پارت صد و شصت و یک :

صبحانه‌شان را که تمام کردند، روشنک و مادرش هم بیدار شدند. مهوا برای آماده‌شدن به اتاقش رفت. لباس‌های راحتی‌اش را با مانتوشلوار اسپرت عوض کرد و جلوی آینه، مشغول ضدآفتاب زدن به صورتش شد. نگاهش به جعبه‌ی کوچک روی میز افتاد. غبار غم بر دلش نشست و جعبه را آهسته برداشت.
گردنبند و دستبند توت‌فرنگی که خیلی‌وقت بود، برنداشته بودشان. توت‌فرنگی گردنبند را با سرانگشتانش لمس کرد. یاد امیر ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    فکر میکنم این سومین یا چهارمین رمانی هست که از شما میخونم ..واقعا قلمتون قشنگه و ادمو خسته نمیکنه ..🌷🌷جزو نویسنده های موردعلاقه امین 😍 حقیقتا این رمان رو تا الان از بقیه کارای شما بیشتر دوست داشتم .. به امید چاپ شدن هرچه زودتر این رمان زیبا 😍😍

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    بله شادان عزیزم این چهارمین رمان هست که کامنتای قشنگت رو می‌بینم و باعث خوشحالی و افتخار منه این همراهی شما💚❤🙏🏻رمان یک عمر تاوان رو هم با توجه به خوندن التیام و گرداب سرنوشت، توصیه می‌کنم بخونید چون مرتبط هستن.

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    0

    خواهر خوانده و مهجور عشق و التیام و یک عمر تاوان و گرداب سرنوشت ، این چندتا رو خوندم ...همشونو خیلی دوست دارم 😍😍😍

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    😍😍😍😍ممنون از همراهیت عزیزم... باعث افتخاره. خوشحالم دوسشون داشتی و ممنون از اینکه نظرت رو میگی💚❤🥰😘😘

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    عزیزم... ممنون از محبتت. امیدوارم همچنان از خوندن ادامه‌ی رمان‌ها لذت ببری و همراهی کنی. نظر لطف و محبتت هست مهربون. متشکرم ❤❤❤🥰😘😘

    ۶ ماه پیش
  • Ftm

    1

    سلام نگار جون عزیزم خوبی من وی پی انم متصل نمیشه پیامتو دیدم خیلی خوشحال شدم 😍😍😍رمان جدید امادسس💃🏻💃🏻منتظرم پارتگذاری شروع بشه

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    1

    ممنونم واقعا رمان عالی هلالی بود واقعا معنی ونتیجه اعمال خود شخصیت ها به خوبی بیان شده از محبت خواهروبرادر وعشق واقعی وهمینطور خیانت واقعا لطف بزرگی کردید که نصیبم کردید که این رمان رو بخوانم واقعا ممنون خوش بدرخشید قلمتون پایدار و وینتون سلامت

    ۱ سال پیش
  • فخری

    1

    ممنونم بابت رمان خوبت نویسنده عزیز واقعا عالیه بود خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • یلی

    1

    😍مرسی از شما نویسنده از خسته نباشید واقعا عالی بود🫠😍❤️

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    5

    فقط آرش میگه مگه تو میای بگی حرف های زنونه چی که من بگم حرف های مردونه چیه🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    کلی خسته نباشی خیلی پایان قشنگ و جذابی بود بوس بهت خیلی بهم چسبید عزیزم ❤️💋

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    دستت درد نکنه عزیزم مثل همیشه گل کاشتی عزیزم 😍😍واقعا خسته نباشی عزیزم با تو *** حمایت میکنم❤️و داخل رمان جدیدتم همراتم و بی صبرانه منتظرم 😍❤️

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    نگار مهربونم دستتت طلا عالیییی بود 😍😍خیلی خیلی پایان قشنگی بود😍😍خیلی خوشم آمد مهوا گفت ولی من با همه این سختی ها ادامه دادم و زندگی رو نمی بازم 😍😍این خیلی خیلی قشنگه بود😍😍

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    3

    بزرگترین درسی که ازرمان زندگی رانمیبازم گرفتم این بودکه نه تومی مانی نه اندوه ونه هیچ یک ازمردم این آبادی به حباب نگران لب یک رودقسم وبه کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم خواهدرفت آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانندبه تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز.پایان یکی ازرمان نگارعزیزب

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    4

    عالی بودنگارجون خیلی خوب تموم شد امادلم میخواست ادامه داشته باشه بس که خوب بوداین رمان وپرازخاطره ممنون ازت امیدوارم هرچه زودتررمان جدیدشروع کنی😍😘

    ۱ سال پیش
  • هدی

    3

    یعنی رمان بعدی درباره ی زندگی حامی میشه؟؟؟

    ۱ سال پیش
  • هدی

    2

    عالی بود نگار جان❤️ منتظر رمان جدیدت هستم😘 خدا قوت

    ۱ سال پیش
  • Ftm

    2

    رمان جدید فصل دوم زندگی رانمیبازم ادامه داستان آرش و مهوا😍💖🔥❤️🌷💐

    ۱ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    خدا رو شکر همه چی ختم به خیر شد و وضعیت حامی هم مشخص شد خسته نباشی نگار جون ،خداقوت ،من منتظر رمان های دیگه شما هستم 🙏🌺💐♥️

    ۱ سال پیش
کپی شد!