لیست کلیه پارتهای رمان ژوان دل : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 30
-
رمان ژوان دل - پارت 1
کرمانشاه_ فروردین ماه سال ۱۳۳۱ عصر بود. از آن عصرهای بهاری کوهستان که نور، دیگر طلایی نیست؛ کهربایی میشود. افسار را شل گرفته بود و گذاشته بود شبرنگ هرچه دلش میخواهد آهسته برود. بوی برگ بلوطِ خیس، بوی خاکی که یک باران کوتاه آن را تازه کرده بود با هم یکی شده بودند. صدای رود را میشنید که پایین...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 2
تهران_اواخر اسفندماه ۱۳۳۰ بادِ سردی از سمت شمال شهر میوزید و برفهای ماندهی گوشهی پیادهروها را با خودش میبرد. روژان شال ضخیمش را محکمتر دور گردنش پیچید و از میان خیابانهای خلوتِ نزدیک دانشگاه گذشت. بوی دود ذغال و نان تازه از دکانها بالا میرفت. دلش مدام جلوتر از قدمهایش میدوید. تا جای...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 3
صدای حرفزدن آدمهای دیگر مثل پارچهای نازک روی گوشها کشیده شده بود. هوای کافه، آمیخته با عطر قهوه و شیرینی لبخندی که روی لبهای فؤاد نشسته بود، دخترک را مست میکرد. دلش نمیخواست این لحظه تمام شود. به اجبار لب باز کرد: بریم، دیر میشه. برای فردا کلی کار دارم. غم نگاه فؤاد را احساس میکرد که گف...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 4
تختهای سنتی و شاهنشینهای قرمز رنگ، دورتادور مهمانخانه بودند و پردههای مخمل سبزرنگ از دو طرف با نوارهای طلایی جمع شده بودند. نقاشی خانبابا در قابی از چوب گردو بر دیوار اتاق نصب بود و کنارش تپانچهی قدیمی یادگار پدربزرگ، آویزان بود. شیریندخت ندیمهی عمارت با سینی چای خوشرنگی وارد مهمانخانه ش...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 5
کنار هم روی نیمکت چوبی نشسته بودند. روژان سر روی شانهی برادرش داشت و دستش در گرهی انگشتان او، امنترین جای دنیا را یافته بود. صمیمیتِ میانشان، تنها چیزی بود که در این غریبگی، به او حسِ خانه را میداد. چندمتر آنطرفتر، مستانه با آهیر زیر سایهی درختان تنومند گردو، سرخوشانه بازی میکرد. - فکر می...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 6
دانیار، بیخبر از طوفانی که در جان روژان برپا بود با همان لحنِ شوخِ همیشگیاش، دست بر شانهی شاهان گذاشت. - خوشبهحال شاهان که اینقدر خاطرخواه داره! خالهآهو هم تو مهمونخونه بیقرارشه. بریم داخل، الان خدیو و الوندم میان. شاهان که هنوز درگیریِ ذهنیاش از اعترافِ روژان پیدا بود، نگاهی گذرا به او...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 7
دستهای دانیار دور تن دخترک پیچید و او سر روی سینهی پهنش گذاشت. هیچ کلمه یا جملهای بر زبان روژان نمینشست تا غم و دلهرهی درونش را توصیف کند. با هدایت دستهای دانیار، سمت درخت کهنسال گردو رفت. دانیار با سرانگشتانش، گونههای او را از اشک پاک کرد و پیشانیاش را نرم بوسید. - چی شده روژان... باهام ...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 8
نگاه پر از دلهره و تردید روژان آمیخته به التماس، سمت میرزاپاشا بود. میرزا پاشا که متوجهِ لرزشِ خفیفِ دستانِ روژان و نگاهِ ماتِ او شده بود، مکثی کرد. او میدانست که زیر این سکوتِ سنگین، طوفانی در جریان است. نگاهی به ایرجخان انداخت. آرام و با لحنی که سعی میکرد تعادل را حفظ کند، گفت: روژان دختر زی...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 9
روژان نگاه درمانده و غصهدارش را به گلهای ریز زرد و بنفش لابهلای چمنها دوخته بود و زیر لب زمزمه کرد: کاش دختر خان نبودم، کاش خانزاده نبودم، فقط یه رعیت ساده بودم! دانیار با تکخندهای، سر روی شانه خم کرد و نگاهش را به دخترک دوخت. - اونموقع دیگه فؤاد بود که تو رو نمیخواست و دنبال یه دختر اصی...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 10
دانیار، بهتزده از این تهمتِ ناگهانی، عقب کشید. دستهایش را به نشانهی دفاع بالا آورد و با صدایی که از شدت خشم میلرزید، گفت: این چه اراجیفیه که میبافی خدیو؟ مستی و عقلتو گم کردی؟ خدیو پوزخندی زد که بوی تعفنِ مستی میداد. بدون آنکه نگاه از چهرهی برافروختهی دانیار بگیرد، قدمی عقب رفت. رو به سم...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 11
