پارت صد و نهم :
رابرت را مبهوت تنها گذاشتم؛ اینجا دیگر جای من نبود!
آنابت را داشتم، خودش دنبالم میآمد.
بیشتر ماندن رسوایی به بار میآورد.
همه چیزم آشکار میشد و من فعلا قصد آن را نداشتم...
خودم تمام نقشه آن را میکشیدم، فعلا باید توجهم روی سوژه دیگرم میبود!
به پارکینگ رفتم و سوار ماشینم شدم.
آخرین لحظهای که از پارکینگ بیرون میآمدم، آنابت را دیدم.
گوشیام زنگ خورد، نام Ø
لطفا صبر کنید...

Dayana
5اووووو 😃ایوان تو خیلی خفنی 😁