ژوان دل به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت دوم :
تهران_اواخر اسفندماه ۱۳۳۰
بادِ سردی از سمت شمال شهر میوزید و برفهای ماندهی گوشهی پیادهروها را با خودش میبرد. روژان شال ضخیمش را محکمتر دور گردنش پیچید و از میان خیابانهای خلوتِ نزدیک دانشگاه گذشت. بوی دود ذغال و نان تازه از دکانها بالا میرفت. دلش مدام جلوتر از قدمهایش میدوید. تا جایی دور، تا دشتهای کرمانشاه، تا صدای کوکب که تهِ حیاط، گندمها را برای سبزهی عید پاک میکرد. در ذهنش، عمارت خانبابا با آن ایوان چوبی و چراغ نفتی که روی طاقچه میسوخت، روشنتر از هر تصویر واقعی جلوه میکرد.
عصر فردا راه میافتادند! و امروز با فؤاد قرار داشت برای خداحافظی قبل از سفر تا دیداری دوباره در آبادیشان...
در میان ازدحام خیابان لالهزار قدم برمیداشت. آفتاب کم جان زمستان از میان سایهبانهای رنگارنگ پارچهای بهسختی خود را به سنگفرشهای خیس از آب حاصل از شستوشوی مغازهها میرساند. ویترین مغازهها پر بود از بلورهای درخشان، پارچههای زربفت و چراغهای شیشهرنگی...
پیراهن گلدارش کمی از پایین پالتوی آبیرنگش پیدا بود؛ پیراهنی که تا اواسط ساق پا میرسید و یقهی گرد سادهای داشت. دامنش در هوای سرد کمی روی پاهایش میلرزید، اما گرمای جورابهای ضخیم پشمی که تا بالای زانو میآمد، حس خوبی میداد. قلبش تند میزد. نه از هیجان، بلکه از اضطراب. اضطراب شیرینی که قطعا با دیدن چهرهی فؤاد در میان همین شلوغی، رنگ دیگری به خود میگرفت.
کافه با نور ملایم و بوی قهوه، آرامشبخشتر از همیشه بود. پیراهنش را کمی مرتب کرد و با قلبی که در سینهاش میکوبید به دنبال فؤاد گشت. پشت میزی کنار پنجره دیدش. به سمت میزش رفت و صندلی مقابلش را بیرون کشید.
- سلام.
فؤاد با لبخند گرمی که دل دخترک را میلرزاند، بلند شد و دستش را گرفت.
- سلام عزیزم.
صدایش پر از شور و اشتیاق بود. هر دو نشستند. سکوت کوتاهی برقرار شد و بعد روژان گفت: باورم نمیشه فردا دارم میرم روستامون و قراره تا چندروز دیگه تو بیای اونجا، اونم برای خواستگاری!
فؤاد دستش را روی دست دخترک گذاشت.
- باور کن، چون این واقعیته. بزودی تمام انتظار و دلشوره هامون تموم میشه!
روژان دستهایش را عقب کشید و با دلهره گفت: ولی... میترسم. میترسم اونجوری که فکر میکنیم پیش نره. نکنه خانبابام یا برادرام مخالفت کنن!
- نترس، ما با هم از پس هر چیزی برمیایم.
فؤاد به چشمان روژان نگاه کرد، چشمانی که حالا از اشک شوق خیس شده بودند.
- فکر کن روژان... زندگی مشترکمون، بچههامون، خونهمون. همهچیز!
روژان به چهرهی فؤاد خیره شد. در آن نگاه، تمام اطمینان، عشق و آیندهای را میدید که آرزویش را داشت. صدای گارسون که برایشان سفارش میگرفت، آنها را از رؤیایشان بیرون کشید. اما لبخندها، گویی قول روزهای آینده را میداد؛ روزهایی که از دل آن کافه کوچک، در آن روزهای پر خاطرهی تهران آغاز میشد.
فنجان قهوهی داغ، تنها گرمابخش دستان سرد روژان بود و نگاه خیرهاش، به نقطهای نامعلوم در گذشته چنگ میزد. واژهها، حتی قشنگترینشان مثل "عشق"، "ازدواج"، در ذهن او همچون سایههایی لرزان از ترس و اضطراب میرقصیدند. کابوس تکرارِ تجربهی تلخِ مادرش، چون خاری در گلویِ آرزوهایش فرو رفته بود.
- پر از دلهرهام فؤاد. دلهرهی اینکه مبادا سرنوشت منم مثل مادرم بشه!
- اینقدر نگران نباش و فکرای بد نکن روژان... هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره، مطمئن باش.
صدای فؤاد، چون موجی آرام این افکار آشفته را از ساحلِ ذهن دخترک پس زد. لبخندی مصنوعی بر لب نشاند و قهوهی تلخ را جرعهجرعه نوشید. تلخیاش با شیرینیِ حضورِ فؤاد در هم آمیخت. فؤاد دست در جیب کتش برد و جعبهی مخمل کوچکی را روی میز گذاشت. نور گرم کافه، بر نگینِ کوچکِ جعبه میرقصید و آن را پررنگتر جلوه میداد. نگاهش، عمیق و پر از اطمینان در چشمان روژان گره خورد.
- از اونجایی که ما روز دوم یا سوم عید میایم کرمانشاه، دوست داشتم قبل از عید، عیدیتو بدم و طاقت نداشتم تا اونموقع صبر کنم!
نفس در سینهی دخترک حبس شد. پر از غافلگیری لب زدم: فؤاد...!
صدایی لرزان از میان لبهایش خارج شد. لبخند فؤاد جان گرفت و با چشمکی گفت: بازش کن!
روژان با دستانی که هنوز کمی میلرزید، جعبه را گشود. زنجیر و پلاک طلایی با طرح خورشیدی که در میانش میدرخشید.
- خیلی قشنگه! ممنونم.
کلمات از شوق در گلویش گیر کرده بودند. خورشیدِ کوچک، در نگاهِ روژان بازتابید و فؤاد با زمزمهای عاشقانه گفت: روشنایی زندگیمی روژان!
دستش را روی میز، نزدیکِ دستِ او گذاشت. لمسِ انگشتانش، داغ و پر از تعهد بود؛ پیمانی نانوشته، پیمانِ آرامش، پیمانِ ماندن، پیمانِ اینکه عشقشان بازیچه نیست. نگاهش، سرشار از عشقی عمیق در عمقِ چشمان روژان گم شد.
- فردا تو میری و من… واقعاً از همین الان...
مکث کرد. دخترک لبخند کمرنگ و بیجانی زد.
- از همین الان دلتنگت میشم.
دست روژان را بالا آورد و سرانگشتانش را بهنرمی بوسید. دخترک میانِ بغض دلتنگی، ریز و نخودی خندید. دستش را پس کشید و خندهاش را جمع کرد.
- حواست باشه میای آبادیمون از این حرکات عاشقانه ممنوع! برادرام خیلی حساسن...
خندهی دلنشین فؤاد، فضایِ سردِ کافه را گرم کرد. به صندلی تکیه داد و گفت: اوه اوه... خدا به دادم برسه! سهتا برادرزن تعصبی!
دل روژان پرکشید برای شاهان و گفت: حساب شاهان رو از خدیو و الوند جدا کن! اون اصلاً بداخلاقی بلد نیست.
به ساعت مچیاش نگاه کرد. وقت رفتن بود و دلش بیتاب...
لطفا صبر کنید...
