پارت یک :

کرمانشاه_ فروردین ‌ماه سال ۱۳۳۱
عصر بود. از آن عصرهای بهاری کوهستان که نور، دیگر طلایی نیست؛ کهربایی می‌شود. افسار را شل گرفته بود و گذاشته بود شبرنگ هرچه دلش می‌خواهد آهسته برود. بوی برگ بلوطِ خیس، بوی خاکی که یک باران کوتاه آن را تازه کرده بود با هم یکی شده بودند. صدای رود را می‌شنید که پایین‌تر، پشت درخت‌های گون، خودش را به سنگ‌ها می‌کوبید. غرق در آرامش طبیعت و صدای دلنشین آواز پرندگان بود که مردی غریبه، سوار بر اسبی سیاه از پشت درختچه‌ها بیرون آمد. یکه‌ای خورد و خواست حرفی بزند که مرد زودتر از او گفت: نترسید روژان‌خانم، منو دانیارخان فرستاده تا بهتون پیغام برسونم!
ابروهای دخترک به هم نزدیک شد و لب زد: دانیار؟! مگه برگشته؟ چه پیغامی؟
- بله، الان تو کلبه‌اش منتظر شماست. می‌خواد باهاتون حرف بزنه. حرفاشم خیلی مهمه!
لب‌های روژان بر هم لرزید و زمزمه کرد: چرا خودش نیومد؟ من از کجا بدونم تو راستشو میگی؟
مرد سری با تأیید جنباند و گفت: حق دارین شک کنید، اما اینو داد بهم تا خیالتون راحت بشه. درضمن گفت بعدش می‌خواد برای همیشه از اینجا بره!
همزمان با صحبت‌هایش، گردنبند دانیار که سنگ سبز یشمی و بند چرمی‌اش را روژان خوب می‌شناخت، سمت او گرفت و ادامه داد: فقط حواستون باشه کسی از این ملاقات بویی نبره، در جریان هستین که...؟
روژان سر جنباند و او افسار اسب را کشید تا برگردد و گفت: همین الان بی‌سروصدا برید اونجا. وقت زیادی ندارن!
گردنبند میان دست روژان فشرده شد و دلش هوایی دیدار دانیار شد! نباید اجازه می‌داد او برای همیشه برود، آن هم با یک دل شکسته و پر از گلایه...
اسب را "هی" کرد و به سمت کلبه راه افتاد. راه زیادی نبود و قبل از آنکه آفتاب، دامنش را از بلندای درختان سربه‌فلک کشیده، بردارد به کلبه رسید. کلبه‌ای کج و کوله، چسبیده به پای کوه، سقفش خزه بسته بود و درِ چوبی‌اش نیمه‌باز تاب می‌خورد، انگار همین حالا کسی از آن رد شده باشد. "ئاکو" اسب قهوه‌ای دانیار، کنار کلبه به درخت بسته شده بود، یال و دم می‌جنباند و سم می‌کوبید، به‌نظر کلافه و عصبی بود...
روژان از اسبش پایین پرید. وارد کلبه شد، فضا تاریک بود. هوای داخل، چندین درجه سردتر از بیرون؛ انگار تمامِ گرمای بهار، پشتِ درِ کلبه جا مانده باشد. یک‌تکه نور از شکاف سقف می‌افتاد روی کفِ خاکی، روی یک تشکِ کهنه و خالی. هیچکس آنجا نبود. هیچکس!
«دانیار؟»
صدایش در فضای خالی چرخید و برگشت. جوابی نیامد. برگشت سمت در که با یک ضربه‌ی خشک، بسته شد. صدای چفت افتاد... محکم، مثل صدای بسته شدنِ درِ قفس! روژان یک‌لحظه مات ماند. بعد خودش را انداخت به در، مشت کوبید، شانه‌اش را کوبید و صدایش بلند شد. اول باورنکردنی، بعد خشمگین، بعد التماس‌آمیز: باز کن! هی...! بازش کن! دانیار کو؟ دانیار!
صدای پای مردِ پشت در، آرام و شمرده روی سنگ‌ریزه‌ها دور شد. هیچ چیز دیگری نبود. نه پرنده‌ها، نه باد، نه رود... سکوتِ بیرون از در، آنقدر عمیق بود که صدای زنگ گوش‌های خودش را می‌شنید و صدای قلبی که بی‌محابا می‌تپید. هوای کلبه بوی گرد و خاکِ کهنه می‌داد و… چیز دیگری... بوی تند و تلخِ تنباکویی که هرگز دانیار استفاده نمی‌کرد!
نورِ شکاف سقف لرزید و روژان فهمید تنها نیست.
از تاریک‌ترین گوشه‌ی کلبه، جایی که نور هرگز به آن نرسیده بود، قامتی بلند جدا شد. آرام، بی‌عجله، مثل لغزشِ مار بر علف. روژان نفسش را در سینه حبس کرد؛ بویِ تنباکو با بوی تند عرق غریبه در هم آمیخت. مرد که به درونِ تکه نور رسید، ایستاد. صورتش را پارچه‌ای مشکی پوشانده بود و فقط چشم‌هایش، وحشی، سرخ و بی‌رحم از آن پیدا بود. صدای خش‌دارش که از ته حلقش بیرون آمد، تمام موهای تن روژان را سیخ کرد!
- بیخودی خودتو به در نکوب و داد نزن... بی‌فایده‌اس!
مکثی کرد. قدمی جلو آمد.
روژان پشتش را به در چسباند. صدایش با لرزشی که سعی می‌کرد مهارش کند، از گلویش بیرون خزید: تو کی هستی؟ دانیار کجاست؟
مرد آرام‌آرام جلو آمد.
- و... ولم کن... تو کی هستی؟ ازم چی می‌خوای؟
کنج چشم‌های مرد، جمع شد و انگار لبخندی شیطانی در پس آن نقاب سیاه بر لب داشت. دستش سمت یقه‌ی پیراهن روژان دراز شد. سردیِ نوکِ انگشتانش روی پوستِ گردنِ دخترک، مثل نیشِ افعی بود. و فریاد دخترک در سکوت کوهستان پیچید...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️