لیست کلیه پارتهای رمان ویانا نیوز : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان ویانا نیوز - پارت 141
هول کرده به میز خیره شدم که حس کردم مهیار نگاه کوتاهی بهم انداخت. کاش یکی از این چیزای روی میز بودم و چنین خفتی رو به دوش نمی کشیدم. این دانیال هی داشت من رو از اینکه با اون دوست شده بودم پشیمون می کرد ولی خب بنده خدا حق هم داشت، باید این چیزا رو یاد بگیرم. هیچی به دانیال نگفتم و تا تموم شدن صبحا...
بروزرسانی در : ۱۹۱۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 142
یعنی می خواسته کاری کنه و بعد پشیمون شده به خاطر موقعیت؟ تف... یه آدم نرمال دورم نیست. به خودم که اومدم، هیچ کس جز خودم تو آشپزخونه بزرگ و به هم ریخته نبود و مهیار خیلی وقت پیش رفته بود. صدای دانیال رو از پذیرایی شنیدم که پشت سر هم ویانا ویانا می گفت. دستی به لباس هام و سر و صورتم کشیدم و از آشپز...
بروزرسانی در : ۱۹۱۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 143
خودش هم به حرف خودش دوباره هر هر خندید. یه نگاه به دستم انداختم و یه نگاه به زنه که نفس کش گویان داشت نزدیک می اومد. خدایا خودت به جوونیم رحم کن من چه بدونم این بچه اینجاست؟ از کجا بدونم که اصلا این مرده داد می زنه؟ نگاه بیچاره ای به میترا و دانیال انداختم. - چی کار کنم الان؟ دانیال بازوش رو بلند...
بروزرسانی در : ۱۹۱۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 144
دانیال شوکه به زن خیره شد. یکم دهنش رو باز و بسته کرد چیزی بگه ولی تهش پشیمون می شد. آخرش موهاش رو خاروند. - بهم می اومد. به دعواتون ادامه بدین. زن با غیض نگاه ازش گرفت و به سمت من سوق داد. - اون گیساتو می کنم. فکر کردی اینجا شهر هرته؟ اصلا تو کی هستی اومدی اینجا اینجوری می کنی؟ - دختر مصطفی خان!...
بروزرسانی در : ۱۹۱۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 145
میترا کنارش وایساد و اشاره ای به در کوچیک سفید رنگ خونه کرد. - میگن یه زن هست پیشگو و دعا نویس و طلسم نویسه. کنجکاو شدیم اومدیم ببینیم چیه که این اتفاق پیش اومد. نیشخندی زد و دستش رو از جیبش در آورد و گوشه لبش رو خاروند. اشاره ای به در خونه کرد و گفت: واقعا این خرافات رو باور دارین؟ هر سه تامون س...
بروزرسانی در : ۱۹۱۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 146
با اخم و فکری درگیر به زمین خیره شدم که یه خانم میانسال از در اون خونه بیرون اومد و داد زد: کسی مونده بیاد؟ بعد نگاهش چرخید و چرخید و روی ما نشست. نگاه دقیقی بهمون انداخت. - شما هم اومدین پیش سمیرا خانم؟ سری تکون دادیم که اشاره ای به خونه کرد. - بفرمایید. همه نگاهی به هم انداختیم و به سمت خونه رف...
بروزرسانی در : ۱۹۱۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 147
فالگیر یا به قولی سمیرا، خودش رو آروم تکون می داد و با لبخند مرموزی بهمون خیره بود. همه مون به یه چیز فکر می کردیم اونم اینکه چیز خورمون نکنه و سم توی قهوه نباشه؟ قهوه که سرد شد، اشاره کرد. - قهوه تون رو بخورین. من و دانیال و میترا هیچکدوم بهش دست نزدیم و مهیار ما رو که دید با تاسف سری تکون داد و...
بروزرسانی در : ۱۹۰۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 148
با ترس سرم رو به سمت میترا چرخوندم و همون طوری نگاش کردم. یعنی... یعنی مادرشون انقد ترسناک بود؟ تف تو این شانس! من هر چقدر از شوهر شانس نیاوردم از مادر شوهر هم شانس نیاوردم. یهو اخمام تو هم رفتن... مگه اصلا من شوهر کردم؟ توبه استغفرا... جو اینجا من رو گرفت. سمیرا دیگه کاملا حرصی شده بود و احساس ...
بروزرسانی در : ۱۹۰۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 149
مهیار سری تکون داد و این بار دیگه واقعا رفت. دانیال به سمت ما برگشت و گفت: بریم دیگه... بعدم نگاه مسخره ای به من انداخت. هی داشتیم می رفتیم و دور و اطراف رو نگاه می کردیم که یهو دانیال ایستاد. - دوست دارین براتون آهنگ بخونم؟ میترا تند تند دست زد. - ویی عالی می شه. با تعجب ابرویی بالا انداختم و پر...
بروزرسانی در : ۱۹۰۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 150
اخمی کردم و انگشت اشاره ام رو بالا بردم و تکون دادم. - کارت خیلی زشته، می دونی؟ کوتاه جواب داد: می دونم! دستم رو از دور بازوش باز و انگشتام رو بین انگشتاش قفل کردم. لعنتی چنقده این طوری دوسش دارم، چقد خفنه! - ولی اخلاقت خیلی خوب شده! نگاهی به صورتش انداختم. لبخند تلخی زد و گفت: خیلی اخلاقم بد بود...
