نسیم آرامش به قلم سعیده براز
پارت یک :
صدای گربه ی بیچاره کل کوچه را برداشته. باز بچه ها شیطنتشان گل کرده و گربه های محله را
اذیت کردند، اما این بار دیگر نوبر بود.
به کف پای گربه ی بیچاره می خواستند گردو بچسبانند.
ـ اصغر سرشو محکم بگیر یه وقت گازم نگیره، الان می خوام چسب آبکی و بزنم زیر پاش.
ـ گرفتمش زود باش، کم فس فس کن.
به موقع به بالای سرشان می رسم و پس گردنی نثار هر دویشان می کنم و گربه را از دستشان می گیرم.
ـ این کار ها چیه دیوونه ها، زود برید گمشید تا حسابتونو نرسیدم.
به فاصله ی چشم بر هم زدنی بچه ها فرار می کنند. می خواهم گربه را زمین بگذارم که همان لحظه نسیم از جلویم رد می شود و نچ نچ کنان می گوید:
ـ مهدی از تو دیگه بعید بود، زورت به گربه رسیده، با چسب و گردو می خوای چیکار کنی؟
ـ من.......
ـ نمی خواد حرف بزنی، خودم می دونم می خواستی گربه ی بیچاره رو اذیت کنی واسه خنده و باگردو براش کفش پاشنه دار درست کنی.
نسیم حرفش را می زند و به سرعت از جلویم رد می شود، می دانم هر چقدر سعی کنم توضیح دهمدیگر فایده ای ندارد چرا که شواهد بر علیه حرف های من است.
بعد از رفتن نسیم آهی می کشم و در گوش گربه می گویم:
ـ نمی دونم چرا من همیشه باید جلوی نسیم خیط بشم، همیشه باید آبروم جلوش بره.
بعد گربه را روی زمین می گذارم و به محض آزاد کردنش مثل موشک از من دور می شود.
با نسیم هم محله ای هستیم. هر دو، سال های زیادی در این محله زندگی کرده ایم و تقریبا از قدیمی های این محله حساب می شویم.
پانزده سالم بود، با بچه ها گوشه ای جمع شده بودیم و در حال خالکوبی زدن روی بدنمان بودیم، ممد برایمان خال می کوبید، سوزنش را در پوستمان فرو می کرد و بعد روی زخم هایمان جوهر می ریخت.
همه به صف ایستاده بودیم و منتظر بودیم تا نوبتمان شود، به خیالمان اگر خال روی بدنمان می کوبیدیم زود تر مرد می شدیم و بیش تر تحویلمان می گرفتند.
آن روز برای اولین بار نسیم به چشمم آمد، بالای سرمان ایستاد و گفت:
ـ می دونید با این کارتون امکان داره ایدز بگیرید؟
در مورد ایدز شنیده بودیم اما فکر نمی کردیم ایدز بگیریم چرا که ممد از سوزن های جداگانه برای هر کس استفاده می کرد.
ـ خانم برو اونور مزاحم کارمون نشو، من کارمو بلدم از سوزن های جداگانه استفاده می کنم.
نسیم بند کیفش را روی دوشش جابه جا کرد و بعد به ظرف رنگ یا همان جوهر اشاره کرد.
ـ سوزن هات جداگانه است ولی سر همه ی سوزن ها رو داخل یه ظرف میزاری.
با شنیدن این حرف همه از زدن خالکوبی منصرف شدند و ممد که بازارش کساد شده بود، زیر لب لعنتی گفت.
نسیم آن روز بیست و پنج ساله بود و من پانزده ساله آمد و روبه رویم ایستاد.
ـ با این کار ها هیچکی مرد نشده. اگه می خوای خالکوبی کنی برو یه جای مطمئن با آینده ی خودت بازی نکن.
نسیم درست در چشم هایم خیره شده بود و خبر نداشت با آن خیرگی چه به روز من تازه به بلوغ رسیده آورد.
برای اولین بار آن قدر در تمنای داشتن کسی بودم که خانواده ام از حال و احوالم می ترسیدند، مادرمدام پیش دعا نویس می رفت و برایم دعا می نوشت و داخل بالشتم می گذاشت، بلکه دعا ها اثر کنند و پسرش مثل قبل شود.
مثل قبل هم می شدم اما اثر دعا نبود، دلم می خواست کار هایم را انجام دهم تا بتوانم به خاستگاری نسیم بروم.
دیپلمم را به زور گرفتم و سریع به سربازی رفتم. در این مدت و در این سال ها دلهره داشتم مباداازدواج کند، چرا که سنش مناسب ازدواج بوداما نمی دانم از شانس و اقبال من بود که نسیم فعلا قصدازدواج نداشت.
صبح ها ساعت هشت از خانه بیرون می آمد و به سرکار می رفت و شب ها ساعت هشت به خانهبرمیگشت.
پدر و مادر مسنی داشت که برای برآوردن احتیاجات زندگی حقوق بازنشستگی پدرش کفافشان را نمی داد و نسیم به سرکار می رفت تا احتیاجاتشان را برطرف کند.
خواهر بزرگ تری هم داشت که خیلی از خودش بزرگ تر بود و فاصله سنی زیادی داشتند.
خواهرش ازدواج کرده بود و فرزند هم داشت و حالا فقط نسیم در خانه کنار پدر و مادرش بود.
در تمام این سال ها به هر بهانه ای جلوی نسیم سبز می شدم بلکه به چشمش بیایم اما این فاصله سنی لعنتی همیشه باعث می شد برای نسیم نامرئی باشم، انگار اصلا مرا نمی دید و مرا به عنوان مرد حساب نمی کرد.
با حال و روز دمغ به خانه رفتم و در حیاط دست و صورتم را شستم. به محض وارد شدنم به خانهمادر به استقبالم آمد.
ـ سلام پسرم، مادر به قربونت بشه الهی خوش اومدی.
ـ یوسف گمگشته تشریف آوردن، نور به چشم های مادر برگشت.
این جمله را محدثه خواهر بزرگم می گوید و بقییه هم می خندند.
ـ خوبه خوبه کم حسودی کنید. مهدی ته تغاری، ته تغاری هم عزیز می شه.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آذر
0چطور میتوانم بقیه رمان راپیدا کنم ؟از پارت ۱ باید دنبال بشه؟
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
بله
۱ سال پیشالهه
0عالیه خیلی خوشم اومد
۱ سال پیشمهسا
0از همین پارت اولش معلومه که عالیه
۱ سال پیشمحیاصفری
0خوشم اومدجالبه
۱ سال پیشSety
0رمان های خانوم براز همه شون عالی هستن ، مطمئنم اینم همین طوره .
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۱ سال پیشبهاره
0تا اینجا خوب بود
۱ سال پیشبهاره
0تا اینجا خوب بود
۱ سال پیشروشا
0رمان خیلی خوبیه بنظر حالب مباد چون تازه شروع به خواندش کردم
۱ سال پیشسعید
0بسیار عالی بود
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون ازشما
۱ سال پیشسعید
0تا اینجا جذاب بوده
۱ سال پیشMaryam
0ممنون نویسنده جان بابت پارت قشنگتون تا اینجا عالی بود چقد محدثه باحاله مهدی چه عشقی داشته دلم براش سوخت
۱ سال پیشرقیه
0عالی بود مرسی
۱ سال پیشعالی
1تا اینجا عالی بود
۱ سال پیشمروه
1خیلی ممنون از شما
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

صریحا
1تازه شروع کردم بخونم جالب به نظر میرسه