دوست داشتی؟
رمان جانم میرود اثر فاطمه امیری

رمان جانم میرود

  • زبان فارسی
  • 102K 👁
  • 377 ❤️
  • 157 💬

خلاصه رمان عاشقانه جانم میرود

مهیا به دلیل دوستی با نازنین به راهی کشیده می شود که در شان خودش و پدرِ جانبازش نیست با زخمی شدن شهاب پسر نظامی و مسجدی برای دفاع از مهیا و آشنایی با خانواده مهدوی زندگی مهیا دگرگون می شود...

قسمتی از متن رمان جانم میرود

ـــ اروم باش عزیزم میری ولی نمیتونم بزارمت با این حالت بری یه لحظه صبر کن یکی از بچه هارو صدا کنم برسونتمون
مریم به سمت در رفت
مهیا دستانش را درهم پیچاند ساعت ۱شب بود و از حال پدرش بی خبر بود
با امدن مریم سریع از جایش بلند شد
ـــ بیا بریم عزیزم داداشم میرسونتمون...
قسمت هشتم
مهیا همراه مریم از پایگاه خارج شدن و به سمت یک پژو مشکی رفتند
سوار شدند
مهیا حتی سلام نکرد
داداش مریم هم بدون هیچ حرفی رانندگی کرد
مهیا می خواست مثبت فکر کند اما همه اش فکرهای ناجور به ذهنش می رسید ‌و او را آزار می داد نمی دانست اگر برود چگونه باید رفتار مے ڪرد یا به پدرش چه بگویید و یا اصلا حال پدرش خوب است
ــــ خانمی باتوم
مهیا به خودش اومد
ـــ با منے ??
ـــ آره عزیزم میگم ادرسو میدی
ـــ اها، نمیدونم الان کجا بردنش ولی همیشه میرفتیم بیمارستان .....
دیگر تا رسیدن به بیمارستان حرفی زده نشد
به محض رسیدن به بیمارستان پیاده شد با پیاده شدن داداش مریم
مهیا ایستاد باورش نمی شود داداش مریم همان سیدی باشد که آن روز در خیابان با آن بحث کرده باشد ولی الان باید خودش را به پدرش می رساند بدون توجه به مریم و برادرش به سمت ورودی بیمارستان دوید وخودش را به پذیرش رساند
ــــ سلام خانم پدرمو اوردن اینجا
پرستار در حال صحبت با تلفن بود با دست به مهیا اشاره کرد که یه لحظه صبر کند
مهیا که از این کار پرستار عصبی شد خیزی برداشت و گوشی را از دست پرستار کشید
ـــ من بهت میگم بابامو اوردن بیمارستان تو با تلفن صحبت میکنی
پرستار از جاش بلند شد و تا خواست جواب مهیا را بدهد مریم و داداشش خودشان را به مهیا رساندن
مریم اروم مهیا را دور کرد و شروع کرد به اروم کردنش
ــــ اروم باش عزیزم
ـــ چطو اروم باشم بهش میگم بابامو اوردن اینجا اون با اون تلفنش صحبت میکنه
مهیا نگاهی به پذیرش انداخت که دید سید با اخم دارد با پرستار حرف می زد به سمتشان امد
ــــ اسم پدرتون
ــــ احمد معتمد
مهیا تعجب را در چشمان سید دید ولی حوصله کنجکاوی را نداشت سید به طرف پذیرش رفت اسم را گفت پرستار شروع به تایپ ڪردن کرد
و چیزی را به سید گفت
سید به طرفـ آن ها امد
مریم پرسید
ـــ چی شد شهاب
مهیا باخود گفت پس اسم این پسره مرموز شهاب هستش
ـــ اتاق ۱۱۴
قسمت نهم
مهیا دوباره سریعتر از همه به سمت اتاق رفت
به محض رسیدن به اتاق استرس شدیدی گرفت نمی دانست برگردد یا وارد اتاق شود
بلاخره تصمیم خودش را گرفت
در را ارام باز کرد و وارد اتاق شد پدرش روی تخت خوابیده بود ومادرش در کنار پدرش رو صندلی خوابش برده
ارام ارام خودش را به تخت نزدیک کرد نگاهی به دستگاه های کنار تخت انداخت از عددها وخطوط چیزی متوجه نشد به پدرش نزدیک شد
طبق عادت بچگی دستش را جلوی بینی پدرش گذاشت تا مطمئن شود نفس مے کشد با احساس گرمای نفس های پدرش نفس آسوده ای کشید
دستش را پس کشید اما نصف راه پدرش دستش را گرفت
احمد آقا چشمانش را باز کرد لبان خشکش را با لبش تر کرد و گفت
ــــ اومدی بابا منتظرت بودم چرا دیر کردی
و همین جمله کوتاه کافی بود تا قطره های اشک پشت سر هم بر روی گونه ی مهیا بشینند
ــــ ای بابا چرا گریه میکنی نفس بابا
اصلا میدونی من یه چیز مهمیو تا الان بهت نگفتم
مهیا اشک هایش را پاک کرد و کنجکاوانه پرسید
ـــ چی؟؟
احمد اقا با دستش اثر اشک ها را از روی صورت دخترکش پاک کرد
ـــــ اینکه وقتی گریه میکنی خیلی زشت میشی
مهیا با خنده اعتراض کرد
ـــ اِ بابا
احمد اقا خندید
ـــ اروم دختر مادرت بیدار نشه
دکتر گوشی ها را از گوشش دراورد


