پارت صد و دوم :

دستم و ذهنم قفل کرد.
هیچ کلمه‌ای نداشتم از آن جمله بسازم و تحویلش دهم.
- زبونت بند اومد؟
بند آمده بود، جوابی برایش نداشتم؛ نفس عمیقی کشیدم تا بر خودگ مسلط شوم.
- می‌ذارمش پای خوشحالی‌ت.
من از حرف زدن با او هر بار بیشتر از قبل استرس می‌گرفتم.
او خود مرگ بود، هیچ حس زندگی در صدای دیجیتالی‌اش جریان نداشت.
- کسی و دیدی از دیدنت خوشحال بشه؟
خندید...
لرزش دست‌هØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • S

    2

    به مولا کم بود نویسنده عزیز کاش یکم بیشترش کنی🙏🏻لطفا😥

    ۵ سال پیش
  • منم

    3

    کم بود

    ۵ سال پیش
  • معصومه

    8

    بعد از پنچ روز خدای کم بود

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️