دوست داشتی؟
رمان منو کم آوردن محاله اثر عارفه کشیر، رمان طنز - کاور اصلی رمان

رمان منو کم آوردن محاله

  • زبان فارسی
  • 135K 👁
  • 1.1K ❤️
  • 883 💬

خلاصه رمان :

رمان منو کم‌ آوردن محاله، اثر عارفه کشیر، یک داستان عاشقانه و طنز با چاشنی پلیسی و کلکلیه که حول شخصیت سامیلا می‌چرخه؛ دختری شیطون و آتیش‌پاره که فقط ۱۵ سالشه اما همین سن‌کمش هم جلوی شیطنت‌هاش رو نمی‌گیره. در طرف مقابل، سروان رادوین جهان قرار داره؛ پسرعموی سامیلا، جوونی سرد و جدی که به قول خودِ سامیلا بیشتر شبیه قطب شماله تا یه پسرعمو. اما وقتی مورد مشکوکی اطراف مدرسه‌ی سامیلا رخ می‌ده، رادوین برای حل این پرونده مجبور می‌شه از کسی کمک بگیره که تصورش رو هم نمی‌کرد؛ خودِ سامیلا. همین همکاری اجباری بین یه دختر شیطون و آتیش‌پاره با یه سروان سرد و منظم، شروع یه ماجرای پر از تعقیب و گریز، کلکل‌های پیاپی و اتفاقاتیه که هیچ‌کدومشون فکرشو نمی‌کردن؛ چون همین‌جاست که فاجعه شروع می‌شه.

قسمتی از متن رمان منو کم آوردن محاله

سربازی که کنار در ایستاده بود با دیدن سروان جهان سریع احترام نظامی گذاشت.
(سامیلا)
با این‌که نمی‌دونم چرا اومدیم این‌جا اما خیلی خوشم اومد، باس یه روز دیگه بیام این‌جا و بهشون شبیخون بزنم!
دم در یه سرباز کچل بود که به من احترام گذاشت(بچه‌ام رادوین به اون گندگی رو ندیده) رادوین بدون توجه بهش رفت داخل اما من ایست کردم و با مهربونی گفتم: - اوخی الهی!
یعنی توهم می‌دونی من دختر محترمی هستم که بهم احترام می‌ذاری؟
اون سرباز با تعجب و دهن باز نگاهم کرد، خواستم دوباره چیزی بگم که با سرفه‌ یه نفر دهنم بسته شد.
نگاهم به رادوین که مثل خون‌آشام به من زل زده بود افتاد، لب ورچیدم و مثل بچه‌های خوف(خوب) به سمتش رفتم.
همین که بهش رسیدم عصبی گفت:
-اصلا با کسی حرف نمی‌زنی خب؟
از من هم فاصله نمی‌گیری.
خب بابا توهم؛ اصلا بیا منو بزن تا خیالت راحت بشه، این چه طرز حرف زدن با یه دختر خوب و مظلوم و نانازه؟(می‌گم دلم از دستش خونه شما درکم می‌کنید؟) چیزی نگفتم و فقط سرم و بالا پایین کردم.
اخمی کرد و دوباره حرکت کرد، ایش چه خودش و می‌گیره، فکر کرده چون یه سروان عالی رتبه و پسر سرهنگ امین جهان هست خیلی آدم مهمیه؟
جواب مثبت بود، خب مهم باشه اما پسر رئیس جمهور که نیست، منم دختر عموشم دیگه آه!
همزمان که زیر لب غرغر می‌کردم دنبالش می‌رفتم.
این وسط هر کی رادوین رو می‌دید بهش احترام نظامی می‌ذاشت، بعضی وقت‌ها هم رادوین این کار و می‌کرد، منم بلاتکلیف بهشون نگاه می‌کردم و وقتی نگاه متعجب اونا رو روی خودم حس می‌کردم یه لبخند گل و گشاد می‌زدم، چیه نکنه منم باید بهشون احترام می‌ذاشتم؟!
ولش کن بابا، بالاخره بعد شوصون قرن رسیدیم به یه دره خاکستری رنگ، رادوین بدون کوچیک‌ترین توجهی به من در و باز کرد و داخل شد.
آیا این بشره عجیب و الخلق این جمله‌ی معروف رو شنیده که خانوما مقدم تَرَن؟
با حرص رفتم داخل که پشت میز نشست، آهان پس این‌جا اتاق شازده است!
یه دور اتاق رو با چشام اسکن کردم، دیوارهای خاکستری و نقره‌ای، میز و صندلی‌های قهوه‌ای یه قفسه با پر از کتاب و پرونده‌‌های مختلف هم رنگ میز و با یه پنجره‌‌ی بزرگ که دقیقا رو به روی میز قرار داشت و اتاق رو حسابی روشن کرده بود؛ البته یه پرده‌ی حریر سفید هم داشت.
در کل اتاق زشتی بود که برای رادوین مناسب بود(بی‌ادب)
چون می‌دونستم آقا اهل تعارف نیست خودم رفتم و سریع روی صندلی چرمی نشستم، نگاهم به کفش‌هام که موقع پیاده شدن هول‌هولکی پوشیده بودم انداختم، اِ بند کفشم بازه که! ولش.
-خب حتما تا الان واست سوال شده که من چرا آوردمت اینجا.
چه عجب بالاخره فهمید، شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
-آره والا خواستم ازت بپرسما اما حال نداشتم.
ابروهاش پرید بالا و سری از تاسف تکون داد، زیر لب جوری که به زور شنیدم گفت:
-یعنی من برای حل این پرونده‌ی سخت و خطرناک از این جوجه کمک بگیرم؟
جوجه خودتی یخچال زنگ زده، سرش و بالا گرفت و جدی گفت:
-ببین دختر عمو یه اتفاقی افتاده که خب…چه جوری بگم؟
منتظر بهش نگاه کردم، پوفی کشید و گفت:
-بیا جلوتر.
مثل خنگ‌‌ها بهش نگاه کردم که به صندلی جلوی میزش اشاره کرد.
سری تکون دادمگیج بلند شدم و روی اون صندلی نشستم، نفس عمیقی کشید و اخم غلیظی روی پیشونیش جا خشک کرد، چرا همیشه اخم داشت؟
توی این فکر بودم که با صدای سردی گفت:
- ببین من ترجیح می‌دادم که سرهنگ (عمو) بهت بگه اما خب…به دلایلی تصمیم گرفته شد که من این موضوع رو بهت بگم.
سیخ سرجام نشستم، یعنی چه موضوعی هست؟
جدی و کمی عصبی گفت:
- حرفایی هم که می‌زنم باید بین خودمون بمونه، فهمیدی؟
آب دهنم رو با ترس قورت دادم و سرم رو به نشونه‌ی مثبت بالا پایین کردم.
کمی توی چشمام نگاه کرد، انگار می‌خواست از نگفتنم مطمئن بشه، سری تکون داد و کشوی میزش رو باز کرد، یه پوشه‌ی زرد رنگ ازش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
با تعجب نگاهش می‌کردم، یه چیزی از پوشه خارج کرد که با کمی دقت فهمیدم عکسِ، اون رو روی میز گذاشت و به سمتم هول داد، همزمان گفت: - این دختر رو می‌شناسی؟
دوباره با تعجب یه نگاه به رادوین کردم و بعد به عکس خیره شدم.
عکس یه دختر خوشگل که انگار همسن و سال من بود، موهای مشکی و چشمای سیاهش خیلی تو چشم بود، یه جورایی خیلی آشنا می‌زد!
- خوب به عکس نگاه کن اسمش تینا حاجی پوره.
زیر لب اسمش رو زمزمه کردم:
- تینا حاجی پور…تینا…تینا…تین‌تین.
یه دفعه با یادآوری چیزی پریدم بالا و جیغ زدم:
- حاجی تین تین.(نیاز به توضیح هست یا خودتون فهمیدین کم داره؟)
با ذوق تو جام بالا و پایین می‌پریدم، یادم اومد اون تینا حاجی پور دختر سال هشتمی بود که لقبش تین تین یا حاجی تین تین بود چقدر هم که شوخی می‌کردیم باهم، اما…اما امسال دیگه ندیدمش.
با صدای عصبی رادوین به خودم اومدم:
- چته آروم باش! صدات تا بیرون رفت، یادت اومد؟ شناختیش؟
با ذوق گفتم:
- آره شناختمش، هم مقطعی بودیم اما چون تعداد زیاد بود اون تو کلاس هشتم “ب” بود و من تو کلاس هشتم “الف” امسال هم ازش خبر ندارم.
سرش و پایین انداخت و آروم گفت:
- من دارم.
چشمام گرد شد و با خوشحالی گفتم:


