دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان ژوان دل از صدیقه سادات محمدی (نگار)، اثری عاشقانه و اربابی

رمان ژوان دل

  • زبان فارسی
  • 8.8K 👁
  • 35 ❤️
  • 247 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان ژوان دل اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)، داستان روژان، دختری جوان از کرمانشاه است که برای ادامه زندگی و رسیدن به آرزوی پزشک شدن راهی تهران می‌شود. آشنایی او با فؤاد شروع یک عشق تازه است، اما سفری به زادگاهش همه‌چیز را تغییر می‌دهد و او را وارد ماجرایی پر از راز، اجبار و بازی‌های پنهان می‌کند.

در غباری از سال‌های دور، جایی میان کوه‌های خاموش کرمانشاه و کوچه‌های پرهیاهوی تهران، داستان دختری آغاز می‌شود که می‌کوشد مرز میان تقدیر و خواستن را درنوردد. روژان، تک‌دختر ایرج‌خان از دیاری که هنوز بوی خاک و تعصب از آن برمی‌خیزد، پا در شهری می‌گذارد که تار و پودش از روشنایی و ریا در هم تنیده است. رؤیای پزشک‌شدن در دل اوست، اما در پسِ این رؤیا، بازیِ پنهانی از قدرت، عشق و خیانت در کمین نشسته. خانه‌ی خاله‌آهو، محفل اشراف و آینه‌ی فریبنده‌ی طبقه‌ای است که زرق و برقش به بهای آرامش جان‌ها تمام می‌شود. و در همین جهان پرنقش و نیرنگ، آشنایی روژان با فؤاد، نقطه‌ی آغاز عشقی می‌شود که شاید راهی به روشنی داشته باشد، شاید هم نه. اما همه‌چیز از آن سفر به زادگاه آغاز می‌شود؛ سفری که قرار بود خواستگاری‌ای ساده باشد، و به دام چنگال سرنوشت بدل می‌شود. دستی در تاریکی رشته‌ی زندگی روژان را در هم می‌تنَد. دستی که شاید از گذشته برخاسته باشد، یا از طمعی بی‌نام که در دل آدمیان ریشه دارد...

