لیست کلیه پارتهای رمان ویانا نیوز : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان ویانا نیوز - پارت 161
مشتاق و شیفته به چشمام خیره شد. نه اون نگاه می گرفت و نه من! بین یه دوراهی بودم که مغزم ساخته و یه راهی که قلبم جلو روم گذاشته بود و ختم می شد به مهیار! تموم فکرایی که راجع به مهیار داشتم، دود شده بودن و فقط حرفای الانش مدام توی سرم اکو می شد. اخلاقش خیلی مردونه و جذاب بود، با هر کی دورم می گشت ف...
بروزرسانی در : ۱۸۹۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 162
مدت نسبتا طولانی تو همون حالت بی هیچ حرفی نگام کرد و لبخند زد. دست آخر، چند تار از فر موهام رو که صبح چون استرس داشتم قشنگ و مرتب نبسته بودمش، اومده بود جلوی صورتم، کنار زد و زمزمه کرد: چرا انقد خوشگلی؟هم متعجب بودم و هم باز اون احساس شیرینه یه کاری می کرد که بلانسبت شبیه خری باشم که بهش تیتاب دا...
بروزرسانی در : ۱۸۹۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 163
دوباره صورت من داغ کرد و سرم رو پایین انداختم که شال سر خورد و از سرم پایین افتاد. باید موهام رو بالا می بستم که این طوری نشه... لب گزیدم و خجالت زده شال رو از روی شونه ام برداشتم. گرمی نگاهش رو روی خودم حس می کردم، دلم می خواست بگم نگاه نکن که حس می کنم الان دستات روی موهامه... شال رو روی سرم کش...
بروزرسانی در : ۱۸۹۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 164
با خجالت دستم رو به صورتم گرفتم. ای کاش هیچ وقت نفهمه یه بار اشتباهی با یه پسره سوار ماشین شدم به جای اینکه سوار ماشین بابام بشم. هاعی خدایا چرا؟ چرا یه امروز نمی تونم سوتی ندم. - میگم بریم دیگه. و خودم جلو افتادم و جلوتر از اون رفتم که صدای خنده ش هوا رفت. امروز من فقط دارم بعد های شخصیتی دیگه م...
بروزرسانی در : ۱۸۹۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 165
یه مگس رو پشت گوسفنده نشست که گوسفند حرکتی به خودش داد و مگس رو پروند. دانیال با تاسف سری تکون داد. - این مگس ها هم خیلی بیشعورنا، نه؟ گوسفند باز یه بع بعی کرد که دانیال گفت: به هر حال حس می کنم اون اسبه هم تغییر نیست و اسب سفید رویاهای دختراست که زیر پای منه. نتونستم تحمل کنم و زدم زیر خنده که ب...
بروزرسانی در : ۱۸۹۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 166
برق از سه فازم پرید. حس می کنم یه نسبتی با دانیال داشته معلمه یا دانیال این طوریش کرده. به هر حال خدا به خیر کنه با این وضع آموزش! - بیا بریم، بیا! باشه ای گفتم و باهاش همراه شدم که یهو یه چیزی یادم اومد. با تعجب برگشتم و گفتم: پس میترا کو؟ - میترا با سارا رفته. ابرویی بالا انداختم... پس با سارا ...
بروزرسانی در : ۱۸۹۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 167
در عمارت رو باز کردم و با حرص ساکت خفه ای بهش گفتم که دهن کجی بهم کرد. خیلی دوست داشتم بگم نخیرم، داداشت بسی رمانتیکه ولی پیش شما رو نمی کنه. من که خیلی به دلم نشسته... عینکی با نمکی، توی دل عاشقم تکی. دانیال شونه به شونه م حرکت کرد و تو همون عینی که من داشتم تموم اون لحظات کنار چشمه رو به یاد می...
بروزرسانی در : ۱۸۸۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 168
عمه کوکب بهمون رسید و یه چند قدم دور تر از ما استپ کرد که خدا رو شکری گفتم. اخماش رو تو هم کشید. - چی چیو خدارو شکر؟ چه طلبکار! فقط به خاطر دخترش؟ پوکر جواب دادم: خدا رو هم شکر نکنیم؟ یکم یه حالت خاصی نگام کرد و بعد سرش رو به طرف عمارت تکون داد. - برو به سارا کمک کن. چشمام رو کلافه تو کاسه چرخوند...
بروزرسانی در : ۱۸۸۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 169
من که حاضر و آماده تو اتاق نشسته بودم و بقیه همه بیرون بودن. روی تخت نشستم و گوشی رو از روی عسلی برداشتم. مهیار پیام داده بود: "نمی خوای بیای بیرون؟" بی اختیار لبخندی روی لبام نشست؛ یه آدم چقد می تونست دوست داشتنی باشه؟ براش نوشتم: "نه فعلا زوده!" یکم که گذشت و دیدم جواب نداد، گوشی رو کنار گذاشتم...
بروزرسانی در : ۱۸۸۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 170
مهیار آروم بهش گفت: آخه مگه تو دیوونه ای؟ تند تند به سمت در اتاق رفتم و گوش وایسادم. - آخه مهی، نا سلامتی جشن نامزدیه، کل شب همین صدا بیاد؟ - این ساز و دهل از رسمای قدیمشونه، باید باشه. بعدم خودش قشنگه، تو چی کار داری اصلا؟ زشته ما مهمونیم. - نچ، مگه تو قرار نیست بشی دوماد آقا مصط... مهیار انگار ...
