لیست کلیه پارتهای رمان ویانا نیوز : پارت های 221 تا 240
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان ویانا نیوز - پارت 221
لبخندی زدم و برگشتم و به سمت کمد رفتم. در کمد رو باز کردم و لباسام رو دونه دونه تا کردم و توی چمدون گذاشتم. یه نیم ساعتی جمع کردن وسایلم طول کشید و آخرش دیگه همه چی حاضر و آماده بود. با یه لبخند گله گشاد، حاضر شدم و در حالی که چمدون رو دنبال خودم می کشیدم از اتاق بیرون رفتم. مهیار داشت با گو...
بروزرسانی در : ۱۸۶۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 222
دست روی شونه م گذاشت و نزدیک مهیار بردم. به مهیار که رسیدیم گفت: خیالم راحته که ویانا می تونه آشپزی کنه... خدا به همراهتون. مهیار متعجب نگام کرد و بعد آروم مخاطب قرارم داد. - بریم؟ سری به نشونه آره تکون دادم و از جفتشون خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم. آویز اینا هم پشت سر ما ح...
بروزرسانی در : ۱۸۵۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 223
بلند خندید که با حرص نگاش کردم. خنده هاش که قشنگ تموم شدن دستی به صورتش کشید و ای خدایی گفت. خدایی داشتن من محبتیه که خدا به بنده هایی که دوستشون داره می کنه... هر کی پیشمه غش کرده! یا از حرص، یا از خنده. - من خودم آشپزی بلدم... تا وقتی مامان اینا برگردن نمی میریم نگران نباش! گل از گلم شکفت... ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 224
در اتاق رو باز کرد و در کمال بی ادبی خودش وارد شد اما از جلوی در کنار نرفت. انگار خشکش زده بود... چند تا به پشتش کوبیدم اما انگار نه انگار! با حرص صداش کردم. - د برو کنار! با تعجب به سمتم برگشت... دهنش باز مونده بود و چشماشم گرد شده بودن. اخمی کردم و گفتم: چته؟ با انگشت به داخل اتاق اشاره کرد....
بروزرسانی در : ۱۸۵۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 225
می دونین، تقصیر من و آویز بود که این حرف ها رو می شنیدیم فقط نمی دونم چرا باید اخلاق این دو تا اینجوری می بود. ما هر چی پلیس دیدیم تو رمانا عصا قورت داده بودن و وقتی جواب یکی رو می دادن کوتاه و مختصر اما اینا میل زیادی به کلکل داشتن. شاید هم مشخصه ای که از یه پلیس بهمون داده می شد درست نبود. به...
بروزرسانی در : ۱۸۵۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 226
هنوز داشتم به این فکر می کردم به کسی گفتم یا نه که مفتاحی ادامه داد: قراره یه چیزایی پیش بیاد و چون خبرا دست شماست و اول از هر روزنامه و خبر گزاری به ما می رسه، می خوان جلوی درز خبر رو بگیرین و نذارید کسی چیزی بفهمه. اخمام توی هم رفت و نیم نگاهی به سمت آویز انداختم. - مگه رسانه نباید همه چیز رو...
بروزرسانی در : ۱۸۵۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 227
لبخند کجی از سر رضایت رو لبای هر دوشون نشست و چشماشون برق زد. امیدوار بودم همین باشه و برای اینکه تحت تاثیر قرارمون بدن چنین چیز مسخره ای نگفته باشن. اونا پاشدن و رفتن اما من هنوز توی فکر بودم و اصلا نمی تونستم این حجم از نامردی و سیاهی این دنیا و آدماش رو هضم کنم. یه پدر و مادر بچه هاشون رو...
بروزرسانی در : ۱۸۵۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 228
با یاد آوریش حالت صورتم به سرعت تغییر کرد و سرم رو به شیشه چسبوندم. - ویی چی کارش کنم؟ من پیر میشم باهاش! آخه کی؟ دقیقا کی میاد اینجوری شبیه نامادری سیندرلا میشه؟ یه نگاه چپکی بهم انداخت. - خیلی خوب کارتون نگاه می کنی! خیلی! - چیه مگه؟ - اون سر خدمتکار داخل قصر بود که اینارو به سیندرلا یاد می...
بروزرسانی در : ۱۸۵۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 229
انگشت اشاره اش رو بلند کرد. - همین مادر زن جانم، عمه کوکب! روی چشم من جا دارن تا وقتی که باعث کور شدنم نشن ولی با تموم اخلاقیات بدی که داره راضی به تغییر اونم نیستم! اخلاق ها و رفتار های خاصه که یه آدم رو متفاوت می کنه. الانم من اینجوری عاشق سارام، بخواد تغییر کنه من عاشق یه نفر دیگه ام که شبیه...
