دوست داشتی؟
رمان توپاز آبی نسخه کامل و رایگان اثر صدیقه سادات محمدی، رمان عاشقانه، کاور اصلی

رمان توپاز آبی

  • زبان فارسی
  • 463.9K 👁
  • 644 ❤️
  • 1.1K 💬

خلاصه رمان :

رمان توپاز آبی اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)، یک رمان عاشقانه و اجتماعی با روایتی دوگانه از عشق در دو دوره متفاوت است. داستان جهانیار، مردی مسئولیت‌پذیر که برای رسیدن به نویسنده‌ای به نام شمیم با موانعی روبه‌رو می‌شود، در کنار داستان عاشقانه جیران و اردشیر در دهه چهل خورشیدی روایت می‌شود. --- دو داستان در یک رمان... جهانیار شکوهی فرزند ارشد خانواده که سرپرستی خواهران و برادرش را عهده‌دار است و دغدغه‌ی مشکلات‌شان را دارد. عاشق دختری به نام شمیم می‌شود که نویسنده است و رمان « توپاز آبی» داستان دلدادگی جیران و اردشیر در سال‌هایی دور و دهه‌ی چهل خورشیدی را روایت کرده است. جهانیار برای رسیدن به شمیم، با مشکلاتی مواجه می‌شود که...

