لیست کلیه پارتهای رمان ویانا نیوز : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان ویانا نیوز - پارت 121
بهش پشت کردم و رفتم روی مبل نشستم که صداش رو از پشت سرم شنیدم. - ببین چطور زن می گیرم، یه زنم می گیرم که تو شوکش بمونی. زیر لبی زمزمه کردم: معلومه! زن تو شوکه شدن هم داره. دوباره مشغول جمع و جور کردن وسایل شد. زن عمو نیایش هنوز نیومده بود و ستایش هم رفته بود تا خرید کنه. من و این آویز تو این خونه...
بروزرسانی در : ۱۹۳۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 122
آویز تند به سمت مادرش رفت، دستش رو گرفت و بعد یه چشم غره توپ به من، زن عمو رو به سمت مبل برد. روی مبل نشوندش و به ستایش که کنار در وایساده بود و می خندید نگاه کرد. بشکنی زد و حواس اون که بهش جلب شد، اشاره ای به آشپزخونه کرد. - برو شربت درست کن بیار! ستایش به آشپزخونه رفت و تا در یخچال رو باز کرد،...
بروزرسانی در : ۱۹۳۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 123
عمه کوکب با بینی که چین داده بود از دو تا پله جلو در پایین اومد و روی مبل نشست. نگاه عجیبی به زن عمو انداخت. - ستایش جان ناراحت که نیستی از اینکه اومدیم؟ از الان شمشیر رو از رو بست. من می شناختمش... اون نگاهای کارآگاهانه و ریزش، اون بینی چین انداخته و اون قدم های تند، بوی خوبی نمی داد. زن عمو نگا...
بروزرسانی در : ۱۹۳۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 124
یه نگاه دیگه به پذیرایی انداخت و همون طور که اخم کرده بود، به سمت یخچال رفت. از توی یخچال شربت در آورد و شروع کرد به درست کردنش. منم به کابینت تکیه دادم و همون طور نگاش کردم و رفتم تو فکر که دلیل این رفتار آویز چی می تونه باشه. فیلم می بینه آدم، طرف مغرور و جذاب و اخمو! رمان می خونه، مغرور و جذاب...
بروزرسانی در : ۱۹۳۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 125
نگاهی به چشماش که در ظاهر مهربون و در ظاهر تهدید کنون بود انداختم و گفتم: باشه! - آفرین، شربتارو بیار من شیرینی بیارم. سینی شربت هارو برداشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم. دوره مامان و زن عمو فکر کنم کراش همه این بازیگرای هندی بودن. ریتیک روشن و سلمان خان و شاهرخ خان و امیر خان و... ولی اونام تو دوره...
بروزرسانی در : ۱۹۳۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 126
بابا متفکر سر تکون داد. - خوبه! اینجوری خوبه ولی یک ماه... پس شرکت؟ - حالا داداش کل سالو بالا سر اون شرکتی، این یه ماهو بسپار دست یکی خودت دورادور هواشو داشته باش. مگه نه؟ مگه نه آخرش رو در حالی گفت که به ما نگاه می کرد. همه مون سری تکون دادیم و براش تایید کردیم که گفت: آ، پس تصویب شد. بابا استکا...
بروزرسانی در : ۱۹۳۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 127
بی خیال شب وقتی همه رفتن میرم تقدیر و تشکر! آویز و زن عمو و نیایش بالاخره رسیدن. این بین من باز فکرم رفت سمت اینکه، ستایش انقد خوب اسمش، نیایش هم خوب، آویز چرا اسمش آویزه؟ سلام علیک که کردن، زن عمو پیش مامان رفت و نیایش و آویز هم هر کدوم یه طرفم نشستن که چشم های عمه کوکب گرد شد و شروع کرد به حرص ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 128
کم کم عمه کوکب بینمون بهتر جا گرفت و پاهای من رو کنار زد و پاهای آویز رو هم دور کرد. هر پنج دقیقه یه حرکت جدید می زد و من صورتم آویزون تر می شد. پنج دقیقه دوم بود و کم کم داشت تکون خوردناش شروع می شد و من منتظر بودم ببینم چی کار می کنه که یهو باز اون حجم و مساحت جلو چشام اومد و همه جا تاریک شد. ا...
بروزرسانی در : ۱۹۲۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 129
بابا بحث دیگه ای رو شروع کرد و به نوعی نقطه گذاشت آخرش که دیگه کسی چیزی نگه. تا یک ساعت بعدش همه چی امن و امان بود و خیلی خوب می گذشت تا اینکه زنگ در خونه به صدا در اومد. همه خودشون رو به نشنیدن زدن و من بدبخت رفتم و در رو باز کردم. با باز کردن در صورت سارا مقابلم نمایان شد. سارا نباید می گفتم، م...
بروزرسانی در : ۱۹۲۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 130
صدای مادرم نذاشت دیگه هیچی بگم و به داخل هدایتشون کردم. چه گیری افتادما، نکنه یه زندگی دیگه هم داشتم، اون طرف بین قبیله های آمازون رفتم و اونجا یه سریاشون که شامل آویز، دانیال، میترا، عمه کوکب و سارا میشه، بعد از اتمام اون زندگی، خواهش کردن که مارو ببر پیشش و خدا هر چی آمازونیه ریخته دور من! - مه...
