دوست داشتی؟
رمان  رمان خاطرات گمشده طرلان اثر الهه مشتاق

رمان خاطرات گمشده طرلان

  • زبان فارسی
  • 65.7K 👁
  • 75 ❤️
  • 75 💬

خلاصه رمان خاطرات گمشده طرلان

رمان در مورد دختریه که بخاطر تصادف حافظه اش رو از دست داده و حالا با پیرمرد و پیرزنی زندگی می کنه که ادعا می کنند از اقوامش هستن ولی طرلان بعدها متوجه می شه که...

قسمتی از متن رمان خاطرات گمشده طرلان

+نه دیگه معلومه نمیتونم. تو برو کارت واجبه.
_پس تو چی؟
+زیاد از خونه دور نشدیم فوقش لی لی کنان برمی گردم!
_دیوونه! الان چه جای شوخیه!
+پس چیکار کنم؟
همزمان با این جملم صدای گاری حاج عبدالله اومد.
هردو اول یه نگاه به گاری بعد با لبخند بهم نگاه کردیم. فهیمه با سر به گاری اشاره کرد.
خندیدم:
+بد فکری هم نیس!
* * *
+ممنون حاج عبدالله همین جا پیاده میشم
گاری رو نگهداشت و گفت:باشه دخترم. بیشتر مواظب خودت باش
+چشم.
به سختی از گاری اومدم پایین و ازش خداحافظی کردم.
تا خونه لی لی کنان رفتم. درو باز کردم و بی بی رو دیدم که به پشتی های دور تا دور خونه تکیه داده بود و در حال دوختن لباسی بود.
+سلام بی بی.
_سلام... وای ننه چی شده؟؟
خودمو انداختم رو تشکچه های کنار دیوار و پامو دراز کردم.
+هیچی... پام رفت توی چاله و پیچ خورد. آخ... خیلی درد میکنه...
_وای خدا مرگم بده... صبر کن الان میام.
بعد از چند لحظه بی بی با یه کاسه و دستمال اومد پیشم. زیر لب غرغر میکرد...
_هی بهش میگم مواظب باش. دختره تو گوشش نمیره. سر به هوا راه میره اینجوری میشه دیگه معلوم نیست حواسش کجاست...
باقیش رو با لهجه ی غلیظی گفت که دیگه نفهمیدم.
پامو تو دستش گرفت و دامن و شلوارمو بالا زد. با دیدن پام یهو گفت:
_وای نگاه کن چه ورمی هم کرده!
راست می گفت پام بدجوری ورم کرده بود. سرمو از درد بالا گرفتم و چشمامو به سقف دوختم.
با حس خنکی مایعی روی مچ پام سرمو پایین آوردم.
+این دیگه چیه بی بی؟
_زرده ی تخم مرغ و زردچوبه.
دیگه کنجکاوی نکردم
داشت با دستمال پامو می بست که گفتم:
+بی بی؟
_ها ننه...
+من... راستش... چیزه... میشه یه بار دیگه از گذشتم برام بگی؟
یهو دست از کار کشید... نگاهشو ازم دزدید و با لحنی که تلاش می کرد خونسرد باشه گفت:
_چی میخوای بگم؟ همه رو که صدبار واست گفتم ننه.
و دوباره مشغول شد.
+خب یه بار دیگه بگو... کلافه ام... سردر گمم... شاید یه چیزی یادم بیاد... خواهش میکنم...
نگاهی بهم انداخت... کلافگی رو بوضوح تو چشمام دید. یکم این دست و اون دست کرد و بالاخره به حرف اومد:
_خب ننه... همونطور که میدونی تو خواهر زاده منی که با خانوادت تو راه اینجا بودین. تصادف می کنین و پدر و مادرت درجا فوت می کنن... خب... تو... توهم فراموشی می گیری...همین.
+خب؟
_خب چی ننه؟
+همین؟ خب پس چرا من مثل شماها لهجه ندارم؟
_خب...ننه معلومه دیگه چون شما تهران زندگی میکردین.
+من خواهر یا برادر نداشتم؟
_راستش... نه... نداشتی.
خواستم بازم سوال بپرسم که با عجله و هول زده ازجا بلند شد و گفت:
_خب ننه منو به حرف نگیر که کلی کار دارم باید ناهار درست کنم توهم زیاد فکر و خیال نکن و سریع به آشپزخانه رفت.
نمیدونم چرا یه حسی بهم می گفت که بی بی تمام حقیقتو بهم نمیگه... برام عجیب بود که چقد راحت درمورد مرگ خواهرش و شوهر خواهرش حرف میزنه... هوووف
نگاهم به مجله افتاد. برش داشتمو نگاهی به تیترهای روی صفحه اش انداختم
:افتضاح در دنیای بازیگری... چگونه پوستی نرم و شاداب داشته باشیم؟... هفت نکته ی کلید برای زنان خانه دار...
عکس چندتا بازیگر هم بود که اصلا برام آشنا نبود... تا نهار خودمو با مجله سرگرم کردم...
* * *
روی تختم دراز کشیده و زل زده بودم به سقف. ورم پام خوابیده بود و می تونستم راه برم ولی بازم یه خورده درد می کرد.
در اتاق باز شد و زهرا و فهیمه اومدن داخل
زهرا شروع کرد!!
_پاشو... پاشو ببینم... نگاه کن چه خودشو لوس کرده
فهیمه بازم از من دفاع کرد.
*اذیتش نکن زهرا.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان خاطرات گمشده طرلان

