پارت صد و پنجاه و هشتم :

نگاه حامی هم به صفحه‌ی گوشی بود و ابروهایش گره افتاد. زیر لب زمزمه کرد: حنانه!
فکری مثل تیر رهاشده از چله، از ذهنش عبور کرد و صدای مهوا در سرش پیچید:« تو می‌دونستی آرش دوسش داره، تو دیگه چرا بری خواستگاری و بشی مانع؟!» قلبش هری فروریخت و افکار پریشان در سرش پیچ و تاب خورد. دلش آشوب شد و نگاه تندی به آرش انداخت.
- چرا جواب نمیدی؟
آرش که متوجه خشم حامی شده بود، شانه بالا انداخت و Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی نگار دستت درد نکنه عزیزم ❤️❤️گل کاشتی مثل همیشه عزیزم 💋💋

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    به جاش خوشحال شدم که فهمید آرش باهاش سر رو کاری نداره💃💃

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    آخی حامی قلبش شکست 🥺🥺 فهمید حنانه اصلا بهش فکرم نکرده 🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🧡💜🩶🤍🤎💙❤️💛🩵🩵

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    بیچاره حامی تازه داشت حال دلش خوب می شد که حنانه دوباره گند زد به حال و روزش ممنونم نگار جون 🙏🌹💐

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    2

    ولس عروسی مهوا و آرش خیلی هیجان زدم😁😍💖🌷🤩

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    2

    حامی از کجا میدونه حنانه زنگ زده مگه ناشناس نبود سیو نکرده بود که مگر اینکه حامی شمارشوحفظ باشه

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    2

    خب ببخشید چه نیازی بود بخاطر گفتن موافقتش به ارش زنگ بزنه یجوری رفتارمیکنه انگار قبلا نمیخاسته جدا شه

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    2

    حیف شد این پارت هم نفهمیدم اخرش آرش ب خواستش میرسه یانه🤣😂

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    2

    هه حیف شد حامی اصلا متوجه نشد قضیه چیه و حنانه مزاحم ارش میشده

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    حامی عزیزم 🥺🥺🥺 این حنانه چققققد میتونه مضخرف باشه آخه 😒😒😒 خوب شد چرت نگفت آرش بیچاره رو سنگ رو یخ کنه

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    اونموقع دل امیر رو شکستی بالال بودنت که مخالفت نکردی باازدواج باهاش بعدا بهم زدی،حالاهم دل حامی شکستی بااین جسارت بیجا که هنوز طلاق نگرفته به یه مرد دیگه زنگ میزنی،هیچوقت خوشبخت نمیشی

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    👌🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    بهترین جمله امیرکه به مهواگفت توآخرین لحظه❣🖤

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🙏🏻😘❤

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    من زودتراراطلاعیه گذشتن میخونم یعنی ۱دقیقه بخاطرهمین سوال نخوندم 😁

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    آفرین به سرعت عمل👌😉❤

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    خدا شکر شرش کم شد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️