خلاصه رمان :
در شب جشن عروسی آرش و مهوا، دختر جوانی سراغ مهوا میآید و خودش را نامزد دوست آرش معرفی میکند. دختری که آرش گمان میکند از او کینه به دل دارد و برای انتقام آمده است. روز بعد، آرش سراغ دخترک میرود تا او را ببیند و علت آمدنش را بداند اما همه به او میگویند آن دختر چندسال پیش فوت شده است!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سوت پایان - پارت 101
حامی، سینی را بااحتیاط به دستهای آرش سپرد. سوئیچ را داخل سینی گذاشت؛ صدای تقِ آن روی فلز سرد سینی، در سکوت راهپله نشست. - یهمدت با نیما میرم شرکت. اونجا هم موتور شرکت هست، میتونم با اون کارام رو راه بندازم. سوئیچ دستت باشه؛ با مهوا یهکم برید بیرون، ییلاقی، جایی... فعلاً که شرایط سفرِ دور و د...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان سوت پایان - پارت 100
وقتی به جمع مهمانان پیوستند، بیشتر از آرش، مهوا بود که از دیدنشان شوکه میشد و باورش نمیشد در بیخبری او، حامی تدارک چنین مهمانیای را داده باشد! نرجسخانم همراه خانوادهی برادرش آمده بود و شیدا نیز حضور داشت. حتی عرشیا و گیسو هم آمده بودند و آرش خوشحال بود که عرشیا به خواستهی دلش رسیده و گیسو...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان سوت پایان - پارت 99
سکوتی کشدار و سنگین بر فضا حاکم بود؛ سکوتی که نه از سرِ خالی بودن، که از فرطِ لبریز بودن حرفهای ناگفته، میانشان قد کشیده بود. زمان، میانِ آن نگاههای گرهخورده ایستاده بود؛ انگار هردو در تلاش بودند برای اثباتِ واقعیتِ این دیدار... مهوا با سرانگشتانی که از هیجان میلرزید، خطِ فکِ استخوانیِ آرش ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان سوت پایان - پارت 98
حامی که رفت، خانه در سکوتی کشدار فرو رفت. مهوا تا نیمههای شب بیدار ماند، کمی اطراف خانه را جمعوجور کرد و بعد وقتی خستگی زیاد، فرصت هر فکر و خیالی را از او گرفت، خوابید. صبح با نور کمرنگی که از لای پردهها سرک میکشید بیدار شد. بعد از صبحانهی مختصری که خورد، رختها را جمع کرد، روی میزها را پا...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
عزیزمی، مرسی مهربون 🙏🥰🌹آره اسم رمانش زندگی را نمیبازم
۴ روز پیشنیکا
1سلام نویسنده عزیز..خبلی ممنونم به خهطر این رمان زیبا..فقط من دوست داشتم که رمان و یا پارت ها از دیدگاهِ کاراکتر ها پیش *** اینکه راوی داستان رو بگه..به هرحال قلم زیبایی داری عزیزم..امیدوارم همیشه در اوج باشی🫠💖😁
۲ هفته پیشنیکا
1نمیدونم چرا پلت فرم یه جایی از کامنتم رو سانسور کرد..به هر حال..توهینی نکردم عزیزم..
