پارت صد و شصت :
***
ساعتی از رفتن مهمانها میگذشت. آرش روی فرش سبزرنگی که در حیاط پهن بود، بیحوصله و پکر نشسته و دستهایش را دور زانوهایش قلاب کرده بود. نگاهش به آسمان بود و فکرش پیش مهوا.
یکتا با سینی کوچک چای کنارش نشست و گفت: چقدر خوب شد امشب خونهای، ولی کاش مهوا هم میموند.
اخم آرش غلیظتر شد و حرفی نزد. یکتا ادامه داد: میدونم خیلی کار داری، درک میکنم که تا یهسال دیگه باید کلی پو
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
هدی
3حامی درست میگه کاش همه ی ما یاد بگیریم برای شروع دوباره اول باید از گذشته خلاص بشیم
۱ سال پیشZarnaz
2وایییی خدا روشنک چقدر قشنگ وایستاد روبه رو خواسته اش اصلا مثل حنانه ترسو نیست خوشم امد👏😍
۱ سال پیشZarnaz
3وای آرش میگه اگه به خوای زیادی دخالت کنی زنت میدم که سرگرم بشی یه ما گیر ندی🤣
۱ سال پیشZarnaz
1خیلی قشنگ بود مرسییییی نگارجونم ❤️❤️مثل همیشه گل کاشتی عزیزم ❤️❤️خیلی خیلی خوشحال شدم که حالت بهتره وپرانرژی برگشتی عزیزم ❤️❤️
۱ سال پیشZarnaz
1واییییی حالا پارتها تموم بشه کی مثل آرش سربه سر مهوا بزاره من بخندم🤭😁🙈
۱ سال پیشساناز
0🧡🩵💛💜🩶🤍🤎💙💚❤️
۱ سال پیشپرنیا
1ولی تورو خدا بگو بهم چی گفتن 🥺🥺😂
۱ سال پیشپرنیا
1جووون به روشنک 🤩چقدمظلومی تو دختر بمون که حامی میخاد بخاطرت بره پیش روانشناس 👌👌😍😍
۱ سال پیشپرنیا
1هی عمو وسط هالین 😂😂😂😂حامی بنده خدا هم دیگه واقعا زورش به آرش نمیچربه 😂😂
۱ سال پیشFtm
1خیلی برام عجیبه ارش اصلا نمیگه مهوا رو ببرم خونمون کلا خودش میخاد بیاد اینحا لابد پیش مادرش راحت نیس
۱ سال پیشFtm
1یعنی چی در گوشش گفت که حامی عصاقورت داده بخنده شدیدا کنجکاو شدم بدونم
۱ سال پیشFtm
1من از این ب بعد چیکار کنم حالا😒😢نمیشه ادامه داشته باشه اخه من عادت کردم
۱ سال پیشFtm
1تموم شد؟😳😳یعنی فقط یه پارت دیگه مونده اصلا باور نمیکنم
۱ سال پیشم
1ای وای یعنی رمان تمام شد؟؟؟فکر کنم یه پارت دیگه داریم چون اطلاعیه بعد پارت امروز اومده 🥺🥺😯😯
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
بله عزیزم، هنوز پارت داریم. تموم نشده.☺️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
3یه جایی باخوشحالی هاشون خندیدیم یه جایی برای غم وغصه هاشون گریه کردیم یه جایی ازدست کاراشون وبی فکری هاشون حرص خوردیم یه جایی برای تنهایی هاشون دلمون گرفت امااخرش لبمون به لبخندبازشد مثل همیشه عالی بود