  • ساحل محمدی

    0

    زیادی تکراری داشت لطفاً دقت کنید د نوشتن از جلسه خاستگاری رفت حرف زدن با خالش یهویی اینطوری رمان مزش میپره خووووب👀

    ۳ ماه پیش
  • دیانا

    1

    به شدت نیاز به ویرایش داره توی این شرایط قطع بودن اینترنت میشه وقت رو باهاش پر کرد

    ۳ ماه پیش
  • مهر

    1

    پس عاقبت باند خلافکار چی شد کیارش او مد چیکار کرد گند زد تو زندگی دختره و رفت

    ۴ ماه پیش
  • ...

    0

    داستان زیبایی بود.ولی همون طور که دوستان اشاره کردند ،نقص هایی هم وجود داره. خوندنش خالی از لطف نیست

    ۴ ماه پیش
  • Zara

    0

    خیلی چرت بود

    ۵ ماه پیش
  • ماهک

    2

    موضوع جالبی داشت اما نویسنده نتونست در بیاره داستانو قلم ضعیفی داشت قاطی پاطی بودن متنم که همه گفتن اذیت کننده بود

    ۵ ماه پیش
  • Fa oosh

    1

    نویسنده موضوع خوبی رو انتخاب کرده بود ولی خوب روایت نکرده بود و اینکه تمام داستان رو میشد جلوتر فهمید و خیلی همه چی رو بود و حل شدن معما های داستان جالب نبود و خیلی قابل پیش بینی بود

    ۵ ماه پیش
  • یارا

    1

    اول از همه،این رمان توی مشخصاتش اسم ویراستار هم نوشته شده بود ولی اصلا درست ویراستاری نشده بود و نویسنده به شدت قلم ضعیغی رو در پیش گرفت. موضوع میتونست جالب باشه و من از همون چند خط اول به بعد دیگه نخوندم از نوع نوشتارش و بیانش،حتی پایه ای ترین اصول ویراستاری هم رعایت نشده بود.

    ۶ ماه پیش
  • Zehra

    0

    اولاش خوب بود بعدش خیلی چرت شد، من وقتی گلاره بود دوسش داشتم همین پیشنهاد نمیکنم،نخونین

    ۷ ماه پیش
  • Cat

    2

    اصلا دوسش نداشتم برخلاف اینکه میتونست محتوای کامل تر و قشنگ تری داشته باشه چون انتخاب نوع داستان خیلی قشنگ بود ولی نوع نوشتن تکراری بودن بعضی پارت ها درهم برهم بودن و نامفهوم بودنش زیاد جالبش نکرد.

    ۷ ماه پیش
  • yasna

    3

    رمان خوبی بود فقط خیلی از پارتها تکرار شده بود و قاطی بود

    ۷ ماه پیش
  • نهنگ قاتل

    0

    دستت درد نکنه اول هرچی باشه زمان گذاشتی ولی خب رمان ضعف های بزرگی داشت یکی اینکه تکرار میشد و اکثرا برای اینکه تکرای هاشو نخونن میزدن میرفت و شاید بعضی جاهای رمان هم رد میشد شخصیت طرلان میشه گفت ضعیف بود ما توی رمان نمیخواییم زندگی واقعی ببینیم میخوایم از زندگی واقعی دور شیم این نظر منه ✨️🎀

    ۸ ماه پیش
  • Nary

    1

    رمان قشنگی بود با اینکه قاطی بود ولی ارزش خوندن داشت از نویسنده بابت رمان ممنونم😘

    ۹ ماه پیش
  • fateme

    1

    خیلی باحال بود ولی بعضی جاها دوبار نوشته شده

    ۹ ماه پیش
  • اسما

    0

    خیلی قاطی پاتی بود من کلا ۳ قسمت خوندم دیگه ادامه ندادم

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!