دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه دیار مجنون تبار لیلی اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)

رمان دیار مجنون تبار لیلی

  • زبان فارسی
  • 55.9K 👁
  • 188 ❤️
  • 864 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه دیار مجنون تبار لیلی

دیار پسری با رازهای تلخ و مبهم در گذشته... تمام وقتش را با ورزش و کار پر کرده است و به خودش قول داده پای هیچ دختری را به حریم قلبش باز نکند اما دخترکی پا به زندگی‌اش می‌گذارد که خوب بلد است ساز دلش را کوک کند. دخترکی که با آمدنش تمام معادلات زندگی را بر هم می‌زند... مه‌یاس در روزهای اول فقط عضو ساده‌ای از گروه موسیقی رستوران‌دریا است اما هرچه می‌گذرد، این دخترک رمز و رازهای بیشتری را آشکار می‌کند، پیچیده‌تر می‌شود و گویی آمده است تا تمام زخم‌‌های کهنه و قدیمی را تازه کند. آمده است تا تمام قول و قرارها را بشکند و نقشه‌ها را نقش بر آب کند. دیار، مجنون است و او از تبار لیلی...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی‌گمان برسد
شکنجه بیشتر از این‌که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه می‌کنی اگر او را که خواسته‌ای یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی، بروند و دوتا پرنده شوند، گلایه‌ای نکنی
بغض خویش را بخوری که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه، نفرین نمی‌کنم!
نکند به او که عاشق او بودم زیان برسد
(نجمه زارع)
«دیار»
« تا کی...؟ تا کی باید چوب حماقت‌های پسرامو بخورم؟ تا کی باید از ترس ریختن آبروم، تن و بدنم بلرزه و خواب راحت نداشته باشم؟! باج بدم به این و اون و صدام درنیاد؟! بی‌غیرتا... هَوَل‌های هوسباز»
پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و فکم منقبض شد. صدای آقاجون هنوز در سرم می‌پیچید. شقیقه‌هایم از شدت درد رو به انفجار بود. از جا بلند شدم و کنار پنجره رفتم. نفس حرص‌آلودم را پرصدا بیرون دادم. با ذهنی آشفته از پنجره به خیابان پرتردد روبه‌روی رستوران چشم دوختم. صدای زنگ موبایل، افکار پریشانم را در هم شکست. تصویر باران روی صفحه‌ی گوشی افتاد. لبخند کمرنگی روی لب‌هایم نشست.
- جانم عزیزم؟
- سلام دایی‌جون.
- سلام خوشگلم، خوبی؟
صدای ظریف کودکانه‌اش از بغض می‌لرزید.
- دایی‌جون میشه بیای دنبالم بریم شهربازی؟! هرچی به مامان میگم، میگه کار دارم. من حوصله‌م سر رفته!
به ساعت‌مچی‌ام نگاه کردم. ساعت حوالی چهار عصر بود. با این اعصاب به‌هم ریخته و ذهن آشفته، اصلا حوصله‌ام نمی‌کشید اما نمی‌خواستم باران برنجد و قهر کند.
- باشه عزیزم. ساعت هفت میام دنبالت. فقط تو دیگه نه گریه کن، نه مامانی رو اذیت کن. باشه؟
صدای خنده‌ی از سر شوقش بلند شد و لبخندم کش آمد.
- قربونت برم دایی‌جونم، عشق منی!
دلم ضعف رفت برای دلبری‌هایش و خواستم قربان‌صدقه‌اش بروم که هلیا گوشی را گرفت و پر از دلخوری گفت: داداش...! چرا همیشه قبول می‌کنی هرچی باران میگه؟ به‌خدا خیلی لوس شده!
- آخه من دلم میاد به اون جوجه نه بگم وقتی انقدر زبون می‌ریزه؟
- این فسقلی راهشو خوب پیدا کرده به تو...
با صدای تقه‌هایی به در، حرف هلیا را ناتمام گذاشتم و کمی صدایم را بالا بردم.
- بله؟
در باز شد و دختری جوان وارد اتاق شد. از کیف گرد و بزرگی که دستش بود، فهمیدم باید یک آلت‌موسیقی داخلش باشد و حتما برای آگهی رستوران اینجاست! هلیا آن‌طرف خط سکوت کرده بود و من با مکث گفتم: اگه برای آگهی استخدام اومدین، خانم‌ریاحی نیستن. فرداصبح تشریف بیارین.
انتظار داشتم بیرون برود که مصرانه ایستاد و گفت: اول سلام. دوم میشه دو کلوم صحبت کنیم؟ سوم من صبح نمی‌تونم بیام. شما که ماشالله مثل شاخ‌شمشاد نشستین اینجا و هستین خب بهشون بگین.
- من...
مکث کردم و خطاب به هلیا گفتم: من بهت زنگ می‌زنم.
تماس را قطع کردم و رو به دخترک گفتم: علیک سلام... من هستم اما خانم‌ریاحی باید تأیید کنن. اصلا چطور به شما اجازه دادن بیاین دفتر؟ رستوران تا ساعت هفت تعطیله!
چشم‌های روشن عسلی‌رنگش پر از خواهش شد و قدمی جلو آمد.
- چی‌و باید ببینن تأیید کنن؟ من که الان هنگ‌درامم رو آوردم، همین‌جا براتون آهنگ می‌زنم با اون گوشی مبارکتون فیلم بگیرید بهشون نشون بدین. فرمم که پر می‌کنم بخونن. خداوکیلی دست به آهنگم خوبه. دو دقیقه بذاری برات آهنگ بزنم، حساب کار دستت میاد می‌بینی بهتر از من کسی نمی‌تونه.
از لحن حرف‌زدنش خنده‌ام گرفت اما لبم را زیر دندان گرفتم تا خنده‌ام را پنهان کنم. ابرویم را بالا دادم و گفتم: فیلم بگیرم؟! اون‌وقت مشکلی نداری فیلمت تو گوشی من باشه؟
لب‌های کوچکش به لبخندی عمیق باز شد و با همان لحن شیرین گفت: نه چه مشکلی؟! من واسه خلق‌الله آهنگ می‌زنم کنار خیابون می‌بینن فیلم می‌گیرن، شمام یکی از اون هزارنفر!
مشتاق شده بودم هنرش را ببینم. این‌بار نتوانستم لبخندم را جمع کنم و گفتم: باشه، بشین ببینم چکار می‌کنی!
چشم‌هایش برق زد و گفت: دستت طلا!
روی مبل چرمی دونفره که مقابل میزم بود، نشست. سردرد اذیتم می‌کرد و تا او آماده‌ی نواختن شود، ورق قرص مسکن را از کشوی میز بیرون آوردم و یک لیوان آب برای خودم ریختم. هنگ‌درامش را از کیف محافظش بیرون آورد و روی پاهایش گذاشت. قرص را همراه آب بلعیدم و لیوان را کنار گذاشتم. همان‌طور که دستم را زیر چانه خم کرده بودم و با نوک انگشت اشاره‌ام، ته‌ریشم را لمس می‌کردم، سرتاپایش را از نظر گذراندم. مانتوشلوار اسپرت جیب‌دار به رنگ زیتونی تن داشت و یک جفت کتانی رنگ‌ورو رفته و شال سفید!
- نوش‌جون... حالا فیلم می‌گیری؟
سرم را آهسته با تأیید تکان دادم و گوشی را از روی میز برداشتم. با صدای نواختن آهنگ و ریتم منظم ضربات سرانگشتانش به روی آن فرورفتگی‌های دایره‌ای حواسم جمع شد. با ریتم ملایمی شروع کرد و هرچه بیشتر پیش می‌رفت، آهنگ اوج می‌گرفت و جذاب‌تر می‌شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان دیار مجنون تبار لیلی
  • میم

