دوست داشتی؟
رمان توپاز آبی نسخه کامل و رایگان اثر صدیقه سادات محمدی، رمان عاشقانه، کاور اصلی

رمان توپاز آبی

  • زبان فارسی
  • 467.6K 👁
  • 676 ❤️
  • 1.2K 💬

خلاصه رمان :

رمان توپاز آبی اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)، یک رمان عاشقانه و اجتماعی با روایتی دوگانه از عشق در دو دوره متفاوت است. داستان جهانیار، مردی مسئولیت‌پذیر که برای رسیدن به نویسنده‌ای به نام شمیم با موانعی روبه‌رو می‌شود، در کنار داستان عاشقانه جیران و اردشیر در دهه چهل خورشیدی روایت می‌شود. --- دو داستان در یک رمان... جهانیار شکوهی فرزند ارشد خانواده که سرپرستی خواهران و برادرش را عهده‌دار است و دغدغه‌ی مشکلات‌شان را دارد. عاشق دختری به نام شمیم می‌شود که نویسنده است و رمان « توپاز آبی» داستان دلدادگی جیران و اردشیر در سال‌هایی دور و دهه‌ی چهل خورشیدی را روایت کرده است. جهانیار برای رسیدن به شمیم، با مشکلاتی مواجه می‌شود که...