پارت اول

کرمانشاه_ فروردین ‌ماه سال ۱۳۳۱
عصر بود. از آن عصرهای بهاری کوهستان که نور، دیگر طلایی نیست؛ کهربایی می‌شود. افسار را شل گرفته بود و گذاشته بود شبرنگ هرچه دلش می‌خواهد آهسته برود. بوی برگ بلوطِ خیس، بوی خاکی که یک باران کوتاه آن را تازه کرده بود با هم یکی شده بودند. صدای رود را می‌شنید که پایین‌تر، پشت درخت‌های گون، خودش را به سنگ‌ها می‌کوبید. غرق در آرامش طبیعت و صدای دلنشین آواز پرندگان بود که مردی غریبه، سوار بر اسبی سیاه از پشت درختچه‌ها بیرون آمد. یکه‌ای خورد و خواست حرفی بزند که مرد زودتر از او گفت: نترسید روژان‌خانم، منو دانیارخان فرستاده تا بهتون پیغام برسونم!
ابروهای دخترک به هم نزدیک شد و لب زد: دانیار؟! مگه برگشته؟ چه پیغامی؟
- بله، الان تو کلبه‌اش منتظر شماست. می‌خواد باهاتون حرف بزنه. حرفاشم خیلی مهمه!
لب‌های روژان بر هم لرزید و زمزمه کرد: چرا خودش نیومد؟ من از کجا بدونم تو راستشو میگی؟
مرد سری با تأیید جنباند و گفت: حق دارین شک کنید، اما اینو داد بهم تا خیالتون راحت بشه. درضمن گفت بعدش می‌خواد برای همیشه از اینجا بره!
همزمان با صحبت‌هایش، گردنبند دانیار که سنگ سبز یشمی و بند چرمی‌اش را روژان خوب می‌شناخت، سمت او گرفت و ادامه داد: فقط حواستون باشه کسی از این ملاقات بویی نبره، در جریان هستین که...؟
روژان سر جنباند و او افسار اسب را کشید تا برگردد و گفت: همین الان بی‌سروصدا برید اونجا. وقت زیادی ندارن!
گردنبند میان دست روژان فشرده شد و دلش هوایی دیدار دانیار شد! نباید اجازه می‌داد او برای همیشه برود، آن هم با یک دل شکسته و پر از گلایه...
اسب را "هی" کرد و به سمت کلبه راه افتاد. راه زیادی نبود و قبل از آنکه آفتاب، دامنش را از بلندای درختان سربه‌فلک کشیده، بردارد به کلبه رسید. کلبه‌ای کج و کوله، چسبیده به پای کوه، سقفش خزه بسته بود و درِ چوبی‌اش نیمه‌باز تاب می‌خورد، انگار همین حالا کسی از آن رد شده باشد. "ئاکو" اسب قهوه‌ای دانیار، کنار کلبه به درخت بسته شده بود، یال و دم می‌جنباند و سم می‌کوبید، به‌نظر کلافه و عصبی بود...
روژان از اسبش پایین پرید. وارد کلبه شد، فضا تاریک بود. هوای داخل، چندین درجه سردتر از بیرون؛ انگار تمامِ گرمای بهار، پشتِ درِ کلبه جا مانده باشد. یک‌تکه نور از شکاف سقف می‌افتاد روی کفِ خاکی، روی یک تشکِ کهنه و خالی. هیچکس آنجا نبود. هیچکس!
«دانیار؟»
صدایش در فضای خالی چرخید و برگشت. جوابی نیامد. برگشت سمت در که با یک ضربه‌ی خشک، بسته شد. صدای چفت افتاد... محکم، مثل صدای بسته شدنِ درِ قفس! روژان یک‌لحظه مات ماند. بعد خودش را انداخت به در، مشت کوبید، شانه‌اش را کوبید و صدایش بلند شد. اول باورنکردنی، بعد خشمگین، بعد التماس‌آمیز: باز کن! هی...! بازش کن! دانیار کو؟ دانیار!
صدای پای مردِ پشت در، آرام و شمرده روی سنگ‌ریزه‌ها دور شد. هیچ چیز دیگری نبود. نه پرنده‌ها، نه باد، نه رود... سکوتِ بیرون از در، آنقدر عمیق بود که صدای زنگ گوش‌های خودش را می‌شنید و صدای قلبی که بی‌محابا می‌تپید. هوای کلبه بوی گرد و خاکِ کهنه می‌داد و… چیز دیگری... بوی تند و تلخِ تنباکویی که هرگز دانیار استفاده نمی‌کرد!
نورِ شکاف سقف لرزید و روژان فهمید تنها نیست.
از تاریک‌ترین گوشه‌ی کلبه، جایی که نور هرگز به آن نرسیده بود، قامتی بلند جدا شد. آرام، بی‌عجله، مثل لغزشِ مار بر علف. روژان نفسش را در سینه حبس کرد؛ بویِ تنباکو با بوی تند عرق غریبه در هم آمیخت. مرد که به درونِ تکه نور رسید، ایستاد. صورتش را پارچه‌ای مشکی پوشانده بود و فقط چشم‌هایش، وحشی، سرخ و بی‌رحم از آن پیدا بود. صدای خش‌دارش که از ته حلقش بیرون آمد، تمام موهای تن روژان را سیخ کرد!
- بیخودی خودتو به در نکوب و داد نزن... بی‌فایده‌اس!
مکثی کرد. قدمی جلو آمد.
روژان پشتش را به در چسباند. صدایش با لرزشی که سعی می‌کرد مهارش کند، از گلویش بیرون خزید: تو کی هستی؟ دانیار کجاست؟
مرد آرام‌آرام جلو آمد.
- و... ولم کن... تو کی هستی؟ ازم چی می‌خوای؟
کنج چشم‌های مرد، جمع شد و انگار لبخندی شیطانی در پس آن نقاب سیاه بر لب داشت. دستش سمت یقه‌ی پیراهن روژان دراز شد. سردیِ نوکِ انگشتانش روی پوستِ گردنِ دخترک، مثل نیشِ افعی بود. و فریاد دخترک در سکوت کوهستان پیچید...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

5.0 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 20 رای
5 ★
95%
4 ★
5%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ژوان دل

  • تمنا

    در پارت 120

    از فارسی کرمانشاهی بگیر تا کوردی کرمانشاهی یعنی همین لهجه خودم..لکی داریم.سنجابی.کورد جوانرود وپاوه که مث کردستان حرف میزنن و اینا.

