رمان دیار مجنون تبار لیلی
- به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
- 55 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 57.9K 👁
- 194 ❤️
- 912 💬
خلاصه رمان دیار مجنون تبار لیلی
دیار پسری با رازهای تلخ و مبهم در گذشته... تمام وقتش را با ورزش و کار پر کرده است و به خودش قول داده پای هیچ دختری را به حریم قلبش باز نکند اما دخترکی پا به زندگیاش میگذارد که خوب بلد است ساز دلش را کوک کند. دخترکی که با آمدنش تمام معادلات زندگی را بر هم میزند... مهیاس در روزهای اول فقط عضو سادهای از گروه موسیقی رستوراندریا است اما هرچه میگذرد، این دخترک رمز و رازهای بیشتری را آشکار میکند، پیچیدهتر میشود و گویی آمده است تا تمام زخمهای کهنه و قدیمی را تازه کند. آمده است تا تمام قول و قرارها را بشکند و نقشهها را نقش بر آب کند. دیار، مجنون است و او از تبار لیلی...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 55
چنددقیقهای در سکوت مشغول جگرخوردن بودیم که صدای زنگ گوشی، سکوت کوتاه بینمان را پر کرد و دستمالی از جعبهی چوبی روی میز برداشتم. سرانگشتانم را با آن تمیز کردم و گوشی را از جیبم بیرون آوردم. آهسته زیر لب گفتم: آقاجونه! تماس را وصل کردم. حواسم به مهیاس بود که کنجکاوانه چشم به من دوخته بود. - سل...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 54
برای چندثانیه بیحرف نگاهم کرد و اخمش پررنگ شد. - نمیذاری حرفمو بزنم که...! اتفاقا به تنها چیزی که الان فکر نمیکنم همین مسئلهاس! من هیچ عجلهای برای محرم شدن ندارم. منظورم این بود من عادت ندارم بذارم بقیه برام کاری کنن. شاید ازت قرض یا کمک بگیرم ولی اهل دودوتا چهارتام، حسابش میکنم! جوابهای...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 53
با عجله سمت رختکن رفتم، لباسهای خیس عرق را از تن درآوردم. جریانِ سردِ آبِ دوش، لرزشِ خفیفِ شانههایم را کمی تسکین داد، اما نه آنقدر که بتواند بیخیالِ تپشهای تند قلبم شود. خیلی برای لباسپوشیدن، وسواس به خرج ندادم و با پوشیدن یک تیشرت و شلوار، فورا از باشگاه بیرون زدم. صدایِ غرشِ موتور در خیاب...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 52
نه لباس پوشیدنم را یادم هست، نه اینکه چطور سوار ماشین شدم... خیابانها مثل یک فیلم سیاه و سفیدِ بیصدا از جلوی چشمانم رد میشدند. بیمارستان، بویِ وایتکس و سردیِ همیشگیاش را داشت. پرستار باحال و بامرام شیفتِ صبح که دفعات قبل هم با مهربانی دلداریام میداد، با دیدنم از پشت پیشخوان بلند شد. - مید...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
ریحانه
در پارت 550فقط خدا کنه دیار پسر هم همون خاستگار ماجون نباشه
۵ روز پیشمیم
در پارت 551نمی فهمم آخه ماجون دیگه چرا،گیریم همه مخالف ازدواجش باشن،چرا تنهاش می ذارین😠🙏🏻
۵ روز پیشمیم
در پارت 552الان تو زن احمق یه خانواده رو پاشوندی،زندگی همه رو بهم ریختی یا این بخت برگشته 😮😮
۵ روز پیشدلارام
در پارت 552مامان مه یاس زیادی رو مخه😒تو این شرایط فقط همین کمه 🤦 ♀️
۶ روز پیشماهرخ
در پارت 551خداقوت عزیرم
۶ روز پیشماهرخ
در پارت 540خدا قوت عزیزم 🥰🥰 پوزش بابت کم لطفیمون وگرنه ک قلم شما عالیه
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از محبت و همراهیتون عزیزم🥰😘🙏🏻
۶ روز پیشدلارام
در پارت 540باز خداروشکر که مه یاس دیار رو تو این شرایط کنارش داره❤❤خسته نباشین نویسنده عزیز🌸🌸
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظر و همراهیت عزیزم💕🙏🏻
۶ روز پیشمیم
در پارت 541پناه یاسین باغیرتم فقط فکر خودشونن،نمیگن تنهایی چیکار می کنه،تازه فکر ازدواج این افتاده خانم بی خیال 😠
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💔💔
۶ روز پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💔💔
۶ روز پیشمیم
در پارت 541غیرقابل تصور سخته،فکر بیماری یه طرف،پرستاری و کارای بعدشم یه طرف،تا الانشم دیار کنارش نبود نمی دونم چی می شد 🥺
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
درسته، روزای سختی در انتظارشه💔
۶ روز پیشریحانه
در پارت 541❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💕💕💕💕🙏🏻😘
۶ روز پیشریحانه
در پارت 541چه داماد خوبی به به تا باشه از این دامادا
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🥰🥰👌🏻
۶ روز پیشریحانه
در پارت 531❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💕💕💕💕💚💚💚💚
۱ هفته پیشریحانه
در پارت 531قشنگ معلومه پناه میدونه دیار با شعله بوده که اینطور به جلز و ولز افتاده حانم تازه یادش افتاده باید مادری کنه
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💔💔👌🏻
۱ هفته پیشریحانه
در پارت 521❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💕💕💕💕💕
۱ هفته پیش

ریحانه
در پارت 550❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️