پارت صد و ده :
وارد سالن که شدم و چند قدمی جلو رفتم، لاریسا و استفان را انتهای سالن در حالی که با قدمهای بلند به سمتم میآمدند دیدم.
قرار نبود خودم را احمق جلوه دهم.
این شخصیتم پابرجا میماند...
ایستادم تا آنها به من برسند، مستقیم و با اخم نگاهم میکردند.
نگرانی در چهره هر دویشان موج میزد و من را راضی میکرد که اینگونه به همشان ریخته بودم.
بالاخره رسیدند...
مقابلم ایستادند
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ثَمین
1آقا این لاریسا با گذشته ایوان یه ارتباطی داره