    دیروز
  • تمنا

    در پارت 120

    آره شادان گیان و لهجه خومان خاص قصه کم..البت وایره لهجه یل جور اجور فرس..و فارسی کرماشان تا کوردی کرماشان یعنی هر ایی لهجه خوم .لکی.سنجابی .کورد پاوه و جوانرود.ترک سنقری..حالا نمیدونم متوجه شدی یا نه..ولی ترجمه میکنم. میگم به لهجه خودمون خوب حرف میزنم ولی اینجا لهجه ها خیلی متفاوته از

    دیروز
  • میم

    در پارت 191

    اینطور که فواد مات شده،فکر نکم از پس این شرایط بربیاد،بخصوص آخری 🤔

    دیروز
  • میم

    در پارت 191

    پوپکم چه سرگذشت غم انگیزی داره، دانیار شاید به همین خاطر حرفی نزده،نی ترسه خان قبولش نکنه،هنینجوریم یه خدمتکار بوده 🥺

    دیروز
  • میم

    در پارت 191

    این دقیقا درست ترین تحلیلی بود که می شد از این شروط کرد،مگه ملک می فروشی،ولی الانه که خان قاطی کنه بندازدش بیرون 😏

    دیروز
  • نرگس خمان

    در پارت 10

    رمانتون عالی بود دوست داشتم

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 160

    رفتم به چت جی پی تی تعریف کردیم کارایی این خدیو میکنه بعد بهش گفتم یه چی بگو بهش بگم دلم خنک شه قورت و سرم ، خدا نیچت خدیو خان.

    ۲ روز پیش
  • تمنا

    در پارت 120

    برای من که از دیار کرماشانم فره لذت بخشه نویسنده گیان..حیف که پارت های رایگان کم داره🥲.چه خوب که یکی پیدا شد یه رمان بجز ترکی بنویسه..ببخشید اصالت خودتون هم به کورد ها برمیگرده ؟☺️قلمتو ن مانا

    ۲ روز پیش
  • شادان

    0

    چه خوب .. کرمانشاهی هم بلدید کامل صحبت کنید؟

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 191

    هروقت این رمان رو میخونم اون اهنگه هست جدیدا خیلی هم ترنده شده تو ذهنم پلی میشه. خوم کرمانشانی باوانم هی فارسی نازانم ..هی دردت له گیانم .. همینقدشو میفهمم ..

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 191

    دردد و گیانم.. 🤦 ♀️🤦 ♀️🤦 ♀️ چقد امروز غلط و غلوط تایپ کردم 😅😅 برم یه ساعت دیگه بیام نظر بذارم بهتره

    ۲ روز پیش
  • آنا

    در پارت 181

    ای جونم به این داداش اهل دل و پایه❤️

    ۲ روز پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🥰🥰😍

    ۲ روز پیش
  • آناهیل

    در پارت 170

    یعنی واقعا فواد لیاقت روژان رو نداره🤔

    ۲ روز پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    مثل پرویزه این فؤاد...آدمو دودل می‌کنه 😄

    ۲ روز پیش
  • آناهیل

    در پارت 161

    وای چه شمریه این خدیو اصلا ایرج میرزا چرا اجازه میده خدیو این قدر قلدر بازی دربیاره چطور این دختر رو می خواد نشون خواستگار باب میلش بده وقتی اینجوری کتکش میزنن😐

    ۲ روز پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    بقیه‌اش که زیر مو و لباس پوشیده میشه ، می‌مونه دوتا سیلی که تا یه هفته دیگه سروش برسه انشالله خوب میشه😅😁😁

    ۲ روز پیش
  • آناهیل

    در پارت 140

    امشب برا هرکی بد شد برا پوپک خوب شد😂 ولی قشنگ معلومه دل دانیار کدوم سمتی میره

    ۲ روز پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    😅😂😂

    ۲ روز پیش
  • آناهیل

    در پارت 110

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    وقتی یه نویسنده‌ی کاربلد رمان رو می‌خونه 😉👌

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 191

    خورش خلال که خیلی خوشمزه اس .. چجوری روژان گفت میل نداره .. ما مسلم نداشته باشیم خورش خلال ببینیم میلمون میکشه باز 🫣🫣

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 191

    ای بابا میخواستم بگم میل هم نداشته باشیم .. 🤦 ♀️ مسلم چیه اخه وسط حرفم تایپ شده

    ۲ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️