دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه دیار مجنون تبار لیلی اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)

رمان دیار مجنون تبار لیلی

  • زبان فارسی
  • 60.6K 👁
  • 219 ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

دیار پسری با رازهای تلخ و مبهم در گذشته... تمام وقتش را با ورزش و کار پر کرده است و به خودش قول داده پای هیچ دختری را به حریم قلبش باز نکند اما دخترکی پا به زندگی‌اش می‌گذارد که خوب بلد است ساز دلش را کوک کند. دخترکی که با آمدنش تمام معادلات زندگی را بر هم می‌زند... مه‌یاس در روزهای اول فقط عضو ساده‌ای از گروه موسیقی رستوران‌دریا است اما هرچه می‌گذرد، این دخترک رمز و رازهای بیشتری را آشکار می‌کند، پیچیده‌تر می‌شود و گویی آمده است تا تمام زخم‌‌های کهنه و قدیمی را تازه کند. آمده است تا تمام قول و قرارها را بشکند و نقشه‌ها را نقش بر آب کند. دیار، مجنون است و او از تبار لیلی...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی‌گمان برسد
شکنجه بیشتر از این‌که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه می‌کنی اگر او را که خواسته‌ای یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی، بروند و دوتا پرنده شوند، گلایه‌ای نکنی
بغض خویش را بخوری که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه، نفرین نمی‌کنم!
نکند به او که عاشق او بودم زیان برسد
(نجمه زارع)
«دیار»
« تا کی...؟ تا کی باید چوب حماقت‌های پسرامو بخورم؟ تا کی باید از ترس ریختن آبروم، تن و بدنم بلرزه و خواب راحت نداشته باشم؟! باج بدم به این و اون و صدام درنیاد؟! بی‌غیرتا... هَوَل‌های هوسباز»
پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و فکم منقبض شد. صدای آقاجون هنوز در سرم می‌پیچید. شقیقه‌هایم از شدت درد رو به انفجار بود. از جا بلند شدم و کنار پنجره رفتم. نفس حرص‌آلودم را پرصدا بیرون دادم. با ذهنی آشفته از پنجره به خیابان پرتردد روبه‌روی رستوران چشم دوختم. صدای زنگ موبایل، افکار پریشانم را در هم شکست. تصویر باران روی صفحه‌ی گوشی افتاد. لبخند کمرنگی روی لب‌هایم نشست.
- جانم عزیزم؟
- سلام دایی‌جون.
- سلام خوشگلم، خوبی؟
صدای ظریف کودکانه‌اش از بغض می‌لرزید.
- دایی‌جون میشه بیای دنبالم بریم شهربازی؟! هرچی به مامان میگم، میگه کار دارم. من حوصله‌م سر رفته!
به ساعت‌مچی‌ام نگاه کردم. ساعت حوالی چهار عصر بود. با این اعصاب به‌هم ریخته و ذهن آشفته، اصلا حوصله‌ام نمی‌کشید اما نمی‌خواستم باران برنجد و قهر کند.
- باشه عزیزم. ساعت هفت میام دنبالت. فقط تو دیگه نه گریه کن، نه مامانی رو اذیت کن. باشه؟
صدای خنده‌ی از سر شوقش بلند شد و لبخندم کش آمد.
- قربونت برم دایی‌جونم، عشق منی!
دلم ضعف رفت برای دلبری‌هایش و خواستم قربان‌صدقه‌اش بروم که هلیا گوشی را گرفت و پر از دلخوری گفت: داداش...! چرا همیشه قبول می‌کنی هرچی باران میگه؟ به‌خدا خیلی لوس شده!
- آخه من دلم میاد به اون جوجه نه بگم وقتی انقدر زبون می‌ریزه؟
- این فسقلی راهشو خوب پیدا کرده به تو...
با صدای تقه‌هایی به در، حرف هلیا را ناتمام گذاشتم و کمی صدایم را بالا بردم.
- بله؟
در باز شد و دختری جوان وارد اتاق شد. از کیف گرد و بزرگی که دستش بود، فهمیدم باید یک آلت‌موسیقی داخلش باشد و حتما برای آگهی رستوران اینجاست! هلیا آن‌طرف خط سکوت کرده بود و من با مکث گفتم: اگه برای آگهی استخدام اومدین، خانم‌ریاحی نیستن. فرداصبح تشریف بیارین.
انتظار داشتم بیرون برود که مصرانه ایستاد و گفت: اول سلام. دوم میشه دو کلوم صحبت کنیم؟ سوم من صبح نمی‌تونم بیام. شما که ماشالله مثل شاخ‌شمشاد نشستین اینجا و هستین خب بهشون بگین.
- من...
مکث کردم و خطاب به هلیا گفتم: من بهت زنگ می‌زنم.
تماس را قطع کردم و رو به دخترک گفتم: علیک سلام... من هستم اما خانم‌ریاحی باید تأیید کنن. اصلا چطور به شما اجازه دادن بیاین دفتر؟ رستوران تا ساعت هفت تعطیله!
چشم‌های روشن عسلی‌رنگش پر از خواهش شد و قدمی جلو آمد.
- چی‌و باید ببینن تأیید کنن؟ من که الان هنگ‌درامم رو آوردم، همین‌جا براتون آهنگ می‌زنم با اون گوشی مبارکتون فیلم بگیرید بهشون نشون بدین. فرمم که پر می‌کنم بخونن. خداوکیلی دست به آهنگم خوبه. دو دقیقه بذاری برات آهنگ بزنم، حساب کار دستت میاد می‌بینی بهتر از من کسی نمی‌تونه.
از لحن حرف‌زدنش خنده‌ام گرفت اما لبم را زیر دندان گرفتم تا خنده‌ام را پنهان کنم. ابرویم را بالا دادم و گفتم: فیلم بگیرم؟! اون‌وقت مشکلی نداری فیلمت تو گوشی من باشه؟
لب‌های کوچکش به لبخندی عمیق باز شد و با همان لحن شیرین گفت: نه چه مشکلی؟! من واسه خلق‌الله آهنگ می‌زنم کنار خیابون می‌بینن فیلم می‌گیرن، شمام یکی از اون هزارنفر!
مشتاق شده بودم هنرش را ببینم. این‌بار نتوانستم لبخندم را جمع کنم و گفتم: باشه، بشین ببینم چکار می‌کنی!
چشم‌هایش برق زد و گفت: دستت طلا!
روی مبل چرمی دونفره که مقابل میزم بود، نشست. سردرد اذیتم می‌کرد و تا او آماده‌ی نواختن شود، ورق قرص مسکن را از کشوی میز بیرون آوردم و یک لیوان آب برای خودم ریختم. هنگ‌درامش را از کیف محافظش بیرون آورد و روی پاهایش گذاشت. قرص را همراه آب بلعیدم و لیوان را کنار گذاشتم. همان‌طور که دستم را زیر چانه خم کرده بودم و با نوک انگشت اشاره‌ام، ته‌ریشم را لمس می‌کردم، سرتاپایش را از نظر گذراندم. مانتوشلوار اسپرت جیب‌دار به رنگ زیتونی تن داشت و یک جفت کتانی رنگ‌ورو رفته و شال سفید!
- نوش‌جون... حالا فیلم می‌گیری؟
سرم را آهسته با تأیید تکان دادم و گوشی را از روی میز برداشتم. با صدای نواختن آهنگ و ریتم منظم ضربات سرانگشتانش به روی آن فرورفتگی‌های دایره‌ای حواسم جمع شد. با ریتم ملایمی شروع کرد و هرچه بیشتر پیش می‌رفت، آهنگ اوج می‌گرفت و جذاب‌تر می‌شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 223 رای
5 ★
72%
4 ★
23%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان دیار مجنون تبار لیلی