بروزرسانی در : ۱۸۸۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 171
خواستم به عادت همیشگی محکم موهام رو بکشم که یادم اومد هم خودم و هم میترا کلی وقت گذاشتیم تا موهام این طوری مرتب وایسن. هی میگم خجالت نکشیدم تا یه جوری میشه انقد خجالت بکشم و نرم بیرون. الان میگه چون بهش گفتم موهات قشنگن همش بی شال میاد جلو چشمام. البته همین یه بار بود اما نه! یه ساعت دیگه تو اتاق...
بروزرسانی در : ۱۸۸۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 172
توی عمارت فقط خدمه بودن، باورم نمی شد برای یه آویز و یه سارا انقد آدم دعوت کردن. شونه ای بالا انداختم و از عمارت بیرون رفتم... متاسفانه به محض بیرون رفتن نگاه کسی میخم نشد و مهیار هم جلوی در منتظرم نبود که تا بیام محو زیبایی هام بشه. زیاد چشم نگردوندم ضایع نشم ولی دلم می خواست مهیار رو ببینم. انگ...
بروزرسانی در : ۱۸۸۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 173
واران هم به جمعشون اضافه شد، از کنار ما که می گذشت گفتم: به داداش خوشتیپ مارو!لبخندی زد و دست آورد سمت اون چند تا تیکه موهام که از شال بیرون بود که زود سرم رو عقب کشیدم. - خرابش نکن! یکم اونجا ایستادن و بعد همون روی میز کناریمون نشستن. نگام به در ورودی عمارت بود که ببینم کی آویز و سارا بیرون میان...
بروزرسانی در : ۱۸۸۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 174
شاهین سرش رو کج کرد و ابرویی بالا انداخت. - بزرگ شدی. آخه هی من میگم هیچی به کسی نگم، مگه بی خیال من می شن؟ انتظار داشت خودش شاخه به شاخه بیاد روش، درخت چنار بشه، اون وقت من، همین جوری بمونم؟ ناچار برای حفظ ادب اهومی گفتم. واران دستش رو به سمتش دراز کرد و گفت: مارو تحویل نمی گیری شاهین خان! شاه...
بروزرسانی در : ۱۸۸۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 175
همون طور با تعجب به سمت میترا رفتم و نشستم. میترا تا دیدم، کنجکاو جلو اومد و با چشم اشاره ای به شاهین کرد. - این پسره نردبون کیه مهیارو عصبی کرده؟ تا این رو گفت سر جام صاف نشستم و دنبال مهیار گشتم ولی هیچ جا نبود. نا امید از گشتن، با لب هایی آویزون جواب میترا رو دادم: چرا عصبی شد. کجاست؟ - رفت ...
بروزرسانی در : ۱۸۸۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 176
میترا و دانیال بلند خندیدن اما من اون قدری از نبود و جواب ندادن مهیار دپرس شده بودم که حال هیچی رو نداشته باشم پس فقط یه لبخند زدم. دانیال یکم موند و بعد دوباره برگشت سر جاش. صدای میترا رو کنار گوشم شنیدم: چی شده ویانا؟ با صداش از توی فکر بیرون اومدم و تندی یه لبخند رو لبام نشوندم و گفتم: هیچی ...
بروزرسانی در : ۱۸۸۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 177
با اخم هایی در هم وارد عمارت شدم. اون قدری خلوت بود که پشه هم پر نمی زد. حتی خدمه هم داخل عمارت نبودن جز اون چند نفری که داخل آشپزخونه کار می کردن. مستقیم به سمت پله ها رفتم و در حالی که زیر لب غر غر می کردم، دو تا یکی ردشون کردم. - شانس مائه، این آویز همه چیش نحسه! اخمام رو توی هم کشیدم... اتا...
بروزرسانی در : ۱۸۷۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 178
تند شونه هاش رو گرفتم و هلش دادم. - من قهرم، تو این موقعیت جایز نیست! - چی جایز نیست؟ بی فکر گفتم: بوس! آشغال نیشش باز شد، ابرویی بالا انداخت. من که تازه داشتم به حرف و گندی که زده بودم پی می بردم، چشم هام گرد شد و تا اومدم یکی محکم تو پیشونیم بکوبم، مهیار دستم رو گرفت و لباش رو روی گونه ام گذا...
بروزرسانی در : ۱۸۷۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 179
ابرویی بالا انداخت و تک خنده ای کرد. - منظور؟ بی خیال این شدم به بابا بگه یا نگه، این که مهیار تو دلمه پنهون شدنی نبود. پس شونه ای بالا انداختم و گفتم: یعنی اینکه من یکیو دوست دارم بعد اینکه شما چطور تو یه دیدار نصفه نیمه به این نتیجه رسیدین؟ از این همه رک بودنم جا خورده بود، از خدا که پنهون ن...
بروزرسانی در : ۱۸۷۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 180
منم بلند شدم و به سمتشون رفتم. هر چی نباشه بالاخره آویز دوستم بود، با وجود اینکه کلی خر بازی در آورد. نزدیکشون که رسیدم، لبخندی روی لبم نشوندم. آویز با دیدنم نیشش باز شد؛ خدا خدا می کردم چرت و پرت نگه، البته یکم عاقل شده، یکم! سارا هم من رو که دید لبخندی زد، برای اینکه ضد حال نزنم دستم رو جلو ب...
بروزرسانی در : ۱۸۷۶ روز پیش
