لیست کلیه پارتهای رمان ویانا نیوز : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان ویانا نیوز - پارت 101
از همون جلو در فرودگاه یه تاکسی گرفت و سوار شدیم. اول من رو رسوند و بعد خودش رفت. کلید رو از توی جیب کوچیک کیفم در آوردم و در حیاط رو باز کردم. همه جا تاریک تاریک بود و انگار فقط واران و مامان خونه بودن. ماشین بابا رو تو حیاط ندیدم. شونهای بالا انداختم و چمدون رو برداشتم؛ با کمترین سر و صدا وار...
بروزرسانی در : ۱۹۶۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 102
مامان چشماش رو ریز کرد. - چت شد تو یهو؟ اون روز بلایی سرت آورده؟ چشمام رو بستم و معترض گفتم: نه مامان! این چه فکریه که میکنی؟ فقط با معیارای من یکی نیست. مامان قری به گردنش داد و به حالتی مسخره پرسید: معیارای تو چیه حالا؟ این رفتارا چیان؟ خدا شاهده از مامان بعیده این طور رفتار کردن. همون طور ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 103
- حالا هر چی. امشب به بابات میگم بگه بیان بعد تو جوابتو بده ولی بازم فکر کن پسر خوبیه. با حرص برگشتم و یکی از پاهام رو محکم روی زمین کوبیدم. با صدای نسبتاً بلندی گفتم: مامان! اینجا اومدنشون واسه چیه؟ اَه! مامان برگشت و اخمهاش رو توی هم کشید. - صداتو واسه من نبر بالا! دست چپش رو مشت کرد و با دست ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 104
نهار که تموم شد زود به سمت اتاقم رفتم. صبح دوش گرفته بودم، پس نمیخواست ولی همین موهام خودشون خیلی کار داشتن. ساعت نزدیک چهار بود؛ رو به روی آینه نشستم و همون طور به خودم خیره موندم. دستم نمیرفت هیچ کاری انجام بدم... اصلا نمیدونستم از کجاش هم شروع کنم. یه هوا موی فر بود که چون تازه حموم کردم، ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 105
همونطور که گل رو محکم بین دستهام میفشردم، سرم رو کج کرده بودم و به اونا نگاه میکردم. اصلا برام قابل باور نبود... این خانواده چقد اخلاقیاتشون با هم متفاوت بود. با دردی که توی پهلوم پیچید و صدای مامان که از لای دندونای چفت شدهاش میغرید، از اون تعجب بیرون اومدم و زود به طرف آشپزخونه رفتم. دوست...
بروزرسانی در : ۱۹۵۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 106
حال میداد تو این لحظه یه سیگار از تو جیبم در میآوردم. پام رو روی پام میانداختم و با یه دست سیگار رو میگرفتم و دست دیگهمم روی پشتی مبل میذاشتم. یه ابرویی بالا میانداختم و در حالی که به سیگار پک میزدم، می گفتم: "نیازی به این کار نیست، جواب من مشخصه!" ولی هیچکدوم از اینا امکان پذیر نبود پس پ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 107
الان چطور من جواب رد بدم؟ همون طور بهش خیره شدم و بیحرف نگاش کردم. از هر جنبهای نگاه میکردم با معیارای من یکی نبود. اصلا نمیدونستم چیکار کنم. یهو گفتم بیخیال دختر مگه چندبار زندگی میکنی که میخوای واسه یه ادب تو رودروایستی بمونی؟ پس همونطور که سعی میکردم مثل اون کلمات مودبانهای کنار ه...
بروزرسانی در : ۱۹۵۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 108
با لبی آویزون به اتاقم برگشتم، حوصله هیچی رو نداشتم. پس فریاد و سوفیا رفته بودن پیش بابا، خوبه، لااقل این دم آخری یه ذره ثابت کردن آدمن. حوصله زنگ زدن به آویز رو نداشتم پس همون یه پیام فرستادم "فردا برو شرکت بابا، بهش گفتم" خودمون رو بدیم دست زندگی ببینیم چطور میگردونتمون. *** همونطور که با...
بروزرسانی در : ۱۹۵۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 109
اینا داشتن در مورد خونه و کارای اداری حرف میزدن، من دو تا چیز رو مخم بود. یکی اینکه واسه همین من رو کشوندن اینجا؟ یعنی نمیشد آویز بیاد دنبالم؟ حتما باید میاومدم اینجا و این رو با خودم میبردم؟ دومیش هم اینکه چرا اون خونه نزدیک عمه کوکب اینا؟ خونه کم داشتیم که درست اونجارو دادن به آویز و خانو...
بروزرسانی در : ۱۹۵۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 110
همون لحظه در آسانسور باز شد و آویز با یه نگاه خیره بیرون رفت. منم آروم آروم در حالی که با اون زنجیر کیفم که به آستین مانتوم گیر کرده بود، مشغول بودم داشتم بیرون می رفتم که یه لحظه دیدم در آسانسور داره بسته میشه و نیش آویز باز و باز تر! یه قدم دیگه رو که برداشتم در های آسانسور از دو طرف محکم بهم ف...
