پارت بیست و ششم :

آشتی دست هیمن را رها نکرد و محکم‌تر گرفت .
- من می خوام بدونم دلیل این حال بد چیه؟
- انگار تا ندونی دستمو ول نمیکنی؟!
هیمن با لبخند این حرف را زد و آشتی هم با لبخند (نچی)گفت.
- امروز آراز اومده بود مغازه.
آشتی دست هیمن را رها کرد و آرام به صورت خودش زد.
- ای وای.
- نزن خودتو، چیزی نشده که. اونم مثل خانواده خودم منو متهم به قتل برادرزاده ام کرد.
آشتی با گوشیش مشغول گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    از اول این اقتدارو داشت،نه آراز نه آروین وآرتین وخانوادشون هوس سوءاستفاده به سرشون نمیزد،حالا قدر داشته هاشو میدونه واز حقش دفاع میکنه

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️