پارت صد و هفتم :

به سازمان رسیدیم.
بی‌حرف از ماشین استفان پیاده و وارد آسانسور شدم و منتظر ماندم تا استفان هم بیاید.
در سالن همان وضع همیشگی پابرجا بود. شلوغی و رفت و آمد!
به سمت اتاق تیم رفتیم و وارد که شدیم، همه با صدای در از فکر بیرون آمدند.
مارگارت و رز با اخم‌هایی در هم چند قدمی به سمتمان برداشتند.
رز تبلتش را در دست می‌فشرد و با همان اخم‌هایی که غلظتشان بیشتر شد، گفت: نتونستم هیچâ€

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • S

    5

    وای نه من اصلا دلم نمیخواد زرنیخ رو گیر بندازن حقیقتش خیلی خوشم میاد وقتی میبینم اینقدر از زرنیخ میترسن و نمی تونن پیداش کنن🤷🏻 ♀️🙈😁

    ۵ سال پیش
  • ?

    2

    فازت چیع دقیقا🤨🙄

    ۵ سال پیش
  • Dayana

    2

    دقیقا منم 😂

    ۵ سال پیش
  • مهدیه

    1

    یعنی از زرنیخ مدرک داره و ردشو زده🤩

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️