ساعتی بعد، اوضاع بهظاهر آرام و عمارت در سکوت بود اما سکوتی که نه نشانهی آرامش، که آبستنِ طوفان بود. در هر گوشه و کنارش پچیپچی بود. نوکران و کنیزان از رابطهی دانیار و روژان حرف میزدند و یکی روژان را "بیحیا و هرزه" میدانست و دیگری دانیار را "نمکنشناس و خائن". روژان در اتاق کودکیهایش حبس ب...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 12
وسیلهی زیادی لازم نداشت. چنددست لباس و مقداری وسایل شخصی که همه را داخل چمدان چرمیای که روژان برایش از تهران آورده بود، ریخت. هربار که روژان از تهران به روستا میآمد یک سوغات برایش میآورد که همه را دستنخورده داخل کمدش نگهداری میکرد؛ از لباس و عطر و کتاب گرفته تا همین چمدان که داشت برای اولین...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 13
دانیار بهدنبال آسو سمت تاریکترین قسمت انتهایی راهرو کشیده شد و شاهان پلهها را پایین آمد، سراغ الوند و میرزا رفت و سرگرم صحبت شدند. الوند اگر دانیار را میدید، قطعا دعوای تازهای راه میافتاد. وقتی هرسه مرد، قدمزنان از آنجا فاصله گرفتند و وارد اتاق مهمان شدند، دانیار سمت حیاط رفت. قباد اسب را ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 14
پوپک لب برچید و روگرداند، اشکهایش سرازیر شد. - آره خب... عارت میاد بگی دختر آشپز مطبخ رو میخوای! - بچهبازی در نیار پوپک... میخوای خان ایندفعه امونم نده و با یه تیر خلاصم کنه؟ بعدم مگه قراره برم و دیگه نیام؟ هروقت اوضاع برای روژان بهتر بشه، منم برمیگردم. پوپک نگاه آخرش را با ناامیدی سمت دان...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 15
باران، چون تازیانه بر سقف عمارت میکوبید و سرمای گس اسفند، هنوز در بندبند دیوارها و ستونهای خسته رخنه کرده بود. بیرون، در کوچهپسکوچههای روستا، صدای ساز و دهل در هم میآمیخت و هلهلهی شادمانی رعیت، همچون عطری مستکننده در هوا میپیچید؛ اما پشت دیوارهای سنگی عمارت، زمان در مرداب اندوه درجا می...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 16
روژان پشت پنجرهی اتاق ایستاده بود و از شیشهای که باران شستوشویش میداد به حیاط نگاه میکرد. از لای شیشهی بخارگرفته، پدر و مادر فؤاد را دید؛ زیر چتر با قدمهایی تند و عصبی از میان شرشر باران راهی میشدند. ناگهان نگاهش روی قامت بلند فؤاد لغزید که با گامهای بلند، خودش را به آنها رساند و سعی دا...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 17
شاهان زیر سایهی اخمی غلیظ با نگاهی پرابهت سرتاپای فؤاد را از نظر گذراند و بعد آهسته کنار اسبش قدم برداشت. فؤاد بیقرار و دلنگران پرسید: روژان کجاست؟ حالش چطوره؟ نگاه تند و تیز شاهان باز سمت فؤاد چرخید و حرف در دهانش ماسید. سردرگم و مستأصل به لبهای شاهان خیره بود تا زیر آن سبیلهای پهن و بلند ت...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 18
خوب میدانست حرف خان قاطع است و تغییر نمیکند. وقتی میگفت باید بروی، باید میرفت و دیگر راه پس و پیشی در کار نبود؛ همانطور که دانیار رفت! اگر با شرطش موافقت میکرد یعنی تمامِ پلهای پشتِ سر ویران شدهاند. با مکث کوتاهی، سر جنباند و لب زد: قبوله! لحظهای در سکوتی پر از حرف میان نگاهشان گذشت و ا...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 19
صبح روز بعد، هوا آرام و آفتابی بود. بوی شکوفه و گلهای بهاری با هر نسیم ملایم به مشام میرسید. روژان در حالی که سنگینی غم عجیبی بر شانههایش مینشست، از میان هیاهوی خدمتکاران گذشت. قدمزنان سمت مطبخ رفت. در چوبی را باز کرد و چند زن و دختر را مشغول پختوپز دید. همهمهشان با ورود او برای لحظهای فر...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 20
احتمال میداد که خان با شنیدن این حرفش از کوره در برود و یقهاش را بچسبد یا حتی یک سیلی جانانه نصیبش شود اما سکوت و کوتاهآمدن را هم نشانهی ضعف میدانست، همان ضعفی که خان منتظرش بود از او ببیند و دست بیاندازدش! برخلاف تصورش، خان با وجود اینکه خشمش از منقبض شدن فک و مشتشدن دستش پیدا بود، آرامش ک...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
- 1
- 2
