دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و معمایی سوت پایان اثر صدیقه سادات محمدی

رمان سوت پایان

  • زبان فارسی
  • 160.4K 👁
  • 733 ❤️
  • 4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در شب جشن عروسی آرش و مهوا، دختر جوانی سراغ مهوا می‌آید و خودش را نامزد دوست آرش معرفی می‌کند. دختری که آرش گمان می‌کند از او کینه به دل دارد و برای انتقام آمده است. روز بعد، آرش سراغ دخترک می‌رود تا او را ببیند و علت آمدنش را بداند اما همه به او می‌گویند آن دختر چندسال پیش فوت شده است!

پارت اول

به‌زحمت روی پاهایش ایستاده بود. ساق و کف پاهایش از خستگی زیاد زق‌زق می‌کرد. وارد اتاق که شد، فورا لبه‌ی تخت نشست. دلش می‌خواست از شدت خستگی، خودش را روی تخت پرت کند و طاق‌باز بخوابد اما آن فرشته‌ی کوچک درونش، مانع بود و باید به‌آرامی می‌نشست، صبورانه و آهسته لباس عوض می‌کرد و بعد از یک دوش آب‌گرم، به پهلو می‌خوابید.
پای راستش را بالا گرفت و کفش سفید و پاشنه‌بلند را درآورد و مشغول ماساژ دادن مچ پایش شد.
- مهواجان... ماه من... خوبی؟
سرش را بالا گرفت. ابروهایش در هم شد و نالید: وای آرش... از خستگی دارم می‌میرم. کمرم انگار داره از وسط نصف میشه. کف پاهام سوزن‌سوزن میشه. سرم... سرم مثل کوه سنگین شده!
لبخند ملایمی روی لب‌های آرش که در چهارچوب در ایستاده بود، نقش بست و جلو آمد. مقابل پاهای او روی زمین نشست و ساق پاهای برهنه‌اش را نوازش کرد و ماساژ داد.
- الان کمکت می‌کنم، لباستو عوض کنی، موهاتو باز کنی. یه نوشیدنی بخوری و بری دوش بگیری.
مهوا به روتختی سفید و پوشیده از گلبرگ‌های سرخ، نگاه کرد. به ریسه‌های رنگی و درخشان بالای تاج تخت و بادکنک‌های قرمز.
- ولی آخه... امشب با این‌همه تزئین اتاق و آرایش من... این شمع و گل و بادکنک و...
آرش دست‌هایش را گرفت و اندکی فشرد. میان حرفش آمد و گفت: تو همیشه قشنگ بودی و هستی، هروقت و هرجا هم تو خوب باشی و کنارم باشی، همه‌چی قشنگه. تزئین و آرایش و اینا یعنی چی؟ تو الان باید استراحت کنی، فکر خودت باش و اون قندعسل بابا...!
- آخه خیلی‌وقته هیچ...
این‌بار آرش اخم ریزی کرد و تشرگونه حرفش را برید.
- باز میگه آخه...! بی‌خیال دیگه، می‌خوای کار دستمون بدی؟ من همیشه داشتمت و بازم دارمت. امشب رو فقط به فکر استراحت باش!
برخاست و لبخند را جای اخم، به چهره نشاند. پیشانی‌اش را بوسید و دست‌هایش برای باز کردن زیپ، از دو طرف لباس سفید و سنگدوزی عروس، به پشت شانه‌هایش رفت.
- نه، اول موهامو باید باز کنم، که بعدش لباسو درآوردم برم دوش بگیرم.
آرش مکث کوتاهی کرد و گفت: باشه، پس قشنگ برو بالا و تکیه بزن که پشتت اذیت نشه، پاهاتم راحت روی تخت دراز کن، تا من موهاتو باز کنم.
مهوا در جوابش لبخند زد و با کمک آرش، دامنش را بالا گرفت و کاملا روی تخت نشست. بالشت را به تاج تخت تکیه داد و گودی کمرش را که درد خفیفی داشت، با آن بالشت نرم پُر کرد. آرش باحوصله و آرام، مشغول بازکردن موهای مشکی و شنیون‌شده‌ی مهوا شد.
- راستی... تو دوستی به اسم اشکان داری؟!
مهوا این را پرسید و احساس کرد که حرکت انگشتان آرش لابه‌لای موهایش، برای چندثانیه متوقف شد.
- نه... چطور؟
- جدی؟! آخه امشب تو با دوستات سرگرم رقص و اینا بودی؛ یه دختره اومد، خیلی گرم احوالپرسی کرد و تبریک گفت. یه‌دسته‌گل و سکه هم هدیه داد، گفت نامزد رفیقته. هرچقدر اصرار کردم بمونه، صدا بزنم تو بیای، قبول نکرد. گفت خیلی عجله داره، به پروازش نمی‌رسه. گفت اسمش رهاست و نامزد اشکان!
دست‌های آرش روی موهایش نشست، بی‌هیچ حرکتی... مهوا سرش را بالا برد و به‌وضوح دید که او رنگ به رو ندارد و صورتش از بُهت، خشکیده و حتی پلک بر هم نمی‌زند.
- آرش! چی شد؟
آرش به خودش آمد، پلک بر هم زد و زبان روی لبش کشید.
- هیچ... هیچی... آخه... آخه اشکان...
باز حرف در دهانش ماسید و نگاهش مات‌زده شد. دلشوره به جان نوعروس افتاد.
- اشکان چی؟ حرف بزن!
آرش آب دهانش را فرو برد و گفت: اشکان چندسال پیش فوت شد. از این تعجب کردم، رها چطور فهمیده من ازدواج کردم و اومده مجلس؟!
مهوا هنوز متوجه علت آن‌همه حیرت و اضطراب آرش نبود و سردرگم لب زد: خب... لابد از طریق دوستای مشترکتون! چرا این‌قدر به‌هم‌ریختی حالا؟!
آرش فورا سر تکان داد اما دستپاچگی‌اش از نگاه مهوا دور نماند.
- نه... نه چرا به‌هم‌بریزم؟ یاد اشکان افتادم خب... همین!
و سعی کرد دوباره خودش را سرگرم بازکردن پیچ‌وتاب موهای او کند اما هیچ اختیاری بر لرزش انگشتان دستش و تپش‌های تند قلبش نداشت. هیچ خبری از شور و ذوق چنددقیقه‌ی پیش نبود و وجودش را اضطراب پر کرده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 738 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سوت پایان