بروزرسانی در : ۱۹۴۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 111
چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. آروم انگشتم رو بالا آوردم و با حرص تکون دادم. -هیچی نگو، هیچی! مظلوم گفت: باشه. چشمهام رو باز کردم و از توی آسانسور بیرون اومدم. آویز که چشمش به مهیار افتاد پرسید: سلام من شمارو خیلی دیدما. بعد یهو اخمهاش رو تو هم کشید. -چرا اینجوری به دختر عموی ما نگاه م...
بروزرسانی در : ۱۹۴۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 112
آروم و به طور خیلی نامحسوس خودم رو کنار آویز رسوندم و جلو چشمای عمه کوکب ایستادم. لبخند ملیح و ضایعی تحویلش دادم که ناچار یکم لبش رو کش آورد و چشماش خط شدن و سر تکون داد. تا نگاهش رو برگردوند، آرنجم رو بالا آوردم و طی یه حرکت خیلی محکم چنان به پهلوی آویز ضربه زدم که دادی کشید. دستش رو به پهلوش گ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 113
انگار هر چی بگم این پسره یه جوابی تو آستینش داره. من آخه با این کجا برم؟ تو رودربایستی گیر کردم. یه چند لحظه هیچی نگفتم... آویز امروز کلی من رو حرص داد منم این یه بار رو حرصش میدم، یعنی سرم غیرتی میشه؟ با این فکر ها بی توجه به چرت و پرت هایی که دانیال می گفت، گفتم: میام، آدرس رو برام بفرست. شدید...
بروزرسانی در : ۱۹۴۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 114
واران پلکی زد که دوباره با داد پرسیدم: چی؟! تکونی خورد و طلبکار غرید: چی چی؟! اشاره ای به دختره که عجیب آشنا می زد کردم. - اینجا چه خبره؟ این سلیطه کیه؟ دستی به صورتش کشید و از سر جاش بلند شد. - ساکت باش ویانا! نگا چطور حفظ ظاهر می کنه. کیفی که روی میز بود رو برداشتم و یکی تو کله ش کوبیدم. - ساکت...
بروزرسانی در : ۱۹۴۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 115
با حرص بهش نزدیک شدم. - منو چرا ببره؟ ها؟ دمپایی رو سمتش پرت کردم و ادامه دادم: تورو باید ببره که نه اخلاقی برات مونده نه شرمی. مگه دوست دختر لباسه که هر روز عوض می کنی؟ بدبخت، اخلاقت که گهه، خودتم که هیچی، واسه پولت باهاتن. سرش رو بالا آورد و نگاه حرصی به من که بالا سرش وایساده بودم انداخت. فقط...
بروزرسانی در : ۱۹۴۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 116
میترا که تا اون موقع سرش توی گوشیش بود گفت: ولش کن دانیال! تو چرا آروم نداری؟ با شوق و ذوق به میترا خیره شدم. - آ آ، ببین اینم فهمید. تو خونه این چطوری دووم میاره؟ میترا خندید و جواب داد: خونه ما حکومت نظامیه. گیج نگاش کردم که دانیال با آرنج یکی محکم تو پهلوم کوبید. - اون تانک و تفنگای ذهنتو جمع ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 117
مات شده نگاهی بهش انداختم که صندلی رو برام درست کرد و سر جاش آروم نشست. دستش رو بلند کرد و گارسون رو آروم صدا زد و بعدش رو کرد به من و گفت: چی می خواین؟ همون طور نگاش می کردم و جوابی ندادم. دستش رو جلو آورد و با سر انگشتاش چند تا تقه روی میز زد که به خودم اومدم. - ها؟ دوباره تکرار کرد: چی می خوری...
بروزرسانی در : ۱۹۳۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 118
آهانی گفتم. هیچی نداشتم دیگه بگم، اصلا نمی دونستم چطوری نگهش دارم. خدایا من چرا اومدم؟ فکر کردم سکوت منطقی ترین چیز ممکن باشه در حال حاضر، پس سکوت کردم و سرم رو پایین انداختم. دوباره صدای پیام گوشیم اومد... نگاهی به گوشی که روی میز بود انداختم. اسم دانیال رو دیدم و چند تا فحش بهش دادم. نتونستم م...
بروزرسانی در : ۱۹۳۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 119
چون کیف رو اونم محکم گرفته بود و غافلگیر شد و با کیفی که کشیدم، توی ماشین اومد. نصف تو ماشین بود و نصف بیرون! - مثل یه دختر خوب بیا تو ماشین. با عصبانیت ابرو بالا انداخت. - نمیام! - می خوای همین جوری برونم؟ پاهات دنبال ماشین بُدُوَن؟ تا این رو گفتم یه نگاه به خودش انداخت و موقعیت و حالتش رو که در...
بروزرسانی در : ۱۹۳۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 120
کنار کشید و با عصبانیت گفت: می رسونیم یا خودم برم؟ دستی به دور لبم کشیدم و با صدایی جدی گفتم: می رسونمت. ماشین رو راه انداختم و دیگه تا رسیدن به خونشون چیزی نگفتم. وسطای راه هی خنده م می گرفت... اون روز رو تازه یادم اومده بود. وقتی حرفاش رو شنیدم هم بهم برخورد هم خنده م گرفت. این دختر یه دیوونه ب...
بروزرسانی در : ۱۹۳۶ روز پیش