۲ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظر و همراهیت نیکاجان، خوشحالم دوسش داشتی.🙏🥰🌹💙 سبکم بیشتر همینه،اکثر رمانام همینطوری سوم شخص مینویسم کم پیش میاد از زبان شخصیت باشه
۴ روز پیششکوفه
0بسیارعالی،لذت بردم
۶ روز پیشتیناصالحی
0داستان قشنگی بود خسته نباشی نویسنده جان ولی کاش یه کم از زندگیش با امیر هم مینوشتی
۲ هفته پیشفندق
0رمان قشنگی بود .من کارهای خانم محمدی و دوست دارم.قلم خوبی دارند .اب به رمان نمی بندن .و پایان رمانشون باز نیست که تو ذوق خواننده بخوره ..شسته رفته است..دمش گرم کع به خواننده احترام میذاره
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم، متشکرم از اینهمه انرژی و حس خوب. خیلی خوشحالم همراهم هستین و رمانها رو دنبال میکنید. دم شما گرم 🥰💙💚🙏🌹
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم، متشکرم از اینهمه انرژی و حس خوب. خیلی خوشحالم همراهم هستین و رمانها رو دنبال میکنید. دم شما گرم 🥰💙💚🙏🌹
۳ هفته پیشنفس
0رمانو خوندم عالی بود ❤
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
همراهیتون باعث افتخاره، خوشحالم دوسش داشتین 🥰🌹💙💚
۳ هفته پیشالهه
0این رمان جلد رمان دیگه ایه؟ اگر اره میشه اسمشو بگید؟
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
سلام الههجان. رمان زندگی را نمیبازم در بخش آنلاین و تمامشدهها ماجرای زندگی مهوا و قبل از ازدواجش با آرش هست. اگر قصد خوندن دارید، زودتر تهیه کنید چون رمان ارسال شده برای دریافت مجوز ارشاد و بعد از اون امکان خرید نیست تا بعد از چاپ.
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
البته اینو بگم که ماجرای این دو رمان کاملا از هم جدا هستن و اگر اون رمان رو نخونید مشکلی پیش نمیاد. سوت پایان گذشتهی آرش هست و زندگی را نمیبازم گذشتهی مهوا
۳ هفته پیشالهه
0خیلی ممنون
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💙💚
۳ هفته پیشتیناصالحی
1سلام من هنوز رمان رو نخوندم ولی وقتی نظرات رو دیدم عشق کردم که نویسنده برای مخاطب هاش وقت گذاشته و جواب تک تک شون رو داده و براشون ارزش قائله این کار منو جذب کرده که رمان رو بخونم
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
سلام تیناجان، همراهیتون باعث افتخاره، امیدوارم رمان رو بخونی و دوسش داشته باشی. ممنون از محبت و انرژی خوبت عزیزم💕🥰❤
۳ هفته پیشنفس
0دست نویسنده واقعا درد نکنه بابت رمان جذاب و زیبا بود ولی آخرش اون ایدای گور به گور شده حکمش اومد ولی خبرسقط شدنشو نشنیدیم می ترسم دوباره فرار کنه اون شاهین خیر ندیده آخرش هم درست حسابی آدم نشد و دست از قتل و گناه برنداشت
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظر و همراهیت عزیزم، خوشحالم دوسش داشتی. خیالت راحت، آیدا اعدام شد شاهین هم خودکشی کرد.🙏💞
۳ هفته پیشهانا
0خسته نباشی عزیزم مثل تمام رمانهای دیگت بینظیر بود
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
متشکرم هاناجون...خوشحالم دوسش داشتی و همراهیت باعث افتخاره🥰💕🙏
۳ هفته پیشمژگان
0بسیار عالی بود مثل تمام رمانهایتان همیشه موفق وسلامت باشید
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون مژگان مهربونم، همراهیتون باعث افتخاره 🥰💕
۳ هفته پیشفریاد بی صدا
0داستانش ترسناکه؟کنجکاو شدم بخونمش
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
نه بیشتر پلیسی معمایی، خوشحالم کنجکاوی برای خوندن 😊🙏🥰
۳ هفته پیشفائزه
0سلام نویسنده جلددوم داره؟
۴ هفته پیشمهسا
1اصلاً از آرش خوشم نیومد شاهبن و ترجیح میدم
۴ هفته پیشبینام
در پارت 1011دست طلا عالی بود ولی کاش سرنوشت شاهین با سیمین گره میزدی طفلی هردو زخم خورده بودن
۱ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از همراهی و نظرتون عزیزم🌹🙏، راهی نداشت برای شاهین واقعا...💔💔
۴ هفته پیش

تیناصالحی
0نویسنده عزیز سلام من توی نظر قبیلیم گفتم کاش از زندگی گذشته امیرهم مینوشتی فکر نمیکردم که نوشتی وقتی نظرات رو خوندم فهمیدم عزیزم قلمت شاهکاره خیلی دوستش دارم امیدوارم منتظر رمان های قشنگت هستم گلم