  • تیناصالحی

    0

    نویسنده عزیز سلام من توی نظر قبیلیم گفتم کاش از زندگی گذشته امیرهم مینوشتی فکر نمیکردم که نوشتی وقتی نظرات رو خوندم فهمیدم عزیزم قلمت شاهکاره خیلی دوستش دارم امیدوارم منتظر رمان های قشنگت هستم گلم

    ۲ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    عزیزمی، مرسی مهربون 🙏🥰🌹آره اسم رمانش زندگی را نمی‌بازم

    ۴ روز پیش
  • نیکا

    1

    سلام نویسنده عزیز..خبلی ممنونم به خهطر این رمان زیبا..فقط من دوست داشتم که رمان و یا پارت ها از دیدگاهِ کاراکتر ها پیش *** اینکه راوی داستان رو بگه..به هرحال قلم زیبایی داری عزیزم..امیدوارم همیشه در اوج باشی🫠💖😁

    ۲ هفته پیش
  • نیکا

    1

    نمیدونم چرا پلت فرم یه جایی از کامنتم رو سانسور کرد..به هر حال..توهینی نکردم عزیزم..

    ۲ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت نیکاجان، خوشحالم دوسش داشتی.🙏🥰🌹💙 سبکم بیشتر همینه،اکثر رمانام همینطوری سوم شخص می‌نویسم کم پیش میاد از زبان شخصیت باشه

    ۴ روز پیش
  • شکوفه

    0

    بسیارعالی،لذت بردم

    ۶ روز پیش
  • تیناصالحی

    0

    داستان قشنگی بود خسته نباشی نویسنده جان ولی کاش یه کم از زندگیش با امیر هم مینوشتی

    ۲ هفته پیش
  • فندق

    0

    رمان قشنگی بود .من کارهای خانم محمدی و دوست دارم.قلم خوبی دارند .اب به رمان نمی بندن .و پایان رمانشون باز نیست که تو ذوق خواننده بخوره ..شسته رفته است..دمش گرم کع به خواننده احترام میذاره