قسمتی از متن رمان توپاز آبی

- اجازه هست آقا بداخلاقه؟!
لبخندی که روی لبش آمده بود را قورت داد و با همان اخم دستش را بالا برد. دو انگشتش را نشان داد و گفت:
- ‌دو کلمه بگو و برو که می‌خوام استراحت کنم. 
دخترک با لبخند دندان‌نمایی لب زد:
- کتاب رمانی که توو ماشینت، روی صندلی هست رو می‌خوام! 
جهانیار پلک باز کرد و با چشم‌های درشت شده از تعجب گفت:
- تو اونو از کجا دیدی؟! 
- فرشته اومد دم در، رفتم کتاب رو دیدم! از کی تا حالا رمان می‌خونی؟
جهانیار اخم‌آلود لب باز کرد:
- از وقتی می‌خواستم بدونم چند تا فضول دور و برم دارم! برو رد کارت بذار بخوابم.
کمند مصرانه گردن کج کرد:
- داداش تو رو خدا... سوئیچ بده برم بردارمش! 
جهانیار لحظه‌ای نگاهش کرد و دلش نیامد تهتغاری شیرین زبان خانه را برنجاند. اخم‌هایش از هم باز شد و گفت:
- برو بردار، اما شرط داره. بیا واسم یه کمی ازش رو بخون. 
کمند قری به سر و گردنش داد و با خوشحالی جواب داد:
- ای به چشم خان‌داداش. الان میام. فقط سوئیچ؟
- توو جیب کتم، روی جالباسی.
جهانیار این را گفت و دخترک با شوقی شیرین از اتاق بیرون رفت و درب را بست.
 لحظاتی بعد، کمند با کتابی که در دست داشت به اتاق برگشت. لبخند دندان‌نمایی زد و با شیطنت گفت:
- دادا... ش! رفتی جشن امضای کتاب؟ نویسنده اسمت رو نوشته و امضا زده! 
لبخند محوی روی لب جهانیار نشست و با تشر شیرینی لب زد:
- فضولی تو آخه فسقلی؟ بخون ببینم.
کمند لبه‌ی تخت نشست و مصرانه گفت:
- داداشی تو رو خدا بگو دیگه... جریان چیه؟ قول می‌دم بین خودمون بمونه. بگو دیگه...
رد پای خنده در صورت جهانیار پیدا بود و برق نگاهش، دست دلش را رو کرده بود. کمند با اطمینان بیشتر پرسید:
- کجا باهاش آشنا شدی؟ چه شکلیه؟ می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟
جهانیار روی تخت نشست و یک دستش را ستون تن کرد. کتاب را از خواهرش ستاند و چشم تنگ کرد. تهدیدوار لب گشود:
- بفهمم به بقیه چیزی گفتی من می‌دونم با تو، حالیت شد؟ هنوز تصمیمم قطعی نیست! حالا هم یا بخون یا پاشو برو که استراحت کنم.
کمند با شور و شوق دست‌هایش را بر هم زد و گفت:
- وایی... خیلی باحاله! مامان چقدر خوشحال بشه تو ازدواج کنی. 
جهانیار تای ابرو بالا پراند و با کلافگی لب باز کرد:
- می‌خونی فسقلی یا نه؟ ای بابا...
کمند بی‌توجه به جهانیار، با لبخند عمیقی زمزمه می‌کرد:
- شمیم اشراقی... زن‌داداش شمیم... 
جهانیار ابرو در هم گره زد و با تحکم گفت:
- پاشو... پاشو برو بیرون.
- عه... داداش لوس نشو دیگه. بده بخونم.
صدایش را زمخت‌تر کرد و باز تشر زد:
- دِ می‌گم پاشو برو!
کمند لب برچید و لحظه‌ای نگاهش کرد. جهانیار سری به دو طرف تکان داد و پوفی کشید:
- بگیر بخون حرف اضافی‌ام نباشه! از اونجا بخون که اون دختره جیران از اردشیر خداحافظی کرد. همون اولشه.
لبخند بر لب کمند نشست و با اشتیاق کتاب را باز کرد:
جیران سرخوش از دیدار اردشیر، به خانه برگشت. سنگ قیمتی را به گوشه‌ی چارقد سفیدی بست و آن را داخل صندوقچه‌ی لباس‌هایش گذاشت. صدای افسانه از حیاط به گوش می‌رسید. از جا برخاست و دو لنگه‌ی چوبی پنجره را از هم باز کرد. به بیرون سرک کشید و گفت:
- سلام افسانه. بیا توو.
افسانه نگاهی به پشت سر انداخت. با لبخند جواب داد:
- سلام دخترعمو. باید زودتر برم. آهو گفت زود برگردم باید کمکش کنم رخت بشوریم. 
مادرش که چند قدم آن طرف‌تر از افسانه ایستاده بود لب باز کرد:
- کجا جیران؟ الان نریمان میاد. ببینه نیستی باز آشوب بپا می‌کنه.
- مگه کجا می‌خوام برم؟ خونه‌ی عمو حیدرم دیگه!
منتظر جواب مادر نماند و عقب‌گرد کرد. با قدم‌های بلند از خانه بیرون دوید و سمت افسانه آمد. دخترک پاتیل مسی را از زن‌عمویش ستاند و همراه جیران راه افتاد. همین که از درب چوبی خانه بیرون رفتند، نریمان مقابلشان ظاهر شد. قلب دخترک بنای تپیدن گرفت و آب دهانش را فرو برد. 
- س... سلام داداش.
نگاه اخم‌آلود نریمان از چشم‌های جیران عبور کرد و به افسانه دوخته شد که با لبخند ملیحی نگاهش می‌کرد.
- سلام پسرعمو، خداقوت. اومدم پی جیران تا بیاد یه کم کمکم کنه. 
نریمان اخم‌هایش را از هم باز کرد و به نرمی پاسخ داد:
- سلام... اشکالی نداره. بیاد.
جیران خوشحال از موافقت برادرش، دست افسانه را آهسته فشرد و همراه هم راهی شدند. ریز ریز می‌خندیدند و دوان دوان سمت خانه‌ی عمو حیدر می‌رفتند. کنار جوی آب رسیدند و هر دو ایستادند. جیران نفس‌زنان لب جوی نشست و مشتی از آب خنک و زلال به صورتش زد. نفسی تازه کرد و با لبخند نیم‌بندی گفت:
- نریمان به هوای تو گذاشت بیام افسانه! دلش گیره پیش تو.
افسانه با خستگی کنارش نشست و پاتیل را کناری گذاشت. پوست سفیدش از فرط گرما به سرخی می‌زد و عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود. دستش را در آب فرو برد و با تأثر لب زد:
- نگو این حرف رو جیران! به گوش آهو برسه جیگرش آتیش می‌گیره. خیلی خاطر نریمان رو می‌خواد.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان توپاز آبی

