دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه دیار مجنون تبار لیلی اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)

رمان دیار مجنون تبار لیلی

  • زبان فارسی
  • 57.9K 👁
  • 194 ❤️
  • 912 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان دیار مجنون تبار لیلی

دیار پسری با رازهای تلخ و مبهم در گذشته... تمام وقتش را با ورزش و کار پر کرده است و به خودش قول داده پای هیچ دختری را به حریم قلبش باز نکند اما دخترکی پا به زندگی‌اش می‌گذارد که خوب بلد است ساز دلش را کوک کند. دخترکی که با آمدنش تمام معادلات زندگی را بر هم می‌زند... مه‌یاس در روزهای اول فقط عضو ساده‌ای از گروه موسیقی رستوران‌دریا است اما هرچه می‌گذرد، این دخترک رمز و رازهای بیشتری را آشکار می‌کند، پیچیده‌تر می‌شود و گویی آمده است تا تمام زخم‌‌های کهنه و قدیمی را تازه کند. آمده است تا تمام قول و قرارها را بشکند و نقشه‌ها را نقش بر آب کند. دیار، مجنون است و او از تبار لیلی...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی‌گمان برسد
شکنجه بیشتر از این‌که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه می‌کنی اگر او را که خواسته‌ای یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی، بروند و دوتا پرنده شوند، گلایه‌ای نکنی
بغض خویش را بخوری که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه، نفرین نمی‌کنم!
نکند به او که عاشق او بودم زیان برسد
(نجمه زارع)
«دیار»
« تا کی...؟ تا کی باید چوب حماقت‌های پسرامو بخورم؟ تا کی باید از ترس ریختن آبروم، تن و بدنم بلرزه و خواب راحت نداشته باشم؟! باج بدم به این و اون و صدام درنیاد؟! بی‌غیرتا... هَوَل‌های هوسباز»
پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و فکم منقبض شد. صدای آقاجون هنوز در سرم می‌پیچید. شقیقه‌هایم از شدت درد رو به انفجار بود. از جا بلند شدم و کنار پنجره رفتم. نفس حرص‌آلودم را پرصدا بیرون دادم. با ذهنی آشفته از پنجره به خیابان پرتردد روبه‌روی رستوران چشم دوختم. صدای زنگ موبایل، افکار پریشانم را در هم شکست. تصویر باران روی صفحه‌ی گوشی افتاد. لبخند کمرنگی روی لب‌هایم نشست.
- جانم عزیزم؟
- سلام دایی‌جون.
- سلام خوشگلم، خوبی؟
صدای ظریف کودکانه‌اش از بغض می‌لرزید.
- دایی‌جون میشه بیای دنبالم بریم شهربازی؟! هرچی به مامان میگم، میگه کار دارم. من حوصله‌م سر رفته!
به ساعت‌مچی‌ام نگاه کردم. ساعت حوالی چهار عصر بود. با این اعصاب به‌هم ریخته و ذهن آشفته، اصلا حوصله‌ام نمی‌کشید اما نمی‌خواستم باران برنجد و قهر کند.
- باشه عزیزم. ساعت هفت میام دنبالت. فقط تو دیگه نه گریه کن، نه مامانی رو اذیت کن. باشه؟
صدای خنده‌ی از سر شوقش بلند شد و لبخندم کش آمد.
- قربونت برم دایی‌جونم، عشق منی!
دلم ضعف رفت برای دلبری‌هایش و خواستم قربان‌صدقه‌اش بروم که هلیا گوشی را گرفت و پر از دلخوری گفت: داداش...! چرا همیشه قبول می‌کنی هرچی باران میگه؟ به‌خدا خیلی لوس شده!
- آخه من دلم میاد به اون جوجه نه بگم وقتی انقدر زبون می‌ریزه؟
- این فسقلی راهشو خوب پیدا کرده به تو...
با صدای تقه‌هایی به در، حرف هلیا را ناتمام گذاشتم و کمی صدایم را بالا بردم.
- بله؟
در باز شد و دختری جوان وارد اتاق شد. از کیف گرد و بزرگی که دستش بود، فهمیدم باید یک آلت‌موسیقی داخلش باشد و حتما برای آگهی رستوران اینجاست! هلیا آن‌طرف خط سکوت کرده بود و من با مکث گفتم: اگه برای آگهی استخدام اومدین، خانم‌ریاحی نیستن. فرداصبح تشریف بیارین.
انتظار داشتم بیرون برود که مصرانه ایستاد و گفت: اول سلام. دوم میشه دو کلوم صحبت کنیم؟ سوم من صبح نمی‌تونم بیام. شما که ماشالله مثل شاخ‌شمشاد نشستین اینجا و هستین خب بهشون بگین.
- من...
مکث کردم و خطاب به هلیا گفتم: من بهت زنگ می‌زنم.
تماس را قطع کردم و رو به دخترک گفتم: علیک سلام... من هستم اما خانم‌ریاحی باید تأیید کنن. اصلا چطور به شما اجازه دادن بیاین دفتر؟ رستوران تا ساعت هفت تعطیله!
چشم‌های روشن عسلی‌رنگش پر از خواهش شد و قدمی جلو آمد.
- چی‌و باید ببینن تأیید کنن؟ من که الان هنگ‌درامم رو آوردم، همین‌جا براتون آهنگ می‌زنم با اون گوشی مبارکتون فیلم بگیرید بهشون نشون بدین. فرمم که پر می‌کنم بخونن. خداوکیلی دست به آهنگم خوبه. دو دقیقه بذاری برات آهنگ بزنم، حساب کار دستت میاد می‌بینی بهتر از من کسی نمی‌تونه.
از لحن حرف‌زدنش خنده‌ام گرفت اما لبم را زیر دندان گرفتم تا خنده‌ام را پنهان کنم. ابرویم را بالا دادم و گفتم: فیلم بگیرم؟! اون‌وقت مشکلی نداری فیلمت تو گوشی من باشه؟
لب‌های کوچکش به لبخندی عمیق باز شد و با همان لحن شیرین گفت: نه چه مشکلی؟! من واسه خلق‌الله آهنگ می‌زنم کنار خیابون می‌بینن فیلم می‌گیرن، شمام یکی از اون هزارنفر!
مشتاق شده بودم هنرش را ببینم. این‌بار نتوانستم لبخندم را جمع کنم و گفتم: باشه، بشین ببینم چکار می‌کنی!
چشم‌هایش برق زد و گفت: دستت طلا!
روی مبل چرمی دونفره که مقابل میزم بود، نشست. سردرد اذیتم می‌کرد و تا او آماده‌ی نواختن شود، ورق قرص مسکن را از کشوی میز بیرون آوردم و یک لیوان آب برای خودم ریختم. هنگ‌درامش را از کیف محافظش بیرون آورد و روی پاهایش گذاشت. قرص را همراه آب بلعیدم و لیوان را کنار گذاشتم. همان‌طور که دستم را زیر چانه خم کرده بودم و با نوک انگشت اشاره‌ام، ته‌ریشم را لمس می‌کردم، سرتاپایش را از نظر گذراندم. مانتوشلوار اسپرت جیب‌دار به رنگ زیتونی تن داشت و یک جفت کتانی رنگ‌ورو رفته و شال سفید!
- نوش‌جون... حالا فیلم می‌گیری؟
سرم را آهسته با تأیید تکان دادم و گوشی را از روی میز برداشتم. با صدای نواختن آهنگ و ریتم منظم ضربات سرانگشتانش به روی آن فرورفتگی‌های دایره‌ای حواسم جمع شد. با ریتم ملایمی شروع کرد و هرچه بیشتر پیش می‌رفت، آهنگ اوج می‌گرفت و جذاب‌تر می‌شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان دیار مجنون تبار لیلی