  • Z.k

    در پارت 720

    ببینیم هلیا خانم با این تخصص میتونه به دادش خودش کمک کنه🤫

    ۱۷ ساعت پیش
  • نانا

    در پارت 720

    از شخصیت بهنام واقعا بدم میاد ، یه خونه خراب کن به تمام معناست

    دیروز
  • میم

    در پارت 721

    وای،خدا لعنتت کنه پناه با اون دوست شیادتر از خودت،جای مادری فقط آیندشو تباه می کنه،همونطور که خانواده رو با زیاده خواهیاش نابود کرد و از هم پاشید 😠

    دیروز
  • نانا

    در پارت 720

    دقیقا ، وجود همچین آدمای سمی تو زندگی فقط گند بالا میاره😫

    دیروز
  • میم

    در پارت 721

    امیدوارم حداقل دیگه بعد این پناهو شعله بکشن کنار و گند نزنن به زندگی باران طفل معصوم ،چون دیگه دیارم چیزی نداره که باج بده 🥺🙏🏻

    دیروز
  • میم

    در پارت 721

    چطور بهنام حق داره بره یه دختر بیگاهو تهدید کنه جای دیار تصمیم بگیره و اونو از زندگیش بیرون کنه ولی دیار باید یه داد هم نزنه سرش،شاید انتظار داشته تشکرم ازش ببکنه 😏

    دیروز
  • میم

    در پارت 721

    جالبه،خانم روانشناس نوبت خودش که می رسه چه خوب زود قضاوت می کنه،گناه مادر و حتی رفیق مادرم پای دختر می نویسه،راهکارهای منطقیش انگار فقط برای مراجعین غریبست 😏

    دیروز
  • میم

    در پارت 711

    دیار بالاخره بله رو از مه یاس گرفت حالا مونده باباعطا،اصلا حدسی ندارم عکس العملش درباره گذشته دیار چیه 🤔

    ۳ روز پیش
  • میم

    در پارت 711

    دوباره رفتم پارت ۴۶ اونجا نه یاس گفت شوهرت زود مرده ،گفته بود شوهرش نمرده ترکش کرده،ولی الان میگه،تصادف کرده مرده 🙏🏻

    ۳ روز پیش
  • میم

    در پارت 711

    خب بذار ماجونم بفهمه دخترش و پسر دخترش چه غلطی دارن می کنه،حداقل اگه راهی براش نداشته باشه هم بار این همه بلا رو دوشش سبکتر می شه 😠

    ۳ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 711

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۳ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 711

    بعضی ها میگن سرنوشته دخترا مثل سرنوشت مادراشون میشه ولی سرنوشت یاس نه شبیه مادرش نه مادر بزرگش خدا آخر و عاقبت شو بخیر کنه

    ۳ روز پیش
  • نانا

    در پارت 701

    لعنت بر حرف ها و قضاوت های بی جای مردم که همیشه باعث ضربه زدن به زندگیا میشه ، ولی خب الان باید یاس به فکر خودشون باشه ، اونا قراره زندگی کنن باهم ، نه بقیه ..

    ۱ هفته پیش
  • ریحانه

    در پارت 701

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • ریحانه

    در پارت 701

    کاش نه نیاری یاس انقدر از دیگران نترس به خودتون فکرکن بقیش درست میشه توکل کن و بله رو بگوو

    ۱ هفته پیش
  • میم

    در پارت 701

    پناه یجوری داستانشو تعریف کرد انگار انتقام می گیرن اما اون یبار بچه رو فروخته و حالا هم چون پدر و مادرش خبر ندارن باز می خوان حق السکوت بگیرن😠

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️