خلاصه رمان :
رمان ژوان دل اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)، داستان روژان، دختری جوان از کرمانشاه است که برای ادامه زندگی و رسیدن به آرزوی پزشک شدن راهی تهران میشود. آشنایی او با فؤاد شروع یک عشق تازه است، اما سفری به زادگاهش همهچیز را تغییر میدهد و او را وارد ماجرایی پر از راز، اجبار و بازیهای پنهان میکند.
در غباری از سالهای دور، جایی میان کوههای خاموش کرمانشاه و کوچههای پرهیاهوی تهران، داستان دختری آغاز میشود که میکوشد مرز میان تقدیر و خواستن را درنوردد. روژان، تکدختر ایرجخان از دیاری که هنوز بوی خاک و تعصب از آن برمیخیزد، پا در شهری میگذارد که تار و پودش از روشنایی و ریا در هم تنیده است. رؤیای پزشکشدن در دل اوست، اما در پسِ این رؤیا، بازیِ پنهانی از قدرت، عشق و خیانت در کمین نشسته. خانهی خالهآهو، محفل اشراف و آینهی فریبندهی طبقهای است که زرق و برقش به بهای آرامش جانها تمام میشود. و در همین جهان پرنقش و نیرنگ، آشنایی روژان با فؤاد، نقطهی آغاز عشقی میشود که شاید راهی به روشنی داشته باشد، شاید هم نه. اما همهچیز از آن سفر به زادگاه آغاز میشود؛ سفری که قرار بود خواستگاریای ساده باشد، و به دام چنگال سرنوشت بدل میشود. دستی در تاریکی رشتهی زندگی روژان را در هم میتنَد. دستی که شاید از گذشته برخاسته باشد، یا از طمعی بینام که در دل آدمیان ریشه دارد...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ژوان دل - پارت 12
وسیلهی زیادی لازم نداشت. چنددست لباس و مقداری وسایل شخصی که همه را داخل چمدان چرمیای که روژان برایش از تهران آورده بود، ریخت. هربار که روژان از تهران به روستا میآمد یک سوغات برایش میآورد که همه را دستنخورده داخل کمدش نگهداری میکرد؛ از لباس و عطر و کتاب گرفته تا همین چمدان که داشت برای اولین...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 11
ساعتی بعد، اوضاع بهظاهر آرام و عمارت در سکوت بود اما سکوتی که نه نشانهی آرامش، که آبستنِ طوفان بود. در هر گوشه و کنارش پچیپچی بود. نوکران و کنیزان از رابطهی دانیار و روژان حرف میزدند و یکی روژان را "بیحیا و هرزه" میدانست و دیگری دانیار را "نمکنشناس و خائن". روژان در اتاق کودکیهایش حبس ب...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 10
دانیار، بهتزده از این تهمتِ ناگهانی، عقب کشید. دستهایش را به نشانهی دفاع بالا آورد و با صدایی که از شدت خشم میلرزید، گفت: این چه اراجیفیه که میبافی خدیو؟ مستی و عقلتو گم کردی؟ خدیو پوزخندی زد که بوی تعفنِ مستی میداد. بدون آنکه نگاه از چهرهی برافروختهی دانیار بگیرد، قدمی عقب رفت. رو به سم...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 9
روژان نگاه درمانده و غصهدارش را به گلهای ریز زرد و بنفش لابهلای چمنها دوخته بود و زیر لب زمزمه کرد: کاش دختر خان نبودم، کاش خانزاده نبودم، فقط یه رعیت ساده بودم! دانیار با تکخندهای، سر روی شانه خم کرد و نگاهش را به دخترک دوخت. - اونموقع دیگه فؤاد بود که تو رو نمیخواست و دنبال یه دختر اصی...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش

مریم جاری
0مبارک باشه نگار جان😍 پرمخاطب باشه و خوش بدرخشه عزیزم🩵