رمان نفرت یا عشق
- به قلم مریم نامنی
- ⏱️۳ ساعت و ۳۰ دقیقه
- 115.6K 👁
- 351 ❤️
- 232 💬
در مورد دختر و پسری هست که به خاطر اختلاف پدرها دچار کینه میشن پسری که زمان عقد به جای جواب دادن بله جواب نه را به صورت بلند میگه و دختر مورد علاقش را رد میکنه اونم به خاطر کینه ای که از پدر دختره داشته و این شروع انتقام دختر داستان از پسر میشه.
(به پالتوی شکلاتی و شال کرمم اشاره کردم!!)
لبخند عمیقی زد و گفت :
_نه بانو،فقط زیادی بهت میاد.
با صدای نیکی باز گذشته مثل پوتک کوبید تو سرم که توهمه گذشته رو باز زدم.
_ابجی جونم عوض شدمو بزرگ شدم فقط این نیست که اسمشو نیاری و خودتو بزنی به اون راه..جای جای ایران تو و غباد خاطره دارید اسم هر چی میاد تو به فکرش می افتیش
_نیکی هوای تهران این بلا رو سرم اورده..من اونجا این طوری نبودم.
نیکی لبخند زد و گفت :
_تهران و نیویورک آسمونش فرق داره!؟
زمزمه کردم:
_آسمونش نه،ولی هواش..
خندید.
_حاضر شو دیگه.(نیکی رفت بیرون)
کم کم لباسایی که نیکی اورده بودو پوشیدم و آرایشی ملایمی کردم ولی با همون آرایشم کلی عوض شدم.
از پله ها پایین رفتمو بابا و نیکی رو دیدم،
بابا نگام کردو گفت :
_کجا بابا؟بیا بشین یکم برام بگو کجا بودی؟!من نباید بدونم؟
نیکی با استرس نگام کرد:
_بیام منم؟؟؟
_نه زود میام....(رو به بابا)وقت زیاده باباجون،حرف هم زیاده،میام یه دل سیر حرف میزنیم
نفس عمیقی کشیدم:
_میرم پیشه قباد شیبانی..
بابا بی اختیار:
_چی میگی بابا!ولش کن من نمیخوام از دستت بدم میفهمی !؟
_بابا کنارم باش...لطفا(نزاشتم ادامه بده)فعلا
از در زدم بیرون
هشت
دزدگیر 207 نیکی رو زدمو سوار شدم!پشت فرمون که نشستم،باز خاطراتِ آزار دهنده اومد سراغم.
(یعنی چی میترسم؟باید یاد بگیری..
_قـباد جانم نمیتونم میترررررسم ای بابا.
_من عصری میرم ثبت نامت میکنم.
با حرص جیغ زدم:
_برو خودتم جای من پشت فرمون بشین.
لبخند زد و زل زد بهم :
_حرص که میخوری دوست دارم..
حرفشو خوردو رفت آشپزخونه.
اون روز اولین باری بود که رفتم خونه اش..و آخرین بار.
استارت زدم و به راه افتادم...استرس داشتم من دارم چیکار میکنم؟؟حالا دیگه دو دل شدن بی فایده اس،باید محکم باشم این چیزی بود که دنبالش بودم...آدرس خونشو چشم بسته بلد بودم...با همون یه باری که اومدم جوری به ذهنم سپرده شد که انگار .... پوزخندی به حرفای خودم تو دلم زدم...صدای زنگ گوشیم منو به خودم آورد
نیکی بود
_بزار از خونه بیام بیرون بعد زنگ بزن
_رسیدی؟ (استرس تو صداش ،استرس منم بدتر کرد)
_نه ،ولی نزدیکم
_کاش می اومدم.
_نیکی خواهش میکنم.
_مراقب خودت باشیا....یه وقت نزنه لتو پارت کنه.
_به چه حقی؟؟؟
_اون آرایشو تیپت
_نیکی اون یه زمانی صاحب اختیارم بود...الان دیگه هیچ کارس...کاری نداری!
_نه...خبری شد زنگ بزن.
بی حرف مکالمه رو پایان دادم....و بغل خیابون پارک کردم....پیاده شدم...طبق محاسبات من الان باید بره شرکت...وارد لابی خونه اش شدم....زل زدم به در آسانسور،
نشکن نیلی تموم میشه.....آروم و محکم باش....در آسانسور باز شد و پاهام لرزید ...خودش بود اینو دلم میگه
درحالی که سرش تو گوشیش بود از اسانسور خارج شد،از کتونی های سفید رنگ fiLa تا شلوار جین آبی رنگ جذبش و در آخر تیشرت سفید و موهایی که....خدای من شقیقه هاش سفید شده..جلو رفتم و نفس عمیقی کشیدم.سربلند کرد،از هول یه قدم رفت عقب و با نا باوری و حیرت نگام کرد..صورتمو و دستامو همه رو از زیر نگاهش گذروند و لب باز کرد:
_نیــلی!!
