آشتی جلد دوم به قلم سعیده براز
پارت بیست و ششم :
آشتی دست هیمن را رها نکرد و محکمتر گرفت .
- من می خوام بدونم دلیل این حال بد چیه؟
- انگار تا ندونی دستمو ول نمیکنی؟!
هیمن با لبخند این حرف را زد و آشتی هم با لبخند (نچی)گفت.
- امروز آراز اومده بود مغازه.
آشتی دست هیمن را رها کرد و آرام به صورت خودش زد.
- ای وای.
- نزن خودتو، چیزی نشده که. اونم مثل خانواده خودم منو متهم به قتل برادرزاده ام کرد.
آشتی با گوشیش مشغول گ

لطفا صبر کنید...

م
0از اول این اقتدارو داشت،نه آراز نه آروین وآرتین وخانوادشون هوس سوءاستفاده به سرشون نمیزد،حالا قدر داشته هاشو میدونه واز حقش دفاع میکنه