بروزرسانی در : ۱۹۲۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 131
اولین نگاهم به سمت بابا بود. با دهن باز بهم خیره شده بود، فدات بشم بابا نذار دهنت باز بمونه، من پاک پاکم! زود سر جام درست حسابی نشستم و با اخم رو به میگل گفتم: عزیزم چی داری میگی؟ زشته! بلند شد و شکم تپلش رو جلو داد. - تودم سنیدم!(خودم شنیدم) - اصطلاح بود عزیزم، ببین آدم گاهی وقتا یه چیزی میگه که...
بروزرسانی در : ۱۹۲۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 132
- پسر جان... نذاشت هیچی بگه و دوباره نچ نچی کرد. - از شما بعیده! - من... حرفش رو مجددا قطع کرد. - از خانمی مثل شما بعید بود. آقا فرهاد یکم خم شد و دستش رو برد پشت گردن دانیال، نمی دونم چی کارش کرد که اون آخی گفت و از سر جاش بلند شد. - من امر به معروف و نهی از منکر کردم، دیگه دست خودتون. همه از خ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 133
نفس عمیقی کشیدم؛ سینه م سِر و چشمام سنگین شده بود. مات و یکه خورده و شل و ول، نگاش کردم و به چهارچوب در چسبیدم. از همین دم در تا خود روستا مثل یه فیلم از جلو چشمام رد شد... من، دانیال، میترا و مهیار، یعنی بدبختی، یعنی سکته ای که مرگ سریع طرف رو تضمین می کرد. به دنیا اومدن دانیال واسه یه عمر پشیمو...
بروزرسانی در : ۱۹۲۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 134
دانیال شونه اش رو به شونه مهیار کوبید و با عشوه خوند. - مردم میگن دامنا بالا زانو رفته، مینی ژوپ خوب میشه، مد شصت و هفته. مهیار کف دستش رو روی کله دانیال گذاشت و همراه با خنده هلش داد. - خدا بهت رحم کنه بچه! حس می کردم تو ماشین زلزله اومده از بس روی ویبره بودیم. با حسرت نگاهی بهشون انداختم؛ چقد خ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 135
دانیال با غر غر اومد تو ماشین نشست و به سمتم چرخید. - خرش کردی؟ اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم: به توچه؟ داداش بزرگترته چرا این طوری حرف می زنی باهاش؟ لبش رو گاز گرفت و چشماش رو گرد کرد. - درسته قراره عروس خانواده بشی ولی دیگه بین دو تا برادر قرار نگیر. با حرص دستم رو جلو بردم و محکم بازوش رو نیشگون...
بروزرسانی در : ۱۹۲۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 136
هیچی نگفتم و فقط پشت چشمی نازک کردم. دست به سینه نشستم و از منظره لذت بردم. اونم چه منظره ای! همش خاک بود... تا رسیدیم فقط دانیال حرف می زد. سر جاش مدام وول می خورد و به این ور و اون ور می چرخید. با خودم فکر کردم که تحمل یه نفر که بیش فعاله چقد سخته! این نشستن و استراحت نداره که، همش باید در حا...
بروزرسانی در : ۱۹۲۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 137
بی خیال شونه ای بالا انداختم و همراه بقیه وارد عمارت شدیم. الان می رسیدیم به بحث انتخاب اتاق که البته اگر پدر ماست، همه رو خودش جمع و جور کرده و اتاق همه مشخصه. مهم اینه که بدونم با کی تو اتاقم! *** با حرص سرم رو زیر بالشت بردم و محکم فشارش دادم تا صداشون رو نشنوم. آخه سه نصفه شب وقت حرف زدنه؟ که...
بروزرسانی در : ۱۹۱۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 138
از روی زمین بلند شدم و گفتم: بدترین بدتر! لباسم رو درست کردم و کله ام رو تند چرخوندم و بعدش خودم چرخیدم و به سمت تخت رفتم. میترا دید داره جدی جدی دعوا می شه، از سر جاش بلند شد و دست سارا رو گرفت. همون لحظه من روی تخت دست به سینه نشستم و به تاج تخت تکیه دادم. سارا رو روی تختش نشوند و گفت: بخوابین ...
بروزرسانی در : ۱۹۱۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 139
- قلب وسط سینه و یکم مایل به چپه! با صدای دانیال به سمتش برگشتم. یه نگاه به من و یه نگاه به آویز کرد و گفت: چی کار می کنی میخکوب؟ آویز تند اخم کرد. - می گیرم می زنمتا! میگم نگو میخکوب! بعد دستی به موهاش کشید. - دارم عکس می گیرم. دانیال بینی اش رو چین داد و با غیض گفت: آخه قیافه تو سر صبحی چه جذا...
بروزرسانی در : ۱۹۱۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 140
نگاه پوکری حواله اش کردم. - بله زدم، دیدمتون! اشاره ای به خودش کرد و لبخند مغرورانه ای زد. - خدا شاهده خیلی احساس شاخی می کنم، اون قدری که فکر می کنم از جنبه ام خارجه. یکی پشتش زدم و گفتم: بیا بریم بیا! جلو افتاد و وارد عمارت شد اما یهو به سمتم برگشت و بیرون اومد. - آقا بیا یه اکیپ شیم، اسم اکیپم...
بروزرسانی در : ۱۹۱۶ روز پیش
