    در پارت 20

    آخ وقتی بچه بودم یه پرنده زخمی خودش رو رسونده بود حیاطمون و یه گوشه مرده بود. چه مراسمی که براش نگرفتم.😂 هییییی یادش بخیر...

    ۲ ماه پیش
  • آزیتا

    در پارت 200

    زیبا بود واموزنده ممنون از قلم زیبای شما

    ۱۱ ماه پیش
  • آزیتا

    در پارت 160

    بله جالبه متفاوت بدون داستان

    ۱۱ ماه پیش
  • آزیتا

    در پارت 100

    رمان زیبایی بود ممنون نویسنده جان مانند دیگر رمانها یتان زیبا ودلنشین کوتاه وخیلی کامل😘😘😘

    ۱۱ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    خانم براز دیگه ادامه ش نمیدین؟؟

    ۱۱ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    نه گلم داستانهاتموم شد بعدها یه مجموعه داستان دیگه می نویسم

    ۱۱ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    سلام این رمان نیست..مجموعه از داستانهای کوتاه هست هر چندپارت مربوط به یه داستان هستن

    ۱۱ ماه پیش
  • .......

    0

    داستان حنانه خیلی زیبا بود

    ۱۱ ماه پیش
  • طاهره

    0

    سلام این داستان کلا تموم شد؟

    ۱۲ ماه پیش
  • دستمرد

    در پارت 40

    بدترین حس را بمن القا کرد چون خودم اعتیاد دارم.

    ۱۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    انشالله بتونید با کمک پزشک اعتیاد وکناربزارید

    ۱۲ ماه پیش
  • دستمرد

    در پارت 92

    تمامی بخش های رمان حاکی از مسائل آموزنده هست.

    ۱۲ ماه پیش
  • دستمرد

    در پارت 70

    تظر خاصی ندارم

    ۱۲ ماه پیش
  • دستمرد

    در پارت 30

    بنده هیچ پیش فکری در مورد این پارت ندارم.

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