لیست کلیه پارتهای رمان ویانا نیوز : پارت های 201 تا 220
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان ویانا نیوز - پارت 201
یکم که گذشت و دانیال هم پیش ما اومده بود و داشت خودش رو میتکوند، فاطمه از اون دور در حالی که قلاده دور گردن سگ انداخته بود، پیداش شد. دانیال تا اون رو دید، از اون حالت خمیدگی در اومد و راست ایستاد. نفس عمیقی کشید و یه قدم برداشت که آویز بازوش رو گرفت. - بیا نرو، سگ داره میندازتش به جونت! دانیال ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 202
دانیال همون طور محو شده یهو دست رو قلبش گذاشت. - جیزز کرایست! فاطمه با تعجب و اخم هایی که کم کم داشتن باز می شدن نگاهی به اون و من انداخت. - چی شد؟ دوباره دانیال با همون لحن زمزمه کرد: اوه مای گاد! این بار فاطمه نزدیک من اومد که به خاطر سگه ازش دور شدم. - چشه این؟ شونه ای با تعجب بالا انداختم. - ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 203
فاطمه تک خنده ای کرد و دست آزادش رو به کمر زد. چشماش رو تو کاسه چرخوند و در آخر در حالی که دستش رو از روی قسمت بالایی بینیش تا بالای بین دو ابروش کشید. - ببین نمی دونم چی هستی و از کجا اومدی اما واقعا دیگه داری رو مخ من راه میری! نمی دونم چه حکمتیه که دقیق وقتی من برای اولین بار این تابستون ه...
بروزرسانی در : ۱۸۵۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 204
سگه هی یه نگاهش به من بود. تف شانس رو! الان آویز بفهمه مسخره م می کنه. من دیگه نمی خوام اصلا بین اینا باشم، آبرو شرف منم با خودشون بردن. فاطمه که رفت دانیال با دست به هر دومون اشاره کرد. - بیاین ببینم. با کنجکاوی و اخم های در هم نزدیک شدم که زد پس کله هر دومون و با حرص گفت: چرا جلوی این کنفم ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 205
رفتم و کنار مامان روی مبل دو نفره نشستم. چایی و... دیگه بر عهده من نبود، یه بار اومدن و این قضایا تموم شد. دیگه بحث هیچی رو نکردن، همه این جمعیت عظیمی که داشتن نگام می کردن می دونستن که واسه چی اینجاییم. هیچ خاستگاری رو جز خاستگاری خودم و سارا انقد پر جمعیت ندیده بودم. یعنی برگای خود جمعیت با د...
بروزرسانی در : ۱۸۵۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 206
کله مهیار تو یقه اش بود، بیشتر تو یقه اش رفت. هاعی بابا تو چرا اینجوری می کنی شد یه بار آبروداری کنی؟ تو که خوب بودی با آقا فرهاد و مهیار اینا. اما می دونستم که نچ! قضیه این نیست... عجله داره و یا منتظر یه چیزیه. آقا فرهاد انگار رفیقش رو می شناخت و به پای شوخی هم گذاشت و گفت: پس لازم نیست به نظ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 207
زهرمار پسره خیار شور! پاشم بگیرم بزنمش از سنگینی و وقارم کم میشه واقعا؟ من نمیتونم اصلا خودم رو کنترل کنم. نفس عمیقی کشیدم و چشمهام رو بستم... یعنی اشتباه گفتم؟ خب وقتی میگه جوابت چیه آدم باید این رو بگه دیگه! انتظار دارن الان پاشم چی بگم؟ چشم غره ریزی به دانیال که روی مبل پخش شده بود و داشت...
بروزرسانی در : ۱۸۴۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 208
ناهید خانم بلافاصله یکم روی مبل جلو اومد و سرش رو خم کرد تا دانیال رو ببینه. - کی؟! دانیال متوجه نشد و به خودش اشاره کرد. - من! ناهید خانم مجبور شد دوباره حرفش رو بزنه. - میگم کیه طرف؟ دانیال شونه ای بالا انداخت. - فعلا گم و گوره ولی اخلاقیات و رفتاریات رو می دونم. درجا انگشت اشاره ناهید خانم ب...
بروزرسانی در : ۱۸۴۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 209
تموم رفتارای بابا باید تا الان برام عادی می شدن اما نمی دونم چرا بغضم گرفت وقتی دیدم بابا سرش تو گوشیشه! یه لحظه حس بد از تموم تنم رد شد و قلبم رو نشونه گرفت. الان باید با نگاهش دلگرمم می کرد... بهترین لحظه و سخت ترین لحظه زندگی هر دختری اینجا بود. جایی که هم از بودن کنار کسی که عاشقشه لذت می...
بروزرسانی در : ۱۸۴۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 210
من با دانیال حتما پیر می شدم... می دونم! حسش می کنم! بوی بدبختی و فلاکت میاد... یعنی الان می تونم به خاطر دانیال قید مهیار رو بزنم. آخه این برادره داری یا بلای آسمونی؟ شبیه زلزله صد ریشتری می مونه، یهو میاد ویران می کنه میره! آهی کشیدم و با همون لبای معذبانه، دور گشتیدم. به زور لبخندی روی لبم ن...
