لیست کلیه پارتهای رمان ویانا نیوز : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان ویانا نیوز - پارت 81
اینم از دوازده ماه سال سیزده ماه رو اخم کرده. فقط هم واسه امثال پریسا نیشش بازه، این پیشونی چرا چین و چروک نمی گیره. حالا اخمم می کنه خوشگل نیستا، شبیه جوب دو طرف خیابون میشه. یکم دیگه بحث شد و بابا و عمو و عمه ها با مامان آویز حرف زدن، معلوم بود خیلی ناراحته اما به روش نیاورد و خیلی محترمانه...
بروزرسانی در : ۱۹۸۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 82
- پسر جان، کدوم خبر؟ تو به من نشون بده! پسره بهش نزدیک شد و روزنامه رو جلوی صورتش گرفت و بهش نشون داد. - این. مفتاحی یکم نگاش کرد و بعد متفکر از فریاد که کنارش وایساده بود پرسید: اینو کی نوشته؟ فریاد با اخمی که وقتی جدی می شد روی پیشونی اش می نشست، روزنامه رو گرفت و نگاهی بهش انداخت. - ویانا...
بروزرسانی در : ۱۹۸۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 83
یهو لبخندش محو شد و ابرویی بالا انداخت و هوفی کرد. - منتهی بابام بفهمه چوب می کنه اونجام! پس فاصله تو رعایت کن. دهنم از پررویی ش باز موند نمی دونستم چی بگم، دهنم رو باز و بسته می کردم اما صدایی ازش در نمی اومد. زود یه قدم عقب رفتم و اخم کردم که روزنامه رو بالا آورد. - خب... عرضم به حضور پر درز...
بروزرسانی در : ۱۹۸۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 84
هیچی نمی تونستم بگم. اصلا امون نمی داد! پشت سر هم حرف می زد و از خودش تعریف می کرد. با دهن باز بهش خیره شدم؛ هنوز داشت از خودش و کشته مرده هاش و فیسش می گفت. باز شدن یهویی در، فرصت هر گونه عکس العملی رو ازش گرفت و محکم بهش خورد و با یه آخ یکم جلو اومد که عقب رفتم. آویز با تعجب نگاهی به داخل ا...
بروزرسانی در : ۱۹۷۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 85
دنی برگشت و از کنارش رد شد. جلو در اتاق که رسید، بازش کرد و بعد همون طور که دستش روی در بود، بای بای کرد. - یادت نره چی بهت گفتم خوشگله! و رفت... آویز همون طور اونجا وایساده بود و برزخی نگام می کرد. یهو جلو اومد و گفت: چی بهت گفته بود که میگه یادت نره؟ شونه ای بالا انداختم و لبخند محو و حرص د...
بروزرسانی در : ۱۹۷۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 86
سرم رو پایین انداختم و مشغول فکر کردن به لباس هایی که باید ببرم، شدم... حالا لختی پختی برم مثل اونا یا همین جوری که اینجا هستم؟ چه حرفا می زنم... معلومه که باید مثل الانم برم. حالا مفتاحی چرا گفت که یه ماموریت سری هست؟ آخه فوتبال و سری؟ کل دنیا که می دونن. شونه ای بالا انداختم و سرم رو تو گوشی...
بروزرسانی در : ۱۹۷۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 87
واران اومد و گشت و دو تا ویانا ویانا کرد ولی جوابش رو ندادم که خودش برگشت پایین و در رک بست. آخیش... به خیر گذشت. *** (سه روز بعد) در حالی که رژ کالباسی رو روی لبای معمولی م می کشیدم، همراه آهنگ می خوندم. - کیه اهل جهنم، که خونه ش تو بهشته... سایه رو برداشتم و یکمش رو به پشت چشمم کشیدم. -...
بروزرسانی در : ۱۹۷۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 88
با لمس دستبند سرد دور مچ دستام، تازه به عمق فاجعه پی بردم. با تعجب دستم رو عقب کشیدم که محکم تر گرفتن و بستنش. همه با تعجب نگامون می کردن و بدتر از همه خودمون بودیم که باورمون نمی شد که الان چی شده. با بازوم یکی محکم تو پهلوی نگهبانی که گرفته بودم کوبیدم و به ترکی صداش کردم: برادر! بدون حرفی فق...
بروزرسانی در : ۱۹۷۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 89
یه ساختمون بزرگ بود که رو دیواراش و سقف ساختمون پر از سرباز با اسلحه های بزرگ بود. سرم رو خم کرده بودم و با دهن باز همه جا رو نگاه می کردم. چقدر اینجا وحشتناک بود... چرا؟! ماشین ها نگه داشتن و همه مون رو از ماشین پیاده کردن. از دو طرف دست هر چهارتامون رو گرفتن و به داخل ساختمون بردن؛ بعد از این...
بروزرسانی در : ۱۹۷۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 90
آویز آروم گفت: فریاد؟ سوفیا با تعجب و تن صدای بالایی پرسید: چی؟! دو تاشون نگاهشون به سمت فریاد نشانه رفت اما فریاد گیج وایساده بود. هیچ وقت چنین حالتی رو از اون ندیده بودم. - واقعا؟ فریاد راست میگه؟ آویز و سوفیا هی داشتن می پرسیدن و فریاد بی خبر از همه جا هی می گفت چیو؟ چی واقعا؟ تا چیزی رو ...