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، متشکرم از اینهمه انرژی و حس خوب. خیلی خوشحالم همراهم هستین و رمان‌ها رو دنبال می‌کنید. دم شما گرم 🥰💙💚🙏🌹

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، متشکرم از اینهمه انرژی و حس خوب. خیلی خوشحالم همراهم هستین و رمان‌ها رو دنبال می‌کنید. دم شما گرم 🥰💙💚🙏🌹

    ۳ هفته پیش
  • نفس

    0

    رمانو خوندم عالی بود ❤

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    همراهیتون باعث افتخاره، خوشحالم دوسش داشتین 🥰🌹💙💚

    ۳ هفته پیش
  • الهه

    0

    این رمان جلد رمان دیگه ایه؟ اگر اره میشه اسمشو بگید؟

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام الهه‌جان. رمان زندگی را نمی‌بازم در بخش آنلاین و تمام‌شده‌ها ماجرای زندگی مهوا و قبل از ازدواجش با آرش هست. اگر قصد خوندن دارید، زودتر تهیه کنید چون رمان ارسال شده برای دریافت مجوز ارشاد و بعد از اون امکان خرید نیست تا بعد از چاپ.

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    البته اینو بگم که ماجرای این دو رمان کاملا از هم جدا هستن و اگر اون رمان رو نخونید مشکلی پیش نمیاد. سوت پایان گذشته‌ی آرش هست و زندگی را نمی‌بازم گذشته‌ی مهوا

    ۳ هفته پیش
  • الهه

    0

    خیلی ممنون

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💙💚

    ۳ هفته پیش
  • تیناصالحی

    1

    سلام من هنوز رمان رو نخوندم ولی وقتی نظرات رو دیدم عشق کردم که نویسنده برای مخاطب هاش وقت گذاشته و جواب تک تک شون رو داده و براشون ارزش قائله این کار منو جذب کرده که رمان رو بخونم

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام تیناجان، همراهیتون باعث افتخاره، امیدوارم رمان رو بخونی و دوسش داشته باشی. ممنون از محبت و انرژی خوبت عزیزم💕🥰❤

    ۳ هفته پیش
  • نفس

    0

    دست نویسنده واقعا درد نکنه بابت رمان جذاب و زیبا بود ولی آخرش اون ایدای گور به گور شده حکمش اومد ولی خبرسقط شدنشو نشنیدیم می ترسم دوباره فرار کنه اون شاهین خیر ندیده آخرش هم درست حسابی آدم نشد و دست از قتل و گناه برنداشت

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت عزیزم، خوشحالم دوسش داشتی. خیالت راحت، آیدا اعدام شد شاهین هم خودکشی کرد.🙏💞

    ۳ هفته پیش
  • هانا

    0

    خسته نباشی عزیزم مثل تمام رمانهای دیگت بینظیر بود

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    متشکرم هاناجون...خوشحالم دوسش داشتی و همراهیت باعث افتخاره🥰💕🙏

    ۳ هفته پیش
  • مژگان

    0

    بسیار عالی بود مثل تمام رمانهایتان همیشه موفق وسلامت باشید

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون مژگان مهربونم، همراهیتون باعث افتخاره 🥰💕

    ۳ هفته پیش
  • فریاد بی صدا

    0

    داستانش ترسناکه؟کنجکاو شدم بخونمش

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    نه بیشتر پلیسی معمایی، خوشحالم کنجکاوی برای خوندن 😊🙏🥰

    ۳ هفته پیش
  • فائزه

    0

    سلام نویسنده جلددوم داره؟

    ۴ هفته پیش
  • مهسا

    1

    اصلاً از آرش خوشم نیومد شاهبن و ترجیح میدم

    ۴ هفته پیش
  • بینام

    در پارت 1011

    دست طلا عالی بود ولی کاش سرنوشت شاهین با سیمین گره میزدی طفلی هردو زخم خورده بودن

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی و نظرتون عزیزم🌹🙏، راهی نداشت برای شاهین واقعا...💔💔

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️