بروزرسانی در : ۱۸۴۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 211
با بغض زمزمه کردم: بابا نیومد پیشم. نفس عمیقی که کشید و حس کردم چون سینه اش به شدت بالا پایین شد. - کاری پیش اومده حتما! لبخند تلخی روی لبم نشست؛ اندازه تموم این چند سالی که سن داشتم. تموم کاراش، تموم لحظه ها همه ش از جلو چشمم رد شد و غده تو گلوم رو بزرگ تر کرد. واران دست به صورتم کشید و با ل...
بروزرسانی در : ۱۸۴۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 212
طولی نکشید که در اتاق رو زدن، تند تند دست به چشمام کشیدم و در حالی که دم عمیقی می گرفتم و صدام رو صاف می کردم گفتم: بله!... دستگیره پایین رفت و پشتش در با صدای ضعیفی و خیلی آروم باز شد. سرم رو بالا گرفتم تا کسی که اومده رو ببینم که اول سر مهیار و به دنبالش تمام هیکلش داخل اتاق شد و در رو بست. ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 213
امشب باید با وجود همه بهترین شبم می شد و دقیق اون بیرون همه خوشحالن و اینجا منم که دارم گریه می کنم. دست مهیار روی سرم نشست و شالم رو از روی سرم پایین انداخت. دستاش رو آروم و با مهارت توی موهام حرکت داد. حرکات آروم و گرمی دستاش که تار به تار موهام رو به بازی گرفته بودن، اشک چشمام رو خشک کرد و د...
بروزرسانی در : ۱۸۴۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 214
- نکن ویانا، جای رژت می مونه آبرو شرفمون میره میگن منتظر همین یه صیغه بودن. نمی دونم چرا دلقک بازی و خر بازیم گل کرد و بدون اینکه کنترلی روی صدام داشته باشم گفتم: مُهرت می کنم بدونن صاحاب داری. از بیرون صدای آویز اومد: ببخشیدا ولی گاو رو مُهر می کنن. خجالت نکشیدم اما کلی حرصم گرفت. آخه آشغال ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 215
دستش رو دنبال خودم کشیدم. - این بار بریم! همون یه قدم دستش رو گرفتم و بعد ولش کردم و مقابل آینه قدی ایستادم و شال قرمزم رو روی سرم کشیدم. چشم هام و نوک بینی م قرمز شده بودن اما فکر نمی کردم کسی بهش توجهی کنه از بس دانیال اون بیرون مجلس رو تو دستش گرفته. با هم از اتاق بیرون رفتیم و با خجالت به...
بروزرسانی در : ۱۸۴۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 216
دقیق همون روز با همون جمله، خشت اول رو کج گذاشتم. ناهید خانم دیگه هیچی نگفت و همه جمع شده بودیم و به چرت و پرت های دانیال گوش می دادیم. وسط حرف زدنش یه لحظه رفت آشپزخونه و بعد برگشت. باز شروع کرد حرف زدن و نمی دونم چقد گذشت که یهو از سر جاش بلند شد، دستی به کمرش گرفت و گفت: دوستان، روم به دیوار...
بروزرسانی در : ۱۸۴۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 217
مهیار کاش من و نمی گرفتی... کاش! دانیال رفت، بابا برگشت، دانیال برگشت، نشست باز آهنگ خوند و با قابلمه ضرب گرفت اما نه من و نه مهیار اون آدمای سابق نشدیم. نگاه ناهید هم همون طور موند... من هیچ وقت این شب رو فراموش نمی کردم، هیچ وقت! *** - یه خانم بلند بلند نمی خنده، یه لبخند ملیح می زنه ف...
بروزرسانی در : ۱۸۳۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 218
کاری که گفت رو کردم اما خدایی خیلی سخت بود. نه راست ایستاده بودم نه هیچ! فقط سرم شبیه اردک جلو بود و با احتیاط و کله ای جلو داشتم حرکت می کردم. سومین قدم رو خواستم بردارم که دست روی سینه ام گذاشت و مجابم کرد بایستم. - این طوری نه! من میگم خانم باش تو شبیه اردک میری. کتاب رو برداشت و ازم دور شد ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 219
به خودش اشاره کرد. - من؟ - ن پ، من! سریع یه اخمی رو پیشونیش نشوند و به همون سرعت اخمش رو از هم باز کرد و ابرویی بالا انداخت. - آها آها! چیزه... انگشت شصتش رو به سمت پشتش و به نشونه اشاره بلند کرد تا حرفش رو بزنه که همون لحظه یادش رفت. چشماش رو بست و با دست دیگه اش دستی به صورتش کشید. - اه یادم ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 220
- برو چمدونت و ببند با مهیارت راه بیفت! باشه ای گفتم و چند قدم جلو رفتم که یهو با یادآوری چیزی برگشتم. - بابا اینا بر نمی گردن؟ سری به نشونه نه تکون داد. - اونا کجا میان؟ ما کار داریم اونا که ندارن. ابرویی بالا انداختم و به سمت پله ها رفتم. بابا که کار نداشت اگر داشت بر می گشت فقط چون دیشب خا...
بروزرسانی در : ۱۸۳۶ روز پیش
