پارت دویست و سی و هشتم :



خودمم خنده ام گرفت، راست می گفت خیلی شلوار بود، مهیار که هیچ، تا پنج نفر راحت ظرفیت داشت ولی عوضش راحت بود.
- من تو خونه در حالت عادی شیک پوشم اما خب... تو خواب ازم این و نخواه!
لبخندی زد و جلو اومد.
- نمی خوام، راحت باش!
دیدم داره بی تفاوت از کنار کلید چراغ می گذره و من اون سمتم و تهش زحمتش میفته گردن خودم، واسه همینم تند گفتم: برق! برق و خاموش کن.
مات و شوکه سر جاش ایستاد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ویانا

    12

    خیلی خوب بود وییی 😂😂اویزم که شده مدافع حقوق آفتابه 😂مگه افتابه خار داره؟😂😂😂عالی بود

    ۵ سال پیش
  • مسیح

    8

    چ میکنه اویز با افتابه 😂😂

    ۵ سال پیش
  • فاطی

    9

    آویز از گاوم *** تره😂🤣🔪

    ۵ سال پیش
  • گوگولی

    16

    من با خوندن این پارت محو میشم و از این زندگی نکبتی لفت میدم😐😂

    ۵ سال پیش
  • Saghar

    19

    چ سمیه این آویز شعععت 😂😂😂💔

    ۵ سال پیش
  • دریآآآآآآآآآآآآآآآآآ

    26

    😐😂ویانا ناز شصت خدتو و نویسندت منم مث تو میخابم تو گرما از همی الان استرسشو داشتم ک چجوری پیش شووِر گرامی بخابم ک خیالم راحت شد😑😂🙈 ***************** :)دهنت سرویس اشپز خونه اویز 😂😂😂😂😂😂😂

    ۵ سال پیش
  • خدای مننن

    31

    خدایااااا ، آویز چقد خرهههه، اخه چقد خرهههه، آدم تا چه حد ***😑😐😶🤣 یعنی زده رو دست هرچی خرههه🤣

    ۵ سال پیش
  • مریم

    30

    خاک تو سرت اویز با این همه سوتی

    ۵ سال پیش
  • المیرا

    33

    چه سوتی ای داد🤣

    ۵ سال پیش
کپی شد!