    در پارت 490

    خیلی عالی بود،دست گلت درد نکنه نگارجون پارت بلند و زیبا بود ❤️👏👏😍🥰

    ۴ روز پیش
  • میم

    در پارت 491

    این دیارموچه زود پسرخاله می شه،برو باشگاهت،همیشه که نمی تونی خونه اینا بمونی،فقط قیافه یاسین وقتی بفهمه 😁🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • میم

    در پارت 491

    خودش اینجوری می خواد پس بهتره،البته بیشترشم می دونه بقیش جزئیات غیر ضروریه 🤔

    ۴ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 491

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 491

    بنظرم کار درستی کرد که از نخواست از گذشته دیار چیزی بدونه چون در هر صورت دیار قرار نبود ماجرای دخترشو بگه و مهم ترین موضوع گذشته دخترشه بقیه جزئیات مهم نیستن و به قول خود یاس فقط حساسش میکنه

    ۴ روز پیش
  • ریحانه

    در پارت 482

    مه یاسم و رنجوند مامان دیار آخه چرا بعضی آدم ها فکر می کنن آدمی که پول نداره ارزش نداره مگه ارزش آدما به پوله آخه کاش این طرز فکر ریش کن میشد،خوشم اومد دیار خوب جواب بهار و داد حرفش کاملا حق بود

    ۱ هفته پیش
  • میم

    در پارت 482

    مه یاس طفلک بازم کارشو از دست داد،اونم تو این وضعیت که حال باباعطا هم اصلا خوب نیست و خودشم دلشکسته شد باز 😔

    ۱ هفته پیش
  • میم

    در پارت 481

    بیچاره دیار،یعنی هرکی یبار اشتباه کرد دیگه تا آخر عمرش حق انتخاب نداره،باید همه براش تصمیم بگیرن 🥺🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • میم

    در پارت 483

    چرا این خانواده اینجورین،بدبخت قابل ترحم،یعنی هرکی پولدار نباشه برای پول شما دندون تیز کرده،قابل ترحم شمایین که نگاهتون به آدما ابنقدر سطحیه 😠😮

    ۱ هفته پیش
  • میم

    در پارت 482

    وای این دختر چه رویی داره،عموجون نمی خواستیم دوباره احساسی عمل کنی،آخه تو کی هستی بهش درس بدی،برو بفکر بدبختی و خامی خودت باش 😠

    ۱ هفته پیش
  • ریحانه

    در پارت 470

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • ریحانه

    در پارت 470

    این دیارم رمانتیک بود و رو نمی کرد آفرین بهش خوشمان امد

    ۲ هفته پیش
  • Z.k

    در پارت 471

    من حدس می زنم بابای دیار همان شوهر ماجان که ولش کرده رفته🙃🙃

    ۲ هفته پیش
  • میم

    در پارت 471

    چرا ماجون انگار نسبت به دیار حس خوبی نداشت،به خاطر اختلاف طبقاتی بود یا سنی 🤔🙏🏻❤️

    ۲ هفته پیش
  • میم

    در پارت 472

    کاش حال باباعطا خوب بشه چقدر مه یاس تنها و غمگین شده حتی دیارم نتونست دلداریش بده 😭

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