آشتی جلد دوم به قلم سعیده براز
پارت یک :
آرتین فریاد زد:مسخره بازی در کار نیست. ما هم فکر می کردیم آروین مرده ولی خدا رو شکر اینطور نبوده و اون زنده است و حالا برگشته. برگشته پیش خانواده اش، پیش زن و بچه اش.تو هم بهتره کنار بکشی تا آروین پیش خونواده اش برگرده.
آشتی به بازوی هیمن چنگ زد و با التماس به او خیره شد.
هیمن فریاد میزد و آشتی را بیشتر به خود می فشرد و آرمین از ترس صداها گریه می کرد و جیغ می کشید.
ـ یعنی چی؟؟!!چطور برگشته؟؟مگه ممکنِ ؟!مگه نمرده بود؟!!
ـ آرتین با تمسخر گفت: کور که نیستی؟
هیمن به سمت آرتین دوید و مشتی بردهانش کوبید .محمد و شوهر آرینا به سمت آن دو رفتند و به جای میانجی گری به کمک آرتین شتافتند وهیمن را به زور به بیرون از خانه راندند.آشتی که این وضعیت را دید آشفته خود را به شادیه رساند تا آرمین را از او بگیرد و از آن خانه بگریزداما شادیه ممانعت کرد و آرمین را به او نداد.
ـ بهتره پیش بچه ات بمونی واگرنه دیگه نمیزارم ببینیش.
هیمن در حال جدال با سه مرد برای نگه داشتن زندگی اش وآشتــی اش بود و آشتی در حال تلاش برای گرفتن آرمین از دست شادیه وآروین و آرینا ساکت وآرام به جدال آنها نگاه می کردند.
هیمن با خود می اندیشید :که آشتی چرا چیزی نمیگه ؟!چرامدام توجهش پی آرمینِ.
هیمن میان آن جدال نابرابر،چشمش به آشتی خورد که گریه کنان سعی در گرفتن آرمین داشت .
شالش از روی سرش افتاده بود .نا خودآگاه به آروین نگاه کرد که به آشتی زل زده بود.
خروشید و فریاد زد:
ـ آشتی گریه نکن ،آروم بگیر من تو و آرمین رو ول نمی کنم.....من برمی گردم تا بفهمم این کیه که خودشو جای آروین جا زده؟
آرتین که دلش از بقیه پر تر بود هیمن را هُل داد و گفت:
ـ از خونه ی ما گمشو برو بیرون.به تو هم میگن عمو؟!برادرزاده ات زنده برگشته به جای خوشحالی دادو فریاد راه انداختی؟چشمت دنبال زن و بچه اشِ؟
هیمن با دندانهای قفل شده از خشم ،غرید و فریاد زد: ای خدااااااااا
هیمن به آسمان تاریک خیره شد و به در خانه ی برادرش تکیه زد تا می توانست گریه کرد وزجه زد و به درگاه خدا شکایت کرداز تنهایی خود از بی کسی اش....از سرنوشت....از بی عدالتی.
روی زمین نشست و سرش را بین دستهایش گرفت از فکر نزدیکی آروین به آشتی دیوانه می شد .
کلافه سرش را تکان می دادو زمزمه می کرد.
ـ نه .....نه .... آشتی....آشتی حق منه ....مال منه....هیچ کس نمی تونه اونو ازم بگیره .بعد هم سرش را به سمت آسمان بلند کرد و نالید:
ـ خدایا .....خدایا کمکم کن....خدایا تو واسم خدایی کن نزار دوباره از دستم بره.
و بی رمق از جایش بلند شد و به سمت خانه رفت.خانه ای که تا دوساعت پیش با آشتی و آرمین درآن احساس خوشبختی میکرد ولی حالا.....خانه ای که هیچ کس انتظارش را نمی کشید. فکرش کارنمی کرد ،ذهنش تهی شده بود .
اما آشتی به محض اینکه هیمن را از خانه بیرون کردند ،آرمین را در آغوش گرفت و به اتاق پناه برد و در را قفل کرد.
آشتی و هیمن هر دو ناباورانه فقط خیره مقابل بودندو بازگشت آروین را باور نداشتند.آنها از دوری هم دیوانه شده بودند.
هیمن آنقدر عصبانی بود که عقلش درست کار نمی کرد باورش نمیشد آن فرد آروین باشد.جلوی چشمش او را از آشتی جدا کردند.عجب خانواده ای تا وقتی نیازشان به هیمن افتاده بود خوب رفتارمی کردند و حالا امشب خود واقعیشان را نشان دادند.آنقدر آشفته بود که چند چراغ قرمز را رد کرد و مدام در آن وقت شب برای سبقت گرفتن مدام بوق میزد،خودش هم نمی دانست برای چه عجله داشت؟!برای رسیدن به خانه ی خالی!!
در ساختمان را آنقدر محکم کوبید که صدای صاحبخانه در آمد.
ـ یواش تر آقا ساعت یک شبِ خواهشا مراعات کنید.
ـ باشه.... باشه ... ببخشید.
هیمن وقتی وارد خانه شد تازه به عمق فاجعه پی برد این خانه اصلا این زندگی بدون وجود آشتی معنا نداشت.کلافه در خانه قدم میزد و سعی می کرد راه حلی پیدا کند اما آنقدر تحت فشار عصبی بود که فکرش به جایی قد نمی داد.
به آشپزخانه رفت و چایی دم کرد تا شاید کمی آرام بگیرداما با نوشیدن کمی چایی اشک به چشمانش هجوم آورد و لیوان را درون سینک انداخت.
این چایی اصلا عطر و بو نداشت.دستش را داخل موهایش برد و موهایش را کشید.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
عالی
0عالیه پر محتوا بود
۱ سال پیشحنانه
9کاش اگه قراره سکه ای کنید از همون اول اینکارو کنین نه اینکه من ی جلدو خوندم اومدم جلد ۲ دیدم سکه ایه
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
چشم گلم
۱ سال پیشنیایش
0رمان بسیار جذابی هست هنوز ادامه اش را نخوانده اما اگه آشتی از آروین انتقام بگیره خیلی جذاب تر میشه ممنون از نویسنده این رمان
۱ سال پیشزهره
0عالی بود بسیار خوب هست
۱ سال پیشآمنه
0واقعا عالی هست زندگی فراز ونشیب داره وبرای هر کسی نوعی مختلف هست امیدارم آشتی بجنگه نه همش یکی دنبال حقش باشن زن نباید ضعیف باشه آدم ضعیف جایی برای زندگی نداره الان همه گرگ در جلد انسان هستن
۱ سال پیشفاطمه
0خوب بود خیلی رمان زیبا هست
۱ سال پیشهانیه
0با این پارت میشه گریه کرد واقعا متاسفم برای خانواده اروین
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0نه .زیاد اهل فیلم نیستم