پارت صد و پنجم :
من در آن لحظه یک پلیس و بازرس نبودم، مادر بودم و نگران!
نفس عمیقی کشیدم، حس بدی داشت سینهام را سوراخ میکرد و قلبم تیر میکشید.
فرمان را محکم میان دستهایم میفشردم و کف دستم عرق کرده بود.
- به خودم مسلطم، دارم میرم ببینمش.
قطع کردم و با سرعت بیشتری راندم.
اگر در ترافیک گیر میافتادم، رسما دیوانه میشدم پس از میانبر رفتم.
نزدیک مدرسهاش که شدم، مجبورا آرام حرÚ
لطفا صبر کنید...

---
11ای بابا مگه اینا نمیدونن زرنیخ فقط مجرم ها رو میکشه به بچه کار نداره.