پارت نوزده :

صبح روز بعد، هوا آرام و آفتابی بود. بوی شکوفه و گل‌های بهاری با هر نسیم ملایم به مشام می‌رسید. روژان در حالی که سنگینی غم عجیبی بر شانه‌هایش می‌نشست، از میان هیاهوی خدمتکاران گذشت. قدم‌زنان سمت مطبخ رفت. در چوبی را باز کرد و چند زن و دختر را مشغول پخت‌وپز دید. همهمه‌شان با ورود او برای لحظه‌ای فروکش کرد. با دیدن روژان دست از کار کشیدند و با دستپاچگی سلام کردند. روژان لبخند محوی زد.
-

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    اینطور که فواد مات شده،فکر نکم از پس این شرایط بربیاد،بخصوص آخری 🤔

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🥺💔

    ۳ هفته پیش
  • میم

    1

    پوپکم چه سرگذشت غم انگیزی داره، دانیار شاید به همین خاطر حرفی نزده،نی ترسه خان قبولش نکنه،هنینجوریم یه خدمتکار بوده 🥺

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    آره دقیقا به همین دلیل قبول نمی‌کردن 👌

    ۳ هفته پیش
  • میم

    1

    این دقیقا درست ترین تحلیلی بود که می شد از این شروط کرد،مگه ملک می فروشی،ولی الانه که خان قاطی کنه بندازدش بیرون 😏

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خیلی جرئت داشت اینو گفت😁

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    1

    هروقت این رمان رو میخونم اون اهنگه هست جدیدا خیلی هم ترنده شده تو ذهنم پلی میشه. خوم کرمانشانی باوانم هی فارسی نازانم ..هی دردت له گیانم .. همینقدشو میفهمم ..

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    1

    دردد و گیانم.. 🤦 ♀️🤦 ♀️🤦 ♀️ چقد امروز غلط و غلوط تایپ کردم 😅😅 برم یه ساعت دیگه بیام نظر بذارم بهتره

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    1

    خورش خلال که خیلی خوشمزه اس .. چجوری روژان گفت میل نداره .. ما مسلم نداشته باشیم خورش خلال ببینیم میلمون میکشه باز 🫣🫣

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    1

    ای بابا میخواستم بگم میل هم نداشته باشیم .. 🤦 ♀️ مسلم چیه اخه وسط حرفم تایپ شده

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    1

    پوپک رو دلم براش میسوزه.. حس میکنم جتی بعد از اون زندگی که داشته بازم قراره فقط اذیت شه این وسط با این احساساتش ..

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    1

    واای عجب جوابی به ایرج داد.. الانه که حس میکنم ایرج خان جوش میاره میندازش بیرون 🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    1

    من که باورم نمیشد بیاد.. بازم به قول ایرج خان خوبه که حداقل ادمی مستقل از مادرشه ..

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️