دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان خانوادگی, رمان آشتی 2, نویسنده سعیده براز, دنیای رمان

رمان آشتی جلد دوم

  • زبان فارسی
  • 129.4K 👁
  • 749 ❤️
  • 197 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان آشتی جلد دوم

آشتی که درزندگی زناشویی از همسرش محبتی ندید بعداز مرگ همسرش هم با مشکلات زیادی روبه روشد ومی بایست بایکی از مردان فامیل همسرش ازدواج میکرد تا فرزندی راکه باردار بود بی پدر نماند بالاجبار عموی همسرش راقبول میکند ودرست زمانی که به او دل میبندد همسرش زنده برمی گردد...

پارت اول

آرتین فریاد زد:مسخره بازی در کار نیست. ما هم فکر می کردیم آروین مرده ولی خدا رو شکر اینطور نبوده و اون زنده است و حالا برگشته. برگشته پیش خانواده اش، پیش زن و بچه اش.تو هم بهتره کنار بکشی تا آروین پیش خونواده اش برگرده.
آشتی به بازوی هیمن چنگ زد و با التماس به او خیره شد.
هیمن فریاد میزد و آشتی را بیشتر به خود می فشرد و آرمین از ترس صداها گریه می کرد و جیغ می کشید.
ـ یعنی چی؟؟!!چطور برگشته؟؟مگه ممکنِ ؟!مگه نمرده بود؟!!
ـ آرتین با تمسخر گفت: کور که نیستی؟
هیمن به سمت آرتین دوید و مشتی بردهانش کوبید .محمد و شوهر آرینا به سمت آن دو رفتند و به جای میانجی گری به کمک آرتین شتافتند وهیمن را به زور به بیرون از خانه راندند.آشتی که این وضعیت را دید آشفته خود را به شادیه رساند تا آرمین را از او بگیرد و از آن خانه بگریزداما شادیه ممانعت کرد و آرمین را به او نداد.
ـ بهتره پیش بچه ات بمونی واگرنه دیگه نمیزارم ببینیش.
هیمن در حال جدال با سه مرد برای نگه داشتن زندگی اش وآشتــی اش بود و آشتی در حال تلاش برای گرفتن آرمین از دست شادیه وآروین و آرینا ساکت وآرام به جدال آنها نگاه می کردند.
هیمن با خود می اندیشید :که آشتی چرا چیزی نمیگه ؟!چرامدام توجهش پی آرمینِ.
هیمن میان آن جدال نابرابر،چشمش به آشتی خورد که گریه کنان سعی در گرفتن آرمین داشت .
شالش از روی سرش افتاده بود .نا خودآگاه به آروین نگاه کرد که به آشتی زل زده بود.
خروشید و فریاد زد:
ـ آشتی گریه نکن ،آروم بگیر من تو و آرمین رو ول نمی کنم.....من برمی گردم تا بفهمم این کیه که خودشو جای آروین جا زده؟
آرتین که دلش از بقیه پر تر بود هیمن را هُل داد و گفت:
ـ از خونه ی ما گمشو برو بیرون.به تو هم میگن عمو؟!برادرزاده ات زنده برگشته به جای خوشحالی دادو فریاد راه انداختی؟چشمت دنبال زن و بچه اشِ؟
هیمن با دندانهای قفل شده از خشم ،غرید و فریاد زد: ای خدااااااااا
هیمن به آسمان تاریک خیره شد و به در خانه ی برادرش تکیه زد تا می توانست گریه کرد وزجه زد و به درگاه خدا شکایت کرداز تنهایی خود از بی کسی اش....از سرنوشت....از بی عدالتی.
روی زمین نشست و سرش را بین دستهایش گرفت از فکر نزدیکی آروین به آشتی دیوانه می شد .
کلافه سرش را تکان می دادو زمزمه می کرد.
ـ نه .....نه .... آشتی....آشتی حق منه ....مال منه....هیچ کس نمی تونه اونو ازم بگیره .بعد هم سرش را به سمت آسمان بلند کرد و نالید:
ـ خدایا .....خدایا کمکم کن....خدایا تو واسم خدایی کن نزار دوباره از دستم بره.
و بی رمق از جایش بلند شد و به سمت خانه رفت.خانه ای که تا دوساعت پیش با آشتی و آرمین درآن احساس خوشبختی میکرد ولی حالا.....خانه ای که هیچ کس انتظارش را نمی کشید. فکرش کارنمی کرد ،ذهنش تهی شده بود .
اما آشتی به محض اینکه هیمن را از خانه بیرون کردند ،آرمین را در آغوش گرفت و به اتاق پناه برد و در را قفل کرد.
آشتی و هیمن هر دو ناباورانه فقط خیره مقابل بودندو بازگشت آروین را باور نداشتند.آنها از دوری هم دیوانه شده بودند.
هیمن آنقدر عصبانی بود که عقلش درست کار نمی کرد باورش نمیشد آن فرد آروین باشد.جلوی چشمش او را از آشتی جدا کردند.عجب خانواده ای تا وقتی نیازشان به هیمن افتاده بود خوب رفتارمی کردند و حالا امشب خود واقعیشان را نشان دادند.آنقدر آشفته بود که چند چراغ قرمز را رد کرد و مدام در آن وقت شب برای سبقت گرفتن مدام بوق میزد،خودش هم نمی دانست برای چه عجله داشت؟!برای رسیدن به خانه ی خالی!!
در ساختمان را آنقدر محکم کوبید که صدای صاحبخانه در آمد.
ـ یواش تر آقا ساعت یک شبِ خواهشا مراعات کنید.
ـ باشه.... باشه ... ببخشید.
هیمن وقتی وارد خانه شد تازه به عمق فاجعه پی برد این خانه اصلا این زندگی بدون وجود آشتی معنا نداشت.کلافه در خانه قدم میزد و سعی می کرد راه حلی پیدا کند اما آنقدر تحت فشار عصبی بود که فکرش به جایی قد نمی داد.
به آشپزخانه رفت و چایی دم کرد تا شاید کمی آرام بگیرداما با نوشیدن کمی چایی اشک به چشمانش هجوم آورد و لیوان را درون سینک انداخت.
این چایی اصلا عطر و بو نداشت.دستش را داخل موهایش برد و موهایش را کشید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان آشتی جلد دوم