  • ریحانه

    در پارت 550

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۵ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 550

    فقط خدا کنه دیار پسر هم همون خاستگار ماجون نباشه

    ۵ روز پیش
  • میم

    در پارت 551

    نمی فهمم آخه ماجون دیگه چرا،گیریم همه مخالف ازدواجش باشن،چرا تنهاش می ذارین😠🙏🏻

    ۵ روز پیش
  • میم

    در پارت 552

    الان تو زن احمق یه خانواده رو پاشوندی،زندگی همه رو بهم ریختی یا این بخت برگشته 😮😮

    ۵ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 552

    مامان مه یاس زیادی رو مخه😒تو این شرایط فقط همین کمه 🤦 ♀️

    ۶ روز پیش
  • ماهرخ

    در پارت 551

    خداقوت عزیرم

    ۶ روز پیش
  • ماهرخ

    در پارت 540

    خدا قوت عزیزم 🥰🥰 پوزش بابت کم لطفیمون وگرنه ک قلم شما عالیه

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از محبت و همراهیتون عزیزم🥰😘🙏🏻

    ۶ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 540

    باز خداروشکر که مه یاس دیار رو تو این شرایط کنارش داره❤❤خسته نباشین نویسنده عزیز🌸🌸

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت عزیزم💕🙏🏻

    ۶ روز پیش
  • میم

    در پارت 541

    پناه یاسین باغیرتم فقط فکر خودشونن،نمیگن تنهایی چیکار می کنه،تازه فکر ازدواج این افتاده خانم بی خیال 😠

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💔💔

    ۶ روز پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💔💔

    ۶ روز پیش
  • میم

    در پارت 541

    غیرقابل تصور سخته،فکر بیماری یه طرف،پرستاری و کارای بعدشم یه طرف،تا الانشم دیار کنارش نبود نمی دونم چی می شد 🥺

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    درسته، روزای سختی در انتظارشه💔

    ۶ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 541

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💕💕💕💕🙏🏻😘

    ۶ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 541

    چه داماد خوبی به به تا باشه از این دامادا

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🥰🥰👌🏻

    ۶ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 531

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💕💕💕💕💚💚💚💚

    ۱ هفته پیش
  • ریحانه

    در پارت 531

    قشنگ معلومه پناه میدونه دیار با شعله بوده که اینطور به جلز و ولز افتاده حانم تازه یادش افتاده باید مادری کنه

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💔💔👌🏻

    ۱ هفته پیش
  • ریحانه

    در پارت 521

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💕💕💕💕💕

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