بروزرسانی در : ۱۹۷۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 91
- خانم! کوفت و خانم... مگه من مسخره شونم. من شنیدم که گفتن اعضای بدن قاچاق کردیم. - بله! اینا خودشون به من گفتن، گفتن که ما خلافکاریم و درست شنیدی، نباید به کسی بگی، بی خیال تمام این حرف ها میشی. گفت که ما واسه یه کاری هستیم... سوفیا وسط حرفم پرید: و همین کار بود. رو کرد به مرد مترجم و گفت: م...
بروزرسانی در : ۱۹۷۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 92
- عنتر تو پسر عمومی، فامیلیم. - به نکته قشنگی اشاره کردی! مترجم بعد از یکم حرف زدن دیگه، پا شد رفت. حرفاش فقط حالمون رو بدتر کرد. از یه طرف می خواستم پاشم چنان این دو تا رو بزنم که بروزرسانی بشن و قابلیت صدای خر دادن به ورژن جدیدشون اضافه بشه... از یه طرف هم اون حس کراش زدن روی فریاد، نمی ذا...
بروزرسانی در : ۱۹۷۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 93
یکی رو پیشونیش کوبید. - بدبخت شدیم ویانا، بدبخت! قلبم... نفس عمیقی کشید و گفت: سوفیا بیا پیشم بشین، بیا! سوفیا همون طور نگاهش کرد و قدمی جلو نیومد که آویز بهش خیره شد و با اخم پرسید: چیه سوفیا؟ امروز انگار دلت به من نیست! فریاد دستش رو بالا آورد و با انگشت سبابه و شصتش قسمت بالای بینی ش رو ...
بروزرسانی در : ۱۹۷۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 94
به دستم نگاه و سکسکه دیگه ای کردم. - تو... تو دستمم گرفتی... مگه غیر اینه که پلیسا... دوباره حرفم رو خودش کامل کرد و بهش جواب هم داد. - نمی تونن دست نامحرمو بگیرن، درسته! ولی من بدون دستکش دستتو نگرفتم و هیچ لمس مستقیمی صورت نگرفته. چونه م لرزید و همراه با سکسکه بغض کردم. یهو بی اختیار و خیل...
بروزرسانی در : ۱۹۶۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 95
این رو گفت و رفت... همه مون عصبی تر از همیشه نشستیم. فریاد با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود و تند تند تکونش می داد و از اون طرف سوفیا متفکر به زمین خیره بود. من و آویز اما نشسته بودیم و داشتیم غذامون رو می خوردیم، دیگه هر چه پیش آید خوش آید، چی کار کنیم؟ یهو سوفیا گفت: ویانا؟ جوابش رو ندادم که دوب...
بروزرسانی در : ۱۹۶۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 96
- الکیه، نیای هم بابام مواظب مامانتو خواهرت هست. ولی معذرت خواهی ضرری نداره، با اینکه حرفاتو قبول داشتم. ذوق زده گفت: قبول داشتی؟ سر تکون دادم. - آره، بالاخره سخته، منتهی باید منطقی تر رفتار می کردی. چرا تو باید تو سختی باشی و داداش و پسر عمو و پسر عمه های من از پس پولشون اضافه اومده هر روز با یه...
بروزرسانی در : ۱۹۶۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 97
هر روز مترجمه می اومد دلمون رو می سوزوند و می رفت. یه وقتایی شبیه عمه کوکب می اومد جلو چشام که وقتی طلا می خرید تو هوا دستاش رو تکون می داد و با یه لحنی می گفت که حسودی کنیم مثلا! تا این مترجمه می رفت و حرفاش تموم می شد، من زیر چشمی نگاش می کردم و فحشش می دادم. لعنتی من ایرانی، تو ایرانی، نامردی ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 98
آویز دستش رو به شکمش گرفت و آخی گفت. - عه درست حرف بزن. دهن کجی کردم و رو به سوفیا گفتم: بهشون بگو که بر می گردیم ایران. جدی سری تکون داد. - همین کارو می کنیم، فقط لباسامون باید عوض بشن و یه سرو سامونی به این قیافههامون بدیم. باشه ای گفتم و دیگه با هیشکی تا وقتی که از اون زندان بیرون بریم حرف نز...
بروزرسانی در : ۱۹۶۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 99
همون طور که به برگشت باشکوهم فکر میکردم به حموم رفتم و بعد یه حموم عالی که یه ساعت و نیم طول کشید، بیرون اومدم. روی تخت دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم. اون قدر خسته و بیخواب بودم که فرصت برای فکر کردن هیچ چیزی نداشته باشم و سرم به بالشت نرسیده خوابم ببره. *** صدای زنگ گوشی روی اعصابم بود. ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 100
- آهان! این رو که گفتم بلند شدم و به اتاقم برگشتم. لباسام رو اصلا در نیاورده بودم از چمدون که بخوام مرتبش کنم. اصلا نشد استفاده کنیم... اون لباسای دیگهمم که انداختم رفت. پس کاری نداشتم. روی تخت نشستم و مشغول بازی کردن شدم. هم خوابم میاومد و هم خوابم نمیبرد. نزدیک دوازده شب بود که به واران پی...
بروزرسانی در : ۱۹۶۳ روز پیش