بیشتر بخوانید
4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,131 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان منو کم آوردن محاله

  • سلین

    0

    قشنگ بود فقط یکم کوتاه شده بود

    ۲ هفته پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم ازتون

    ۲ هفته پیش
  • Eli

    0

    عالی بود بشدت پیشنهادی🥺🤍

    ۴ هفته پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    ۴ هفته پیش
  • فرزانه

    0

    چند سال پیش خونده بودم دوباره خوندم کلی خاطراتم زنده شد ممنونم از نویسنده عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • Fati

    0

    عالی بود دستخوش نویسنده😉✨

    ۲ ماه پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم گلم

    ۲ ماه پیش
  • ناشناس

    1

    عالیی بود خیلی حال کردم

    ۲ ماه پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    خوشحالم که لذت بردید

    ۲ ماه پیش
  • nasim

    1

    قشنگ بود. ممنون از نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم از شما عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    بهترین رمانی بود که خوندم دستت طلا نویسنده ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌹🌹

    ۲ ماه پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم ازت گلم خواهش می‌کنم🥰

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    واقعا عالی بود ممنونم نمیدونم چطوری تشکر کنم بابت رمان زیباتون ممنون از نویسنده این رمان😘😘

    ۲ ماه پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم خوشحالم که خوشتون اومد

    ۲ ماه پیش
  • آرین

    1

    ارزش وقت گذاشتن نداره اصلا

    ۵ ماه پیش
  • دلباخته رمان🎀

    1

    عالسسییییی بوددددددد نویسیدعههههعه ماچ🌚🎀💋

    ۵ ماه پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    🥰😇😇🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    خیلی عالی بود مخصوصا سامیلاکه من خیلی دوستش داشتم

    ۳ ماه پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    1

    عالی بهترین رمانی بود که خوندم

    ۲ ماه پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشتون اومد

    ۲ ماه پیش
  • پری

    0

    اوکی بود ولی من زیاد از عاشق های مثلثی خوشم نمیاد ولی قشنگ بود ♥️

    ۲ ماه پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرتون عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • عارفه کشیر

    0

    سلام عزیزان.. عارفه کشیر هستم نویسنده رمان منو کم آوردن محاله. اگه از خوندن این رمان لذت بردید پس رمان جدید منو که در برنامه قرار گرفته به اسم راند آخر رو هم سرچ کنید و مطالعه کنید. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    درسته یه جاهایی کار داشت ولی دستتون دردنکنه خیلی قشنگ بود من عاشقش شدم

    ۲ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️