آشتی جلد دوم به قلم سعیده براز
پارت دوم :
ای خدا چیکار کنم؟خودت یه راهی جلو پام بزار.الان آشتی داره چیکار میکنه؟
هیمن دوباره ناله کردو گفت:
ـ آشتی همیشه در برابر شادیه و آرتین کم می آورد،نکنه به کاری که راضی نیست وادارش کنند؟نکنه تحت فشار بزارنش و از آرمین به عنوان وسیله برگشت آشتی استفاده کنندتا آروین رو قبول کنه؟!
دارم دیوونه میشم خدا.
هیمن به ساعت نگاه کرد ،چند ساعتی باید صبر می کرد تا هوا روشن میشد و به خانواده ی آشتی خبر می دادبه اتاق خواب رفت یکی از بلوزهای آرمین و روسری آشتی را در آغوش گرفت تا شاید بتواند کمی بخوابد.
هیمن بعد از گذراندن ساعاتی پر از استرس حالا گوش شنوایی برای درد دل پیدا کرده بود تمام قضایا رابرای شیرکوه و نازار تعریف کرد .نازار به صورت خود زد و گفت:
ـ الهی مادر بمیره برات دختر تازه داشتی رنگ خوشبختی رومی دیدی.
ـ خانوم حالا که چیزی نشده یه زنگ بزن به آگرین و ماجرا رو بهش بگو .... ازش بخواه کاوه رو بفرسته با تعاریفی که هیمن از ماجرای دیشب کرد بهتره تنها نباشیم.باید بفهمیم قضیه از چه قراره ؟
فقط خدا کنه اون فرد آروین نباشه .
در خانه ی محمد، آشتی کم کم داشت ضعف می کرد .تمام شب آرمین شیر خورده بود و آشتی حتی یک قطره آب هم نخورده بود.
همه پشت در آمده بودند تا او را راضی کنند،در را باز کند اما او قبول نکرده بود و دست آخر هم برای اینکه از دست از سرش بردارند گفته بود : (نیاز دارد با خودش تنها باشد ،صبح در را باز میکند.)
بی قرار در اتاق قدم میزد برگشت آروین شوکه اش کرده بود.
نه او،و نه هیمن اصلا به آروین فکر نمی کردند .تمام مدت فقط فکرشان مشغول این بود که از هم جدا نشوند.
با شنیدن صدای پدر و مادرش و هیمن سریع آرمین را در آغوش گرفت و از اتاق خارج شد و به آغوش نازار پناه بردو گریه کرد.
هیمن با دیدن آرمین و آشتی آرام گرفت .یک قدم برداشت تا آشتی را در آغوش بگیرد اما پشیمان شد قبل از آمدن شیرکوه توضیح داده بود نباید فضا را متشنج کنند و از برخورد فیزیکی بپرهیزند تا بتوانند آشتی را از آن خانه بیرون بیاورند .شیرکوه دوست نداشت کار به پلیس و دادگاه کشیده شود.
با دیدن آروین شیرکوه به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت.
ـ خوشحالم که زنده و سلامت برگشتی ، وقتی شنیدم شوکه شدم بیا بشین برام تعریف کن چه اتفاقی افتاده؟
خانواده ی آروین از طرز برخورد شیرکوه خوشحال شدند و در برابرشان جبهه نگرفتند .شادیه به خاطر گریه ی آشتی گفت:
ـ کاک شیرکو به خدا ما کاریش نکردیم ،از دیشب رفته تو اتاق درم به روی خودش بسته و حاضر نشده حتی یک کلمه هم با آروین حرف بزنه ...من نمیدونم چرا داره این جوری گریه میکنه؟!
نازار همانطور که آرمین را با یک دستش گرفته بود و سعی میکرد آشتی را آرام کند رو به شادیه گفت:
ـ بهش حق بدین دیشب فهمیده شوهرش زنده است ...شوکه شده داره این جوری خودش رو خالی میکنه.
نازار و شیرکو سعی داشتند جو را آرام نگه دارند .
ـ بگو آروین جان چی شد؟چی به سرت اومد تو این مدت؟
آروین با نگاهی خسته به آشتی زل زد و گفت:
ـ بعد از اینکه بنای ناسازگاری گذاشتم و از خونه رفتم توسط یکی از هم گروهی هام به عراق رفتم .
تازه اونجا بود که فهمیدم من دل آدم کشتن و از دنیا بریدن رو ندارم .اینجا ذهن آدم رو با حرف ها ومنطق هاشون شست و شو میدن. همه چیز رو برام بی ارزش جلوه می دادن.
پدر ،مادر،برادر،خواهر....آروین همان طور که به آشتی زل زده بود آهی کشید و گفت:
ـ زن و بچه ام برام اهمیتی نداشتن .....گذاشتم و رفتم.
آشتی که از نگاه خیره ی آروین کلافه شده بود به سمت آشپزخانه رفت تا آبی به صورتش بزندو یک چیزی بخورد تا ضعف نکند و از همان جا به حرفهای آروین گوش دهد.
حین بلند شدن نگاه هیمن به دنبال آشتی بود و یک لحظه ی کوتاه هر دو بهم خیره شدند ولی سریع نگاه از هم گرفتند تا دوباره جنجال نشود.
ـ وقتی می خواستم از اونجا فرار کنم و برگردم گیر افتادم تا تونستن شکنجه دادن و وقتی که فکرکردن مردم ازم عکس گرفتن و واسه ی خانواده ام فرستادن بعد هم جنازه ام رو توی یه خرابه گم و گور کردن.
اما من بیهوش شده بودم وزنده بودم و یه خانواده ای منو پیدا می کردن و بهم رسیدن تا حالم بهتر بشه. این قدر از افراد اون گروه می ترسیدم که تا یه مدت از اون خونه بیرون نیومدم ....اونجایی که من بودم یه روستای دور افتاده ای بود که وسایل ارتباطی خیلی محدود بود و من به تلفن دسترسی نداشتم . خیلی طول کشید تا خودم رو به شهر برسونم . اونجا هم که رایگان کاری انجام نمی دادن ...
.یه مدتی کار کردم تا پول سفرم به ایران رو در بیارم .بعد هم که اومدم فکر کردم آشتی با هیمن ازدواج کرده .
به اینجای حرفش که رسید به هیمن خیره شد .هیمن هم ناباورانه به آروین خیره شده بود .
ـ چون من فکر می کردم که آشتی ازدواج کرده، دیگه جلو نیومدم و خودم رو به کسی نشون ندادم .
گفتم بزار حالا که همه فکر می کنن مُردم و دارند زندگیشون رو می کنند چرا من با برگشتنم همه چیز رو بهم بریزم؟
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
راحیل
0خیلی از این رومان خوشم اومد عالی هست
۱۲ ماه پیشجمیله
0خیلی خوب و عالی بود
۱ سال پیشجمیله
0خیلی خوب و عالی بود
۱ سال پیشآمنه
1خدا لعنتت کنه با این برگشتنت که جز خرابی هیچی به بار نیاورد ممنون عالی بود
۱ سال پیشنجوا فیاضی
0سلام سکه خریدم ولی متاسفانه رمان بازنمیشه
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
سلام عزیزم به پشتیبانی پیام بدین
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1متاثر کننده