بیشتر بخوانید
نظرات رمان جانم میرود
  • کاربر

    0

    سلام. این کانال مجنون ۳۱۳ در کدام برنامه است؟ جلد دوم رمان اسمش چیه؟ کجا می شه با نویسنده ارتباط برقرار کرد؟

    ۷ روز پیش
  • رمان

    0

    رمان خوبی بود از نویسنده تشکر میکنم

    ۴ هفته پیش
  • Ziba

    0

    اگه داخل گوگل اسم رمان رو سرچ کنید بالا میاد

    ۲ ماه پیش
  • نفیسه زهرا

    0

    این کانالی گه میگید توچه برنامه هست لطفاً جواب من رو بدید

    ۳ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    0

    اسم برنامه سانسور میشه ولی فک کنم ***

    ۲ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    0

    بازم سانسور شد

    ۲ ماه پیش
  • دخترک رمان خوان

    0

    اره واقعیه داستان عشق شهید مهدوی هست که توسط همسرش نوشته شد

    ۷ ماه پیش
  • دخترک رمان خوان

    0

    در واقع همسرش تعریف کردند و روایت کردند و ایشون نوشتند

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    چقدر شایعه میسازید

    ۴ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    0

    اگه تحقیق کنین متوجه حرفم می شین کاملا واقعیه ن شایعه

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    1

    وای چقدر حرفات چرتن چقدر.... میگی این داستان اصلا واقعی نیست

    ۴ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    1

    قبله این ک بیای کامنت بزاری ی تحقیق میکردی بد نبود

    ۳ ماه پیش
  • یلدا

    0

    چقدر قلم نویسنده ضعیف بود خوشم نیومد

    ۳ ماه پیش
  • نفیسه زهرا

    0

    ممنون ازسر کار خانم فاطمه امیری بابت نوشتن رمان جانم میرود برای شما توی زندگی آرزوی خوشبختی میکنم 🙏❤

    ۳ ماه پیش
  • نفیسه زهرا نوابی

    0

    واقعا خیلی خیلی خوب بود رمان جانم میرود اولین رمانی بود که در طول عمرم خوندم ازطرف خودم از نویسنده رمان تشکر میکنم ممنون بابت گذاشتن رمان جانم میرود در داخل این برنامه 🥰❤💐🌹❤❤❤❤🌹😍

    ۳ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    افتضاح انقدر غلط املایی داشت که حوصلمو سر برد، فصل اول رو هم تموم نکردم

    ۳ ماه پیش
  • Soraya

    0

    تشکر از نویسندە ،رمانتون عالی بود،من الان 10بار یا بیشتر خوندمش واقعا عالی بود لطفا فصل دومش رو باید کجا پەیدا کنیم ...لطفا پاسخ بدهید

    ۳ ماه پیش
  • مورفین

    0

    من سر این رمان..وقتی که میخوندمش پا به پای مهیا اشک میریختم😂💔💔

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    1

    بچه ها ببینین اولا که این داستان از روی واقعیت نیست و هم خود نویسنده گفته هم اگر تحقیق کنید میبینین واقعی نیست دوما آخر این رمان میفهمن که شهاب شهید نشده بود فقط زخمی شده بود

    ۴ ماه پیش
  • سیندرلا

    1

    رمان جانم میرود واقعی است یا نه خیلی دلم میخواد بدونم جواب منو بدید خواهشا

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    نه نیست گلم

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    1

    این رمان از روی واقعیت نیست شایعه نسازید

    ۴ ماه پیش
  • خیلی عالی بود ممنون

    0

    خیلی عالی بود ممنون از نویسنده رمان

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!