  • رویا

    در پارت 1340

    خسته نباشید نویسنده عزیز قلم تون همیشه مانا باشه رمان دوس داشتنی بود

    ۲ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت رؤیا جان💞

    ۲ هفته پیش
  • رویا

    0

    انقدر حرصم میگیره از طیبه چون خودش تو زندگیش بعد مرگ شوهرش ازدواج نکرده الان زورش میاد کسی که بچه طلاق هست و بگیره خب بچه طلاق گناهش چیه آدما خودشون شخصیت شون و شکل میدن

    ۲ هفته پیش
  • رویا

    در پارت 1341

    رمان عالی بود خسته نباشید فقط دوست داشتم از سرنوشت افسانه همینطور فرار کامیارهم بنویسید

    ۴ ماه پیش
  • Ssss

    در پارت 11

    شروع خوبی بود امیدوارم تا آخر رمان همینجوری پیش بره

    ۵ ماه پیش
  • Jolia

    1

    الان آخر داستان کامی چی شد یعنی؟ رمان فصل بعد هم داره بازم؟

    ۸ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    کامی از کشور خارج شده... فصل بعد داره عزیزم اما هنوز آماده‌ی پارت‌گذاری نیست. ممنون از نظر و همراهیت عزیزم💚❤🙏🏻

    ۸ ماه پیش
  • Jolia

    0

    مرسی ازت که جواب دادی نگار جان ، عاشق قلمتم ، دستت طلا واقعا♥️

    ۸ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم، محبت داری. ممنون از نظر و همراهیت مهربون💚❤

    ۸ ماه پیش
  • Jolia

    0

    فدات عزیزم♥️🫂

    ۸ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    😘😘

    ۷ ماه پیش
  • ....

    در پارت 1342

    خسته نباشید خداقوت رمانتون عالی بود عزیزم قلمتون مانا🥰

    ۸ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت عزیزم❤💚

    ۸ ماه پیش
  • ژینا

    در پارت 1341

    عالی بود ممنون مخصوصا داستان مارال واسد خیلی

    ۱۰ ماه پیش
  • فرزانه

    در پارت 1343

    خیلی جذاب و دلنشین بود. زیاده گویی و توضیحات اضافه نداشت. ماجرایی تکراری و به دور از واقعیت نداشت .با اینکه وسط داستان ماجرای آخر کتاب مشخص میشه، اما اصلا از جذابیت داستان کم نمیشه و این توانایی بالای نویسنده در خلق این اثر رو نشون میده موفق و پیروز باشی

    ۱۲ ماه پیش
  • صبا

    در پارت 1270

    دارم میمیرم از جذابیت رمان

    ۱ سال پیش
  • Ali

    در پارت 1100

    دوس ندارم جهان و شمیم جدابشن ازهم

    ۱ سال پیش
  • Ali

    در پارت 1080

    یه حسی بهم میگه جهان وشمیم از هم دورمیفتن..

    ۱ سال پیش
  • Zarei

    در پارت 521

    بله دوس دارم..روایت دوداستان درریک قاب

    ۱ سال پیش
  • fatemeh

    در پارت 511

    چرا همش قفل میشن پارتها؟ده پارت که میخونم میگ باید از طریق دنیای رمان بخونی..درصورتی که من از همین برنامه دنیای رمان میخونم رمانو

    ۱ سال پیش
  • fatemeh

    در پارت 501

    جذابه برام..

    ۱ سال پیش
  • fatemeh

    در پارت 481

    شایعه کشته شدن اردشیر چجوری وکی پخش کرده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️