قسمتی از متن رمان توپاز آبی

- اجازه هست آقا بداخلاقه؟!
لبخندی که روی لبش آمده بود را قورت داد و با همان اخم دستش را بالا برد. دو انگشتش را نشان داد و گفت:
- ‌دو کلمه بگو و برو که می‌خوام استراحت کنم. 
دخترک با لبخند دندان‌نمایی لب زد:
- کتاب رمانی که توو ماشینت، روی صندلی هست رو می‌خوام! 
جهانیار پلک باز کرد و با چشم‌های درشت شده از تعجب گفت:
- تو اونو از کجا دیدی؟! 
- فرشته اومد دم در، رفتم کتاب رو دیدم! از کی تا حالا رمان می‌خونی؟
جهانیار اخم‌آلود لب باز کرد:
- از وقتی می‌خواستم بدونم چند تا فضول دور و برم دارم! برو رد کارت بذار بخوابم.
کمند مصرانه گردن کج کرد:
- داداش تو رو خدا... سوئیچ بده برم بردارمش! 
جهانیار لحظه‌ای نگاهش کرد و دلش نیامد تهتغاری شیرین زبان خانه را برنجاند. اخم‌هایش از هم باز شد و گفت:
- برو بردار، اما شرط داره. بیا واسم یه کمی ازش رو بخون. 
کمند قری به سر و گردنش داد و با خوشحالی جواب داد:
- ای به چشم خان‌داداش. الان میام. فقط سوئیچ؟
- توو جیب کتم، روی جالباسی.
جهانیار این را گفت و دخترک با شوقی شیرین از اتاق بیرون رفت و درب را بست.
 لحظاتی بعد، کمند با کتابی که در دست داشت به اتاق برگشت. لبخند دندان‌نمایی زد و با شیطنت گفت:
- دادا... ش! رفتی جشن امضای کتاب؟ نویسنده اسمت رو نوشته و امضا زده! 
لبخند محوی روی لب جهانیار نشست و با تشر شیرینی لب زد:
- فضولی تو آخه فسقلی؟ بخون ببینم.
کمند لبه‌ی تخت نشست و مصرانه گفت:
- داداشی تو رو خدا بگو دیگه... جریان چیه؟ قول می‌دم بین خودمون بمونه. بگو دیگه...
رد پای خنده در صورت جهانیار پیدا بود و برق نگاهش، دست دلش را رو کرده بود. کمند با اطمینان بیشتر پرسید:
- کجا باهاش آشنا شدی؟ چه شکلیه؟ می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟
جهانیار روی تخت نشست و یک دستش را ستون تن کرد. کتاب را از خواهرش ستاند و چشم تنگ کرد. تهدیدوار لب گشود:
- بفهمم به بقیه چیزی گفتی من می‌دونم با تو، حالیت شد؟ هنوز تصمیمم قطعی نیست! حالا هم یا بخون یا پاشو برو که استراحت کنم.
کمند با شور و شوق دست‌هایش را بر هم زد و گفت:
- وایی... خیلی باحاله! مامان چقدر خوشحال بشه تو ازدواج کنی. 
جهانیار تای ابرو بالا پراند و با کلافگی لب باز کرد:
- می‌خونی فسقلی یا نه؟ ای بابا...
کمند بی‌توجه به جهانیار، با لبخند عمیقی زمزمه می‌کرد:
- شمیم اشراقی... زن‌داداش شمیم... 
جهانیار ابرو در هم گره زد و با تحکم گفت:
- پاشو... پاشو برو بیرون.
- عه... داداش لوس نشو دیگه. بده بخونم.
صدایش را زمخت‌تر کرد و باز تشر زد:
- دِ می‌گم پاشو برو!
کمند لب برچید و لحظه‌ای نگاهش کرد. جهانیار سری به دو طرف تکان داد و پوفی کشید:
- بگیر بخون حرف اضافی‌ام نباشه! از اونجا بخون که اون دختره جیران از اردشیر خداحافظی کرد. همون اولشه.
لبخند بر لب کمند نشست و با اشتیاق کتاب را باز کرد:
جیران سرخوش از دیدار اردشیر، به خانه برگشت. سنگ قیمتی را به گوشه‌ی چارقد سفیدی بست و آن را داخل صندوقچه‌ی لباس‌هایش گذاشت. صدای افسانه از حیاط به گوش می‌رسید. از جا برخاست و دو لنگه‌ی چوبی پنجره را از هم باز کرد. به بیرون سرک کشید و گفت:
- سلام افسانه. بیا توو.
افسانه نگاهی به پشت سر انداخت. با لبخند جواب داد:
- سلام دخترعمو. باید زودتر برم. آهو گفت زود برگردم باید کمکش کنم رخت بشوریم. 
مادرش که چند قدم آن طرف‌تر از افسانه ایستاده بود لب باز کرد:
- کجا جیران؟ الان نریمان میاد. ببینه نیستی باز آشوب بپا می‌کنه.
- مگه کجا می‌خوام برم؟ خونه‌ی عمو حیدرم دیگه!
منتظر جواب مادر نماند و عقب‌گرد کرد. با قدم‌های بلند از خانه بیرون دوید و سمت افسانه آمد. دخترک پاتیل مسی را از زن‌عمویش ستاند و همراه جیران راه افتاد. همین که از درب چوبی خانه بیرون رفتند، نریمان مقابلشان ظاهر شد. قلب دخترک بنای تپیدن گرفت و آب دهانش را فرو برد. 
- س... سلام داداش.
نگاه اخم‌آلود نریمان از چشم‌های جیران عبور کرد و به افسانه دوخته شد که با لبخند ملیحی نگاهش می‌کرد.
- سلام پسرعمو، خداقوت. اومدم پی جیران تا بیاد یه کم کمکم کنه. 
نریمان اخم‌هایش را از هم باز کرد و به نرمی پاسخ داد:
- سلام... اشکالی نداره. بیاد.
جیران خوشحال از موافقت برادرش، دست افسانه را آهسته فشرد و همراه هم راهی شدند. ریز ریز می‌خندیدند و دوان دوان سمت خانه‌ی عمو حیدر می‌رفتند. کنار جوی آب رسیدند و هر دو ایستادند. جیران نفس‌زنان لب جوی نشست و مشتی از آب خنک و زلال به صورتش زد. نفسی تازه کرد و با لبخند نیم‌بندی گفت:
- نریمان به هوای تو گذاشت بیام افسانه! دلش گیره پیش تو.
افسانه با خستگی کنارش نشست و پاتیل را کناری گذاشت. پوست سفیدش از فرط گرما به سرخی می‌زد و عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود. دستش را در آب فرو برد و با تأثر لب زد:
- نگو این حرف رو جیران! به گوش آهو برسه جیگرش آتیش می‌گیره. خیلی خاطر نریمان رو می‌خواد.


