پارت صد و هفتم :
به سازمان رسیدیم.
بیحرف از ماشین استفان پیاده و وارد آسانسور شدم و منتظر ماندم تا استفان هم بیاید.
در سالن همان وضع همیشگی پابرجا بود. شلوغی و رفت و آمد!
به سمت اتاق تیم رفتیم و وارد که شدیم، همه با صدای در از فکر بیرون آمدند.
مارگارت و رز با اخمهایی در هم چند قدمی به سمتمان برداشتند.
رز تبلتش را در دست میفشرد و با همان اخمهایی که غلظتشان بیشتر شد، گفت: نتونستم هیچâ€
لطفا صبر کنید...

S
5وای نه من اصلا دلم نمیخواد زرنیخ رو گیر بندازن حقیقتش خیلی خوشم میاد وقتی میبینم اینقدر از زرنیخ میترسن و نمی تونن پیداش کنن🤷🏻 ♀️🙈😁