پارت صد و چهارده :
چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
لرزش محسوسش را احساس میکردم.
لبخند از روی لبم پاک نمیشد.
سرش را عقب برد که گردنش از لمس انگشتم خلاص شد.
- من دروغ نگفتم.
با لذت به حالش خیره شدم.
- حتما!
کنایه داشت و خودش حسش کرد.
دنبال راهی برای فرار بود اما از پشت به مبل ختم میشد و دو طرف به من!
فضایی نداشت.
- من یکم کار دارم.
به سمتش خم شدم و دستهایم را یکی روی د
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
S
13وای نه ترو خدالاریسانفهمه زرنیخ کیه😟دلم میخواد زرنیخ به اون کارهای فوق هیجانیش ادامه بده ودرآخر یه اتفاقی بیفته که قابل پیش بینی نباشه هرچندکه همه پارت هاهمینطورین ولی..امیدوارم متوجه منظورم شده با
۵ سال پیشHesel
11این آنابت چقدر کنس بره با هم ردیف خودش بپره
۵ سال پیش؟؟؟؟
12بابا اینجا بچه نشسته نکنید اینکار هارو
۵ سال پیشSa_r_a
19نگفتم شاهرگ نه...!؟نگفتم دست به شاهرگِ هم نزنید؟🙂💔
۵ سال پیش
آمنه آبدار | نویسنده رمان
😂👌خطرناکه
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهدیه
11من میگم آنابت یا نقشه لاریسا نزدیک شده به ایوان