بروزرسانی در : ۱۸۵۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 230
کی می گفت فقط یه جنس موافق می تونه بهترین دوستت باشه؟ برای منی که بعد از ژینوس اینا هیچ دوستی نداشتم، آویز بهترین بود. هم جنسم نبود اما خوب درکم می کرد، بی قضاوت های بی جا! ناراحتیام رو می شنید، هوام رو داشت... خیلی جاها عیبام رو گفت، کمک کرد قوی بشم، مثل امروز با حرفاش آرومم کرد و راه درست ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 231
با لبخند ازش رو گرفتم و بقیه مسیر رو به آهنگی که داشت پخش می شد گوش دادم. جلوی در خونه مهیار نگه داشت و نگاهی بهش انداخت. - اینجاست؟ سری به نشونه آره تکون دادم و از توی کیفم کلیدایی که مهیار بهم داده بود رو در آوردم. زیپ کیف رو بستم و در ماشین رو باز کردم. آویز همچنان نگاهش خیره من بود... لبخ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 232
همین رو بهش گفتم که خندید. با تعجب سرم رو که می خواستم روی سینه اش بذارم، از روی سینه اش برداشتم. - چرا می خندی؟ دستی تو یه حرکت بلندم کرد و روی اپن گذاشتم. - آخه اولین خاستگاری یادمه بهم گفتی جنتلمن نیستم! با یاد آوری شبی که از روی پله ها افتادم و دست به خشتکش شدم، خنده ام گرفت. خودشم باهام ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 233
خودم رو خیلی خونسرد نشون دادم. - چیزی بود که از ناهید خانم انتظار داشتم. بالاخره شخصیت و علایقشونه... وسط حرفم پرید: خدا شاهده کم کم اعصابم داره خرد میشه، قشنگ بگو چی شده! خیلی ساده گفتم: خب این طوری شبیه یه عروس دو به هم زن میشم... انگاری که تو رو پر کرده باشم و به جون مادرت بندازم. لبخند مح...
بروزرسانی در : ۱۸۴۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 234
اخمی کردم و گفتم: نترس نمیشه. مشکوک و مستاصل دستی به دور لبش کشید و گفت: مامانم می خواست دختر خاله م رو برام بگیره با همین اخلاقیات! درجا اخم بین دو ابروم نشست. الان ما بریم جمع خانوادگیشون اینا هی می خوان اون رو با من مقایسه کنن؟ باید بشه آینه دقم؟ هی مامانش تعریف کنه بگه اینجوری اونجوریه؟ نیه...
بروزرسانی در : ۱۸۴۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 235
در، درست وسط اتاق بود و وارد که می شدی سمت چپت تخت بود و سمت راستت کمد و میز کار و... قرار داشت. رو تختیش قرمز و سیاه بود و اتاق هم یه نور نارنجی کمرنگ داشت و اون تخت داشت بهم چشمک می زد بپرم روش و بخوابم. مغزم هی پی فیلمای ترکی می رفت... زیر تخت چیز میز پیدا می کردن. نامحسوس و با دلی ناراحت ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 236
جلو اومد و دستم رو گرفت. - بیا بریم، مغزت خیلی به جاهای بد بد کشیده می شه. هعی من از این زندگی کوفتی لفت میدم. من اینجا نمی مونم فردا میرم خونه مون، به ترسم غلبه می کنم اما نمی ذارم بیشتر از این آبروم بره. آبرو شرف برام نموند! نه آشپزی بلد بودم، نه هیچی، تازه اومدم تو اتاق مهیار دنبال چیزای منکرا...
بروزرسانی در : ۱۸۴۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 237
با حرص بهم نگاه می کرد و من اما زود دستم رو کنار بردم و نیشم رو باز کردم. - چیزه... چشماش رو ریز کرد. - چیه؟ اشاره ای به تلویزیون کردم. - من جنبه این رو ندارم... با تعجب راست سر جاش نشست. - هیچی نبود که! لبخند محجوبی زدم و در حالی که با دستام بازی می کردم به میز تلویزیون خیره شدم. - نه می دونی....
بروزرسانی در : ۱۸۴۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 238
خودمم خنده ام گرفت، راست می گفت خیلی شلوار بود، مهیار که هیچ، تا پنج نفر راحت ظرفیت داشت ولی عوضش راحت بود. - من تو خونه در حالت عادی شیک پوشم اما خب... تو خواب ازم این و نخواه! لبخندی زد و جلو اومد. - نمی خوام، راحت باش! دیدم داره بی تفاوت از کنار کلید چراغ می گذره و من اون سمتم و تهش زحمتش می...
بروزرسانی در : ۱۸۴۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 239
آویز که دید ضایع شدن راه باصفایی داره، یه قدم دور شد و رو به سارا گفت: می خوای تو هم؟ سارا خنده ش گرفت و خندید اما با چشم غره آویز سریع خوردش و سر تکون داد. - آره منم می خوام. فروشنده نگاهی به هر دومون انداخت و پرسید: همین صورتی رو بذارم؟ همون لحظه چشمم به پشت سرش افتاد و با دیدن رنگ لیمویی، ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 240
سارا همون اول لباس عروسش رو پیدا کرد و از اونجایی که تا حالا با توجه به لباساش سلیقه ش رو فهمیده بودم، یه لباسی برداشت که پشتش تا وسطا باز بود. نه خیلی جوری که تا کمر لخت باشه، فقط یکمش باز بود و از اونجا به بعدش با بند بسته و محکم می شد که قطعا کمر باریکش رو خیلی قشنگ به نمایش می ذاشت. وارد ا...
بروزرسانی در : ۱۸۴۱ روز پیش