بیشتر بخوانید
4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 689 رای
5 ★
88%
4 ★
11%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان توپاز آبی

  • مریم

    0

    عالی بود ممنونم از نویسنده عزیز

    ۳ روز پیش
  • بانو

    2

    بسیار عالی بود

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیتون عزیزم 🥰🙏❣

    ۵ روز پیش
  • معصومه

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود اونقدر عالی بود که غرق می شدی توی رمان من قبل از این سوت پایان رو خوندم اون همه عاالی بود خسته نباشید نویسنده عزیزم بهترینی

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، خوشحالم دوست داشتی رمانارو🙏❣🥰

    ۱ هفته پیش
  • زهرا

    0

    خیلی عالی بود ممنون از نویسنده محترم بخصوص وقتی رمان داستان عشق مارال و اسد رو میگفت و زمان قدیمش خیلی خوب نوشته شده بود اینطور که از آخرش پیداس انگار جلد ۲ داره اگر داره زودتر بنویسید تشکر 💖

    ۲ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظرت عزیزم، خوشحالم دوسش داشتین. همراهیتون باعث افتخاره

    ۱ هفته پیش
  • آمین

    0

    سلام ودرود من چندتا رمان از شما خوندم همگی عالی بودن🙏💐

    ۲ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    همراهیتون باعث افتخاره، ممنون از محبتتون🙏😍💙

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    واقعاً رمان زیبایی بود به دلم نشست پیشنهاد میدم بخونید عالیه، ممنون نویسنده جون 💜💜

    ۲ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون فاطمه‌جان... خوشحالم دوسش داشتی عزیزم🥰😍🙏🌹

    ۲ هفته پیش
  • الهه..

    1

    سلام نگار جون. ممنونم خیلی زیبا بود . ،

    ۲ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم، ممنون از نظر و همراهیتون 😘😍🙏

    ۲ هفته پیش
  • مهوا

    0

    عالی بود پیشنهاد مکنم حتما بخونید ❤️❤️خسته نباشید به نویسنده عزیز🙏

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون مهواجان 🙏🥰🌹

    ۳ هفته پیش
  • تیناصالحی

    0

    سلام سلام من باز اومدم قبل از خوندن رمان ، سوت پایان که عالی بود امیدوارم که نه صدرصد میدونم اینم خیلی قشنگه من رفتم شروع کنم آهان راستی میشه اسم رمان هایی که نوشتی رو بهم بگی میخوام همه شون رو بخونم

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام تیناجان، مرسی از انرژی فوق‌العاده‌ت، خوشحالم دوسش داشتی رمانو و همراهیت باعث افتخاره🙏🥰🌹😘

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    رمانام زیادن تو بخش آنلاین، همین قسمت پایین صفحه بعد از کامنتا مینویسه آثار دیگر نویسنده. اما چندتاشون رو میگم. یک عمر تاوان، التیام، گرداب سرنوشت، ژوان دل، دیارمجنون تبارلیلی

    ۳ هفته پیش
  • مازیار

    0

    واقعا عالی بود

    ۳ هفته پیش
  • ماهی

    0

    خیلی قشنگ بود رمانت عزیزم بنظرم قصه کامی رو بنویس

    ۴ هفته پیش
  • wolf

    0

    نه بریم سراغغ کامیارر خیلیی عالیهه رمانتت

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    2

    شخصیت مادرشوهره خیلی رو مخ بود.ایم فصل دوم چی هست؟

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    درخواست فصل دوم و ادامه‌ی رمان رو دارن که سعی می‌کنم آماده‌اش کنم😊

    ۱ ماه پیش
  • NaDi

    0

    ازته قلبم میگم بسیار رمان فوق العاده ای بود خیلی ناراحتم که تموم شد کاشکی فصل دوم هم داشته باشه درمورد جهانیار وشمیم باشه یا کامی نویسنده عزیز قلمت اینقدر زیبا بود که آدم تو بحر نوشته ها میره خسته نباشی عزیزم لطفا فصل دوم هم داشته باشه

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم خوشحالم دوسش داشتین و به دلتون نشسته. ممنون از انرژی خوبت🥰💙🙏

    ۱ ماه پیش
  • سحر

    0

    عالی بود پخته و روان

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت سحرجان 🥰🙏💙

    ۱ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️