خلاصه رمان اجتماعی (مجموعه داستان) زیبای لعنتی
مجموعهٔ «زیبای لعنتی» پرترهای از انسانهایی است که در تقاطع عشق، آسیب، و جامعه گیر افتادهاند. شش داستان این کتاب، با نگاهی رئالیسم و گاه تلخ، زخمهای پنهان زندگی روزمره را میگشایند: از زنی که اسیر گذشته است (زیبای لعنتی) تا جوانی که اعتیادش واکنشی به ترومای کودکی است (مامان دیگه داد نزن). در این میان، رابطههای انسانی هم نجاتبخش هستند و هم ویرانگر—چه در دوستیهای خیانتکارانه (نیش دوستی)، چه در فرارهای نافرجام از واقعیت (اشتباه من). حتی امیدهای کوچک، مانند پیوند دو کودک طردشده (فلش) یا تلاش برای فرار از مسئولیتهای خانوادگی (کنکور با دوقلوها)، زیر سایهٔ سنگین شرایط اجتماعی کمرنگ میشوند. جوهرهٔ کتاب: این مجموعه نهتنها درامهای شخصی، بلکه نقدی نامرئی بر بستر جامعه است—جایی که فقر، سنتهای خفهگر، و تنهایی، نقش «لعنت» را بر زندگی شخصیتها حک میکنند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 20
ـ آخه داداش حرف نمیزنه.... اصلاً در رو باز نمیکنه، میخوام ببینمش. ـ دیر اومدی زود میخوای بری؟... با زور که نمیشه باهاش حرف بزنی؟ ـ نه.... ولی ــــــــــ ـ ولی چی؟ این رفتارهات هیچ دلیل قانع کننده ای نداره ـ ولی من باید باهاش حرف بزنم ـ حرف میزنی، ولی نه به زور به وقتش آن شب وحید شام را برای...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 19
ـ خوبـــی؟! با سر در گمی گفت: ـ نمی دونم! ـ نمی دونـــی؟!! جلوتر رفتم تا بهتر ببینمش ـ دستت رو بردار ببینمت دستش را برداشت و بی حواس گفت: ـ هـــان؟! ـ انگار ناخوشی.... سرما خوردی؟! سعید با صدای گرفته گفت: ـ فکر کنم.... یه چند ساعتی رو تو خیابون ها قدم زدم، شاید..... پوزخندی زدم و گفتم:...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 18
آمنه برایم گلهای فرش را مشخص می کرد و من گره میزدم؛ البته چون زیاد در کنار او و سعید فرش بافته بودم حالا خودم تشخیص می دادم که کجا را با چه نخی گره بزنم و از روی نقشه می توانستم ببافم اما ترجیح می دادم آمنه برایم مشخص کند تا اشتباهی نکنم. شب وقتی سعید از سرکار برگشت توجهش به قالی جلب شدو کنار دا...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 17
ـ منتظر دعوایی؟! دست از گره زدن نخ ها برداشت و با اخم شدیدی نگاهم کرد. از تک و پا نیفتادم و طلبکارانه نگاهش کردم. ـ چیه؟ مگه دروغ میگم؟.... من برام عجیب بود یه مرد فرش ببافه نه اون فکرهایی که تو سرتو!!! بعد هم آرام ولی طوری که بشنود گفتم: ـ سریع جبهه میگیره میخواد بیاد گردنمونُ بزنه بعد هم ...
بروزرسانی در : ۳۵۵ روز پیش

سعیده براز | نویسنده رمان
رمانش رونوشتم بروبخون کامل متوجه میشب
۲ ماه پیشNil
در پارت 30منم بچه بودم سه چهار بار زنبور نیشم زده... این داستان رو دوست داشتم.
۲ ماه پیشNil
در پارت 20فک کنم زنبوره جدی جدی نشسته بود به حرفای مریم گوش بده😂
۲ ماه پیشNil
در پارت 20آخ وقتی بچه بودم یه پرنده زخمی خودش رو رسونده بود حیاطمون و یه گوشه مرده بود. چه مراسمی که براش نگرفتم.😂 هییییی یادش بخیر...
۲ ماه پیشآزیتا
در پارت 200زیبا بود واموزنده ممنون از قلم زیبای شما
۱۱ ماه پیشآزیتا
در پارت 160بله جالبه متفاوت بدون داستان
۱۱ ماه پیشآزیتا
در پارت 100رمان زیبایی بود ممنون نویسنده جان مانند دیگر رمانها یتان زیبا ودلنشین کوتاه وخیلی کامل😘😘😘
۱۱ ماه پیشسهیل۲۹
1خانم براز دیگه ادامه ش نمیدین؟؟
۱۱ ماه پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
نه گلم داستانهاتموم شد بعدها یه مجموعه داستان دیگه می نویسم
۱۱ ماه پیشسهیل۲۹
1سلام این رمان نیست..مجموعه از داستانهای کوتاه هست هر چندپارت مربوط به یه داستان هستن
۱۱ ماه پیش.......
0داستان حنانه خیلی زیبا بود
۱۱ ماه پیشطاهره
0سلام این داستان کلا تموم شد؟
۱۲ ماه پیشدستمرد
در پارت 40بدترین حس را بمن القا کرد چون خودم اعتیاد دارم.
۱۲ ماه پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
انشالله بتونید با کمک پزشک اعتیاد وکناربزارید
۱۲ ماه پیشدستمرد
در پارت 92تمامی بخش های رمان حاکی از مسائل آموزنده هست.
۱۲ ماه پیشدستمرد
در پارت 70تظر خاصی ندارم
۱۲ ماه پیشدستمرد
در پارت 30بنده هیچ پیش فکری در مورد این پارت ندارم.
۱۲ ماه پیش
Nil
در پارت 160چرا سراغ مادرش نمیره؟ نمیدونم توی دنیای واقعی همچین ادمایی هستن یانه... ولی من صحرا و خانوادش و حمید رو اصلا درک نمیکنم.