دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و معمایی سوت پایان اثر صدیقه سادات محمدی

رمان سوت پایان

  • زبان فارسی
  • 153.4K 👁
  • 708 ❤️
  • 3.9K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه سوت پایان

در شب جشن عروسی آرش و مهوا، دختر جوانی سراغ مهوا می‌آید و خودش را نامزد دوست آرش معرفی می‌کند. دختری که آرش گمان می‌کند از او کینه به دل دارد و برای انتقام آمده است. روز بعد، آرش سراغ دخترک می‌رود تا او را ببیند و علت آمدنش را بداند اما همه به او می‌گویند آن دختر چندسال پیش فوت شده است!

پارت اول

به‌زحمت روی پاهایش ایستاده بود. ساق و کف پاهایش از خستگی زیاد زق‌زق می‌کرد. وارد اتاق که شد، فورا لبه‌ی تخت نشست. دلش می‌خواست از شدت خستگی، خودش را روی تخت پرت کند و طاق‌باز بخوابد اما آن فرشته‌ی کوچک درونش، مانع بود و باید به‌آرامی می‌نشست، صبورانه و آهسته لباس عوض می‌کرد و بعد از یک دوش آب‌گرم، به پهلو می‌خوابید.
پای راستش را بالا گرفت و کفش سفید و پاشنه‌بلند را درآورد و مشغول ماساژ دادن مچ پایش شد.
- مهواجان... ماه من... خوبی؟
سرش را بالا گرفت. ابروهایش در هم شد و نالید: وای آرش... از خستگی دارم می‌میرم. کمرم انگار داره از وسط نصف میشه. کف پاهام سوزن‌سوزن میشه. سرم... سرم مثل کوه سنگین شده!
لبخند ملایمی روی لب‌های آرش که در چهارچوب در ایستاده بود، نقش بست و جلو آمد. مقابل پاهای او روی زمین نشست و ساق پاهای برهنه‌اش را نوازش کرد و ماساژ داد.
- الان کمکت می‌کنم، لباستو عوض کنی، موهاتو باز کنی. یه نوشیدنی بخوری و بری دوش بگیری.
مهوا به روتختی سفید و پوشیده از گلبرگ‌های سرخ، نگاه کرد. به ریسه‌های رنگی و درخشان بالای تاج تخت و بادکنک‌های قرمز.
- ولی آخه... امشب با این‌همه تزئین اتاق و آرایش من... این شمع و گل و بادکنک و...
آرش دست‌هایش را گرفت و اندکی فشرد. میان حرفش آمد و گفت: تو همیشه قشنگ بودی و هستی، هروقت و هرجا هم تو خوب باشی و کنارم باشی، همه‌چی قشنگه. تزئین و آرایش و اینا یعنی چی؟ تو الان باید استراحت کنی، فکر خودت باش و اون قندعسل بابا...!
- آخه خیلی‌وقته هیچ...
این‌بار آرش اخم ریزی کرد و تشرگونه حرفش را برید.
- باز میگه آخه...! بی‌خیال دیگه، می‌خوای کار دستمون بدی؟ من همیشه داشتمت و بازم دارمت. امشب رو فقط به فکر استراحت باش!
برخاست و لبخند را جای اخم، به چهره نشاند. پیشانی‌اش را بوسید و دست‌هایش برای باز کردن زیپ، از دو طرف لباس سفید و سنگدوزی عروس، به پشت شانه‌هایش رفت.
- نه، اول موهامو باید باز کنم، که بعدش لباسو درآوردم برم دوش بگیرم.
آرش مکث کوتاهی کرد و گفت: باشه، پس قشنگ برو بالا و تکیه بزن که پشتت اذیت نشه، پاهاتم راحت روی تخت دراز کن، تا من موهاتو باز کنم.
مهوا در جوابش لبخند زد و با کمک آرش، دامنش را بالا گرفت و کاملا روی تخت نشست. بالشت را به تاج تخت تکیه داد و گودی کمرش را که درد خفیفی داشت، با آن بالشت نرم پُر کرد. آرش باحوصله و آرام، مشغول بازکردن موهای مشکی و شنیون‌شده‌ی مهوا شد.
- راستی... تو دوستی به اسم اشکان داری؟!
مهوا این را پرسید و احساس کرد که حرکت انگشتان آرش لابه‌لای موهایش، برای چندثانیه متوقف شد.
- نه... چطور؟
- جدی؟! آخه امشب تو با دوستات سرگرم رقص و اینا بودی؛ یه دختره اومد، خیلی گرم احوالپرسی کرد و تبریک گفت. یه‌دسته‌گل و سکه هم هدیه داد، گفت نامزد رفیقته. هرچقدر اصرار کردم بمونه، صدا بزنم تو بیای، قبول نکرد. گفت خیلی عجله داره، به پروازش نمی‌رسه. گفت اسمش رهاست و نامزد اشکان!
دست‌های آرش روی موهایش نشست، بی‌هیچ حرکتی... مهوا سرش را بالا برد و به‌وضوح دید که او رنگ به رو ندارد و صورتش از بُهت، خشکیده و حتی پلک بر هم نمی‌زند.
- آرش! چی شد؟
آرش به خودش آمد، پلک بر هم زد و زبان روی لبش کشید.
- هیچ... هیچی... آخه... آخه اشکان...
باز حرف در دهانش ماسید و نگاهش مات‌زده شد. دلشوره به جان نوعروس افتاد.
- اشکان چی؟ حرف بزن!
آرش آب دهانش را فرو برد و گفت: اشکان چندسال پیش فوت شد. از این تعجب کردم، رها چطور فهمیده من ازدواج کردم و اومده مجلس؟!
مهوا هنوز متوجه علت آن‌همه حیرت و اضطراب آرش نبود و سردرگم لب زد: خب... لابد از طریق دوستای مشترکتون! چرا این‌قدر به‌هم‌ریختی حالا؟!
آرش فورا سر تکان داد اما دستپاچگی‌اش از نگاه مهوا دور نماند.
- نه... نه چرا به‌هم‌بریزم؟ یاد اشکان افتادم خب... همین!
و سعی کرد دوباره خودش را سرگرم بازکردن پیچ‌وتاب موهای او کند اما هیچ اختیاری بر لرزش انگشتان دستش و تپش‌های تند قلبش نداشت. هیچ خبری از شور و ذوق چنددقیقه‌ی پیش نبود و وجودش را اضطراب پر کرده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان سوت پایان
  • رازیل

