پارت صد و ده :

وارد سالن که شدم و چند قدمی جلو رفتم، لاریسا و استفان را انتهای سالن در حالی که با قدم‌های بلند به سمتم می‌آمدند دیدم.
قرار نبود خودم را احمق جلوه دهم.
این شخصیتم پابرجا می‌ماند...
ایستادم تا آن‌ها به من برسند، مستقیم و با اخم نگاهم می‌کردند.
نگرانی در چهره هر دویشان موج می‌زد و من را راضی می‌کرد که این‌گونه به همشان ریخته بودم.
بالاخره رسیدند...
مقابلم ایستادند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ثَمین

    1

    آقا این لاریسا با گذشته ایوان یه ارتباطی داره

    ۵ سال پیش
  • Dayana

    9

    ایوان خیلی خوبه 😍جذاب، رو اعصاب، خطرناک، نابغه،خونسرد... اما جذاب ترین بخش ماجرا اینجاست که با تمام این حرفا از نظر من اون آدم خوبه ماجراست چون آدمای آدم نما رو از زمین پاک میکنه

    ۵ سال پیش
  • افرا

    8

    چه جالب شده وویی❤🥺

    ۵ سال پیش
  • ِّ

    13

    سیاست تو حرف زدن کشته منووو🤤

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️