  • پرنیا

    0

    بهترین رمانی بودم ک خوندم منونم از نویسنده ک اینقدر عالی نوشتن موفق باشین❤️

    ۲ ماه پیش
  • سلام عزیزم رمان‌های

    در پارت 290

    سلام عزیزم رمان های شما خیلی قشنگ وجالب امیدوارم همیشه موفق باشید دوست دارم رمان های بیشتری بخونم ولی بودجه ام اجازه نمیده

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه

    8

    بابا من عاشق رمانت شدمممم حالا نمیشد این جلد هم رایگان باشههه😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • نگین

    در پارت 70

    چرا این ادم نمیشه هیچوقت

    ۶ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 290

    قشنگ بود ، قلمتون مانا من داستان هایی که آخرش سرانجام داره دوست دارم، این داستان هم همون جوری بود که دوست دارم

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون سحر جان

    ۷ ماه پیش
  • تبسم

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • تبسم

    در پارت 90

    رمان عالی میشه کد عضویت بدین

    ۷ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 90

    کاش نقشه باشه که با هم فرار کنن. گور بابای حرفای مردم

    ۸ ماه پیش
  • رقیه

    در پارت 51

    حس میکنم آروین این دوتارو به هم میرسونه

    ۱ سال پیش
  • Helia

    در پارت 50

    نویسنده برای رمان زحمت کشیده حق داره به خاطر زمانی که میزاره پول بگیره اگر الان یه کتاب بود هم همین رو میگفتی

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون ازهلیای عزیز

    ۱ سال پیش
  • Helia

    در پارت 50

    ممنونم از شما به خاطر رمان زیباتون البته من هنوز وقت نکردم فصل اول رو بخونم ولی حتما میخونم❤️🫀

    ۱ سال پیش
  • Helia

    در پارت 50

    ♥️❤️♥️❤️♥️❤️

    ۸ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 50

    ببخشید جواب اون پیام رو اشتباهی برای شما ریپلای زدم

    ۱ سال پیش
  • Helia

    در پارت 50

    ببخشید به اشتباه برای شما ریپلای زدم

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    خواهش میکنم هلیا😍

    ۱ سال پیش
  • Helia

    در پارت 50

    ممنونم❤️♥️

    ۱ سال پیش
  • Helia

    در پارت 50

    ممنون از شما بابت رمان زیباتون♥️❤️

    ۸ ماه پیش
  • Vaji

    0

    سلام عزیزم ممنون بابت پارت های هدیه ولی شاملvip ها نشده بود گفتم یاد آوری کنم🫣🤗

    ۸ ماه پیش
  • Vaji

    0

    سلام خدمت نویسنده عزیز لطف کنید به مناسبت شب یلدا رمان های vip رو یک پارت هدیه بگذارید🙏

    ۸ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    بله حتما انشالله فرداشب اگه باز یادم نره😅

    ۸ ماه پیش
  • اسما

    0

    سلام نویسنده جان خسته نباشی گلم میگم شرمنده من فصل دوم آشتیو کامل خوندم الان بعد چند وقت اومدم دوباره بخونم دید۱م سکه ای شده چیکار کنم الان

    ۹ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    سلام گلی حتما به پشتیبانی پیام بده

    ۹ ماه پیش
  • رقیه

    0

    سلام عزیزم چرا پارت نمیزارید آخه حیف این رمانها قشنگ خوانده نشه

    ۱۰ ماه پیش
  • آمنه

    در پارت 60

    واقعا هم وراج شده حالا اومده انگار چه تحفه ای هست که میخواد از آشتی روی خوش ببینه

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 10

    نه .زیاد اهل فیلم نیستم

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