    در پارت 1011

    ممنون عزیزم عالی بود قلمتون مانا ♥️♥️

    ۱ هفته پیش
  • افففف

    در پارت 1010

    رمان خوبی بود. قلبتون سرشار از امید و قلمتون مانا

    ۲ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، خوشحالم دوسش داشتین. 🥰💚

    ۱ هفته پیش
  • شیدا

    در پارت 1013

    خداقوت عزیزم عاالی بود عاالی منتظر آثار زیبایه دیگتم هستم همیشه سلامت وموفق باشی عزیزدلم😘🥰🫠

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون مهربون، همراهیتون باعث افتخاره. 🥰💚

    ۱ هفته پیش
  • اشرف

    در پارت 1011

    سلام عزیزم خداقوت خیلی رمان زیبای بود ان شاله همیشه موفق باشی

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنون از همراهیتون، 🥰💚

    ۱ هفته پیش
  • Setayesh

    در پارت 1010

    تموم شد😳نه😭ولی خیلی قشنگ بود نگار جونم🌺😍دمت گرم🌙🪞پاینده و سلامت باشی عزیزدلم😘🥺🌿

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون ستایش عزیزم، خوشحالم دوسش داشتی. 🥰💚

    ۱ هفته پیش
  • نشمین

    در پارت 1010

    منون عزیز بابت رمان قشنگت امیدوارم همیشه موفق باشی

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون دوست عزیز💚

    ۱ هفته پیش
  • شاپرک

    در پارت 830

    نمیدونم چرا اما به شاهین حس خوبی دارم چون ذات خوبی داره و مهنا رو دوست داره شاید واقعا راست بگه و بشه ادم پاکی که برای مهنا مناسب باشه

    ۲ هفته پیش
  • شاپرک

    در پارت 790

    شاید از سمت شاهین یا آیدا تهدید شده

    ۲ هفته پیش
  • شاپرک

    در پارت 790

    شاید از سمت شاهین یا آیدا تهدید شده

    ۲ هفته پیش
  • شاپرک

    در پارت 190

    حامی شخصیت جالبی داره مث اسمش حامیه

    ۲ هفته پیش
  • شاپرک

    در پارت 190

    حامی شخصیت جالبی داره مث اسمش حامیه

    ۲ هفته پیش
  • شاپرک

    در پارت 90

    باتوجه به رمان قبلی فعلا که آرش در نظرم ادم خوبیه

    ۲ هفته پیش
  • آهو

    در پارت 1010

    سلام عزیزم خیلی خیلی منون از رمان خوبت و خسته نباشی گلم💗

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام آهوجان، ممنون از نظر و همراهیتون🥰🙏🏻🌹💚

    ۳ هفته پیش
  • شیوا محمدی

    در پارت 1011

    سلام خیلی زیبا بود وزیبا تموم شد منون وخساه نباشید

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام شیواجان، ممنون ازمحبت و همراهیتون🌹🙏🏻💚🥰

    ۳ هفته پیش
  • موسوی

    در پارت 1011

    زیبا بود قلمتون مانا وپایدار بانو

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، همراهیتون باعث افتخاره💚🥰🙏🏻🌹

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