نُه
محکم بشین دلم این دوره آخره،بـغضمو قورت دادمو زل زدم تو چشماش من عاشق این چشما بودم.
با جسارت و غرور شرو ع کردم:
_قباد شیبانی..
تو به من یاد دادی که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست،به من یاد دادی اعتماد به هر کس و ناکس،درست نیست،به من یاد دادی ضربه زدنو من بزرگ شدنو یاد گرفتم،الان که اینجام متاسف نیستم،نه،تجربه کردم،به یه احساس بچگونه یاد دادم بالغ شه فهمیده شه...بشناسه و بسنجه،مرسی....تو به من یاد دادی عشق و علاقه از یاد رفتنیه فقط یه حسرته که موندنیه....نیومدم داد بزنم تلافی کنم و زجر بدم و مثل تو تبل رسوایی بکوبم....قـباد اومدم که بزرگ شدنمو به خودم ثابت کنم...فقط از یه چیز دلم خنک شده. از این که اگر از اول نشناختمت...آخرش شناختمت.... فقط یه سوال...تمام اون غیرتی شدنات....عزیزمت....قربونت برمات....زندگیمیات....نکنه منو با رویا اشتباه میگرفتی؟!!!!لعنت به چشمات که خوب بلد بودن نقش بازی کنن.
برگشتم که برم صداش.(گفته بودم صداش فوق العادس؟)
نسیم
0من بود(هه هه هه جانشد)
۱ ماه پیشنسیم
0با درود خدمت نویسنده گرامی.خیلی وقت بود دنبال همچین رمانی بودم تا به امروز رمانای زیادی رو تو همین اپلیکیشن خوندم ولی اونطور که میخواستم نبودن ولی این همه استاندارد هایی که میخواستمو داشت؛ از اعتقاداتش،از ماجرای رمان و... انگار یه داستان واقعی رو نوشته بودی مریم جون شخصیت و اعتقادات نیلی خیلی شبیه م
۱ ماه پیشمهیاس
0بد نبود ولی زود تموم شد...اخرشم معلوم نشد باهم بودن نبودن...اون قضیه شکایتم معلوم نشد چیشد اخرش...واینکه یه جاهایی هم غیر قابل باوربود..مثلا اینکه نیلی یدفعه بعد از بهم خوردن عقدش جمع کرد رفت نیو یورک...بعد یدفعه برگشت...
۲ ماه پیش...
1یکم زیادی خلاصه بود ولی با این حال خیلی قشنگ بود و من خیلی باهاش گریه کردم.مخصوصا موقعی که هانیه خودکشی کرده بود،اون موقع حسام خیلی اذیت شد. من خیلی به نیلو حسادت میکنم هم بخواطر قباد و هم بخواطر برادرانه های حسام .
۳ ماه پیشبهناز
3افتضاح،آبکی،تازه شروع کردم توی نیم ساعت سر داستان به ته داستان رسید،نویسنده شاید شما عجله داشتی و لی ما نداشتیم که اینقد رو دور تند بود داستانت
۳ ماه پیشرویا
1خیلی زود تمومکرده بود خیلی خلاصه شد
۳ ماه پیشنازنین
0من میگم عالییییی بود ولی کاشکی کمتر سانسور میشد. و کاشکی معلوم میشد شکایت راجب به اینکه به نیلی . ...... شده بود به کجا رسید
۳ ماه پیشSara
2عشقم من همراه نیروانا بغض نکردم همچین گریه کردم ک چشام شبیه ممد قلی شد 😭🎀 ولی جدی رمان خیلی قشنگی بود🥹🧸🌸
۴ ماه پیشآبان
0خوب بود ولی عالی نبود متوسط ارزش خوندنو داره
۴ ماه پیشZahra
0رمان خوبی بود قلم زیبای داشت نویسنده
۴ ماه پیشکبری
0خیلی قشنگ بود ممنونم از نویسنده عالی بود
۴ ماه پیشحدیث
3یکم زیادی سانسورنشده بود؟ 🤔 یا مثلا اون جایی که به نیلو *** شداصلا نبود بعدم که معلوم نشد آخرشکایتشون چی شد😕 منکه خوشم نیومد کل رمان در لایه ای از ابهام بود🫢🫠
۴ ماه پیشامنه
2خیلی خوب و عالی بود ولی میشد جذاب تر و رئال تر نوشته بشه
۵ ماه پیشمبینا
2رمان قشنگی بود اما زود تموم شد ممنون از نویسنده
۵ ماه پیش
فاطمه طهورا
0با اختلاف بهترین و عالی ترین رمانی که خوندم دستت طلا واقعا با این رمانت عزیز همه چی سر جاش بود کیف کردم اصلا الکی حاشیه نرفته بود مخصوص اون دسته از آدمایی هست که جای چرت رمان و رد میکنن و جای حساسشو میخونن