نسیم آرامش به قلم سعیده براز
پارت چهل و سوم :
نسیم
مهدی که تماس گرفت و خواست به کلانتری بروم، ابتدا بی حال شدم و روی مبل افتادم اما با پیامکی
که مهدی برایم فرستاد، کمی قدرت گرفتم تا به کلانتری بروم.
ـ نترس چیزی نشده، آوردمش به سزای کارش برسه، من دستمو به خون کثیفش آلوده نمی کنم.
به کلانتری که رسیدم مهدی جلوی در منتظرم بود.
ـ ازت می خوام حقیقتو بگی، سکوت دیگه بسه، ماجرای نه سالگیتو تعریف کن، نزار اون آشغال
بازم
لطفا صبر کنید...

م
1به مهدی نمیاد اهل انتقام باشه،اما یکم تنبیه لازمش بود نسیم، ولی نباید روزای خاطره انگیز زندگیشو برای خودش تلخ میکرد یکم دیرتر بایدعروسی میگرفت تا این کدورتا از بین بره