پارت چهل و سوم :

نسیم
مهدی که تماس گرفت و خواست به کلانتری بروم، ابتدا بی حال شدم و روی مبل افتادم اما با پیامکی
که مهدی برایم فرستاد، کمی قدرت گرفتم تا به کلانتری بروم.
ـ نترس چیزی نشده، آوردمش به سزای کارش برسه، من دستمو به خون کثیفش آلوده نمی کنم.
به کلانتری که رسیدم مهدی جلوی در منتظرم بود.
ـ ازت می خوام حقیقتو بگی، سکوت دیگه بسه، ماجرای نه سالگیتو تعریف کن، نزار اون آشغال
بازم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    به مهدی نمیاد اهل انتقام باشه،اما یکم تنبیه لازمش بود نسیم، ولی نباید روزای خاطره انگیز زندگیشو برای خودش تلخ میکرد یکم دیرتر بایدعروسی میگرفت تا این کدورتا از بین بره

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    5

    خوب مطمئن مهدی نمی تونه چیزی که دیده فراموش کنه ولی نسیم هم خیلی صفرکیلومتر🙏😁

    ۱ سال پیش
  • راز

    5

    ای جان دخترمون حرف زد مهدی باریکلا خوب حسابش رسیدی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️