بروزرسانی در : ۱۹۰۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 151
- ویانا؟ با شنیدن صدای آویز سرم رو تو همون حالتی که دستم دور گردن مامان بود، برگردوندم و پشت سرم رو نگاه کردم. وقتی تنها دیدمش، مامان رو یه بوس دیگه کردم و به سمتش رفتم. یقه لباسش رو راست و ریست کرد و گفت: کار داشتی باهام؟ سری به نشونه آره تکون دادم و به سمت درختا که یه تاب دو نفره اونجا بود، اش...
بروزرسانی در : ۱۹۰۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 152
یه لحظه همه جا ساکت شد... حس می کردم زمان متوقف شده و هیچکس جز من و مهیار، تو این حالت، دورمون نیست. فقط صدای ضربان قلبم رو می شنیدم و لبخند مهیار رو می دیدم. صداش قریب به هزار بار توی سرم اکو شد و من هر بار بیشتر قلبم ضربان گرفت. دمای بدنم به طرز فجیعی بالا رفته و هزاران حس متفاوت به قلبم هجوم آ...
بروزرسانی در : ۱۹۰۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 153
مامان گفت حتما باید بیای و نمی تونستم رو حرفش حرف بزنم البته اون ته ته های دلم دوست داشتم برم ببینم چه می کنن و چه می گن. زود یه لباس شیک و مرتب پوشیدم و یکم هم به خودم رسیدم و به صورتم رنگ و لعابی دادم. هی مهیار می اومد تو ذهنم، هی من شروع می کردم آهنگ خوندن تا یادش بره. سارا این ورا پیداش نبود ...
بروزرسانی در : ۱۹۰۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 154
با تردید پرسیدم: مهیار دوسش داره؟ پوکر و خیلی متاسف بهم خیره شد. - خری؟ مهیار چرا باید اون رو بخواد؟ مگه دختر قحطه؟ حالا واقعا سارا هم دختر بدی نیستا، من این چند وقت یکم باهاش تو اتاق در ارتباط بودم، بد به نظر نمیاد، حتما تقصیر مادرشه اون رفتارا. همون لحظه عمه کوکب نگاهی به سمت ما انداخت. خنده از...
بروزرسانی در : ۱۹۰۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 155
آخر شب دیگه مجلس زنونه مردونه شد و خانم ها در مورد جشن کوچیک نظر می دادن و مردا هم کلا بحثشون یه چیز دیگه بود. دیگه داشت کم کم خوابم می برد، هیچ بحث جذابی وجود نداشت. به اتاقم رفتم و هندزفریم رو برداشتم و بعد بی سر و صدا به حیاط رفتم. اون قدر درگیر بحثشون بودن که کسی متوجه من نشد اصلا! عمارت حیاط...
بروزرسانی در : ۱۹۰۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 156
حالت نگاهش داشت کم کم عوض می شد و نگاه از چشمام نمی گرفت. بی پروا بهم خیره بود... طوری که نفس کشیدن رو یادم رفت و اصلا نمی دونستم چی کار می کنم. انگار کلا وزنی نداشتم و صورتم فقط ازش گرما می زد بیرون. اون منتظر چشم به لبام دوخته بود و من اما نمی دونستم چی بگم... قلبم تو دهنم می زد و دنبال کلمه ها...
بروزرسانی در : ۱۹۰۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 157
تمام طول آهنگ من و مهیار بودیم که دنبال هم می دویدیم و موزیک ویدیو ساخته بودیم. با حرص موهام رو کشیدم؛ چرا این جوری شدم من؟! لعنتی! همش تقصیر مهیاره! خیلی با احساس و عجیب و غافلگیر کننده گفت. بسی دو دل و یه جوری بودم. تا نصفه های شب به تموم جنبه هاش فکر کردم... بگم آره، بگم نه! اگر بگم آره آمادگی...
بروزرسانی در : ۱۸۹۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 158
چشمام گرد و دستم از دور گوشی شل شد. دست دیگه ام رو روی قلبم گذاشتم و سکسکه ای کردم. قشنگ کیش و مات شده بودم... احساس می کردم قند خونم افتاده. صداش که دوباره تو گوشی پیچید، دلم لرزید. - نمی خوای چیزی بگی؟ باید می گفتم دوست دارم؟ آخه من که هنوزم نمی دونستم با خودم چند چندم. سکسکه ای کردم و کوتاه گف...
بروزرسانی در : ۱۸۹۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 159
باشه ای گفتم و اومدم برم که دانیال صدام زد و برگشتم. - نمی خوای باهات بیایم؟ میترا یکی به پهلوش زد. - نه بابا بذار خودش بره با مهیار تنها باشه. دانیال ابرویی بالا انداخت و سری تکون داد. بعد یه لبخند خوشگل زد. - موفق باشی مو فرفری جذاب! لبخند دستپاچه ای زدم و راه افتادم. مدام انگشتام رو بین دست دی...
بروزرسانی در : ۱۸۹۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 160
به روم نیاورد و من بیشتر مجذوب رفتار جذابش شدم. صداش رو دوباره تو همون فاصله شنیدم. - می خوای همین جا وایسی و با موهات دلبری کنی؟ آروم به سمتش برگشتم و با تعجب نگاهش کردم. موهام چی شدن مگه؟ اخمی از سر گیجی بین دو ابروم نشسته بود و با همون حالت صورتش رو از نظر گذروندم. چشماش یه حالت خاصی بودن و مش...
بروزرسانی در : ۱۸۹۶ روز پیش
