پارت صد و نهم :

رابرت را مبهوت تنها گذاشتم؛ اینجا دیگر جای من نبود!
آنابت را داشتم، خودش دنبالم می‌آمد.
بیشتر ماندن رسوایی به بار می‌آورد.
همه چیزم آشکار می‌شد و من فعلا قصد آن را نداشتم...
خودم تمام نقشه آن را می‌کشیدم، فعلا باید توجهم روی سوژه دیگرم می‌بود!
به پارکینگ رفتم و سوار ماشینم شدم.
آخرین لحظه‌ای که از پارکینگ بیرون می‌آمدم، آنابت را دیدم.
گوشی‌ام زنگ خورد، نام Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Dayana

    5

    اووووو 😃ایوان تو خیلی خفنی 😁

    ۵ سال پیش
  • مهدیه

    7

    وای هیجانی شد

    ۵ سال پیش
  • سجاد

    14

    بابا خفن😎

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️